شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
  • خانه
  • شهدا
  • موضوعات
  • عکس
  • کتاب
  • جستجو
شهید وادی زاده-محمدرضا

شهید وادی زاده-محمدرضا

شهید محمدرضا وادی زاده
نام پدر: نجات علی
نام مادر:نازی
تاریخ تولد: 1-3-1342 شمسی
محل تولد: البرز - ساوجبلاغ
معلم
متاهل
بسیجی
سن:23سال
تاریخ شهادت : 19-12-1365 شمسی
محل شهادت : شلمچه
عملیات:کربلای5
گلزار شهدا:صفرخواجه 
البرز - نظرآباد

شهید محمد رضا وادی زاده در تاریخ 1/3/42 در یکی از روستاهای ساوجبلاغ(( صفر خواجه  ))در یک خانواده مذهبی دیده به جهان گشود و تحصیلات خود را تا فوق دیپلم ادامه داد و معلم آموزش وپرورش بود که این شهید بزرگوار نسبت به انقلاب خیلی فعال بود ایشان هم در مدرسه و هم بیرون از مدرسه فعال بود و چه از نظر فرهنگی و چه از نظر مادی و دینی مثمر ثمر بودند و همه مردم بخصوص جوانها را در کمک کردن به انقلاب اسلامی ارشاد می کردند شهید بزرگوار 4 بار به جبهه اعزام کردید که در آخرین اعزام در تاریخ 19/12/65 در ادامه کربلای 5 در اثر اصابت ترکش به سرو گردن به منطقه شلمچه به درجه رفیع شهادت نائل آمد .

روز امور تربیتی فرصت خوبی است برای معرفی شهدای این حوزه فرهنگی که با تقدیم خون خود، دانش آموزان را در عمل و نه در قالب حرف و کلام با آرمان های انقلاب آشنا کردند. شهید وادی زاده از جمله این شهدا به شمار می رود

به گزارش خبرنگار آموزش و پرورش پانا، نهاد امور تربیتی به عنوان نهادی برای حراست از مرزهای اعتقادی و حفظ دستاوردها و تبیین ارزشهای انقلاب در مدارس در طی هشت سال جنگ تحمیلی با تقدیم 411 شهید، بار دیگر نشان داد که رسالتی بزرگ در عرصه آموزش و به ویژه پرورش روح انسانی برعهده دارد. از این رو روز 8 اسفند به همت والای شهیدان رجایی و با هنر در سال 57 به عنوان نهاد امور تربیتی در وزارت آموزش وپرورش رسمیت یافت و به نام روز امور تربیتی مورد تقدیر قرار می گیرد تا از شهدای این عرصه و نیز فعالان حوزه امور پرورشی و تربیت تقدیر به عمل آید.

روز امور تربیتی، هفته تربیت اسلامی و تعطیلات نوروز فرصت خوبی است برای معرفی شهدای این حوزه فرهنگی که با تقدیم خون خود، دانش آموزان را در عمل و نه در قالب حرف و کلام با آرمان های انقلاب آشنا کردند. در واقع بزرگداشت امروز از شهدای امورتربیتی نشانگر توجه ویژه به مقام شامخ همه ی شهدا به ویژه 5 هزار شهید آموزش وپرورش وخاصه 410 شهید امورتربیتی کشور عزیزمان ایران است.

در همین راستا، خبرگزاری پانا درصدد است با معرفی ابعاد شخصیتی شهدای امور تربیتی، آن ها را بیش از گذشته در قالب الگوهای رفتاری والا به دانش آموزان معرفی کند.

زندگی‌نامه شهید محمدرضا وادی‌زاده

شهید محمدرضا وادی‌زاده فرزند نجاتعلی، ساکن روستای صفرخواجه از شهرستان نظرآباد، استان البرز در خرداد ماه 1342 در خانواده‌ای مذهبی به دنیا آمد. شهید تحصیلات دوره ابتدایی خود را در روستای صفرخواجه با موفقیت پشت سر گذاشت و دوران راهنمایی و دبیرستان خود را در مدارس شهرستان آبیک ادامه داد و پس از گرفتن مدرک دیپلم در کنکور برای دانشگاه تربیت معلم ثبت نام و آزمون داد.

شهید در فاصله آزمون تا اعلام نتیجه کنکور به خدمت مقدس سربازی اعزام گردید که دوران آموزش نظامی را پشت سر گذاشت که نتیجه کنکور اعلام و شهید جزء قبول‌شدگان تربیت معلم بودند و سربازی را ناتمام و به دانشگاه مراجعه نمودند.

شهید وادی‌زاده در حین درس خواندن از دوران ابتدایی تا موقع شهادت همیشه در کنار خانواده و در امور کشاورزی و دامداری کمک حال بوده و زحمات زیادی متحمل می‌گشتند.

شهید در سال 1363 در حین تحصیل اقدام به ازدواج نمودند که ثمره این ازدواج یک فرزند دختر می‌باشد شهید از اوایل پیروزی انقلاب اسلامی در امور د اخلی روستا فعال و یکی از فعالیت‌های ایشان عضو انجمن اسلامی و عضو بسیج پایگاه شهید طالبی بودند. پس از اخذ مدرک فوق‌دیپلم، شروع به تدریس در مدارس نظرآباد نموده و همزمان اقدام به تشکیل کلاس‌های نهضت سوادآموزی در روستا نمودند.

از اخلاقیات ایشان می‌توان به این موارد اشاره کرد که ایشان همیشه به فکر محرومان و مستضعفان بوده و سعی به کمک به نیازمندان می‌نمودند. از حق‌الناس می‌ترسید و هرگز غیبت نمی‌کرد. صله ارحام را دوست داشت و به همه محبت می‌کرد و تنها چیزی که بیش از همه او را آزار می‌داد سوء استفاده بعضی از افراد از مقام و منصب و یا استفاده نادرست از بیت‌المال بود. تابع بدون قید و شرط ولایت و به حجاب خانم‌ها حساس بود.

شهید در عملیات‌های رمضان، فکه، کربلای 5 شرکت و نهایتاً در عملیات کربلای 5 در منطقه شلمچه در تاریخ 19/12/65 به مقام والای شهادت نائل آمدند «روحش شاد و راهش پاینده باد»

 وصیت‌نامه شهید


شهادت می‌دهم یازده فرزند علی را طبق آیه «اطیعوا الله و اطیعوا الرسول و اولی الامر فیکم) ولی و امام بحق و معصوم می‌باشند .

 به این شهادت افتخار می‌کنم که خداوند بر من منت نهاد و در حزب و گروه خودش جای داد. نمی‌دانم از موسی زمانم حضرت امام چگونه سپاسگزار باشم که جامعه را چگونه دگرگون کرد. و ارزش‌های الهی را رو آورد. 

پدر و مادر عزیز گرانقدرم با چه زبانی از شما تشکر کنم که حقی را از شما ضایع نکرده باشم. و اما در این دنیا خانواده عزیزم نتوانستم برای شما کاری بکنم چقدر لازم بود برای شما کار بکنم. دست و پایتان را ببوسم و اگر خداوند لایزال روزی لازم دانست که این امانت خودش را از شما تحویل بگیرد ناراحت نشوید و راضی به رضای خداوند باشید.

ای عزیزان و خوانندگان، اقوام، دوستان اگر خواستید شما هم بشنوید که ... همه شما شاهد و ناظر بر اوضاع اسلام و مملکت بوده و هستید و تمامی کفر در مقابل اسلام ایستاده است همان گونه که امام عزیزمان می‌فرمودند امروز جنگ، بر سر اسلام است. بحق است مواظب باشید که ظواهر دنیا فریبتان ندهد که اگر فریب بخورید تا به حال هم کاری کرده‌اید پوچ و بیهوده است چون به آیه «فاستقم کماامرت» عمل نکرده‌اید.

و اما حرفهائی را با دانش‌آموزان عزیزم و همکاران فرهنگی دارم؛

همکاران عزیز همانگونه که خویش واقفید، کارتان بس مهم، سخت، دشوار، کم‌درآمد، است. ولی تا آنجایی که بخواهید پرثواب تربیت بکنید. کم‌درآمدی و سختی کار شما را از کارتان برندارد تحمل بکنید که «والعاقبة اللمتقین» آخرت و آینده برای متقین است.

و اما دانش‌آموزان عزیزم؛ شما هم وظیفه‌ای بس دشوار در این سرزمین دارید که آینده مملکت باید با دست و فکر شما بچرخد. درس را به خاطر خدا بخوانید درس را برای درآمد و کسب مقام نخوانید، قدر معلمانتان را بدانید و احترام آنها بر شما واجب است

 «در مراسم ختم خیلی اسراف نکنید و بیاد شهدا مراسم برگزار کنید»

4/12/65 – محمدرضا وادی زاده

منبع:پانا




بازنویسی وصیتنامه:

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله .

شهادت می دهم یازده فرزند علی را طبق آیه شریفه اطیع الله و اطیع الرسول و اولی الامر منکم ولی و امام بحق معصوم می باشد و به این شهادت افتخار می کنم که خداوند بر من منت گذاشته و در حزب و گروه خودش جای داده نمی دانم از موسی زمانم امام چگونه سپاسگذاری کنم که جامعه ما را چگونه دگرگون کرد و ارزشهای الهی را رواورد ما از ضلالت و گمراهی به طریق هدایت رهنمون کرد . پدر ومادر عزیز و گرانقدرم با چه زبانی از شما تشکر کنم که حقی را از شما ضایع نکرده باشم . چون خدا می داند چه زحمتهائی برای بزرگ کردن من کشیده اید البته اگر امروز من به دین راه کشیده شدم تنها خودم نبودم بلکه خلوص و پاکی پدرم بود که با دسترنج حلال من را تربیت کرد چه چیز می خواست جلوی ما را به راه حق بگیرد .

لقمه ای که حلال شد تربیت از شما پدر ومادر و امروز فرزندت بدون هیچ دلهره و رنجی دارد به صحنه پیکار می رود .

و اما در این دنیا خانواده عزیزم نتوانستم برای شما کاری بکنم چه قدر لازم بود برای شما کار کنم . دست و. پایتان را می بوسم و اگر خداوند لایزال روزی دانست که این امانت را از شما تحویل بگیرد ناراحت نشوید و راضی به رضای خداوند باشید و بدانید که روزی همه ما چه زود و چه دیر از این دنیای فانی خواهیم رفت و کسی ماندگار نخواهد بود .

و چه خوب رفتنی که انسان با چشم و گوش باز از این راه را انتخاب بکند و به دبال مرگ برود نه این که مرگ به دنبال او بیاید از عزیزان وشنوندگان و خوانندگان اقوام و دوستان اگر خواستید شما هم بشنوید که :

همه شما شاهد و ناظر بر اوضاع اسلام و مملکت بوده و هستید و تمامی کفر در مقابل اسلام ایستاده است همانگونه که امام عزیزمان فرموده امروز جنگ ما بر اسلام است مسلئه خاک ورود و سرزمین و غیره نیست همه شما می دانید و شنیده اید و حتما دیده اید خداوند بر بعضی از شما ها منت نهاده و همان طور که خودتان خواسته اید و در این طریق قدم بر داشته اید وآفرین وتبریک بر شما ولی مسئله ای که در این میان هست و آن این که مواظب باشید تا آخر بایستید و همانند کوفیان نباشید . راه ما دشوار ولی با نتیجه پیروزی است همه چیز خوب است شهید شدن کشته شدن به دست نمی آید اما یک نفری از افراد دیگر که راه را شناخته اند ولی حال ادامه راه را ندارند و اینها خیلی هوشیارباشید که حیف هستند و از دست نروند راهی که دیدار به حق است مواظب باشید که ظواهر دنیا فریبتان ندهد که اگر فریب بخورید تا به حال هم هر کاری نکرده اید پوچ و بیهوده است چون به آیه ((فاستقم کما امرت)) عمل نکرده اید اما گروه سوم که خداوند در حق اینها فرموده است ختم الله علی قلوبهم که خداوند بر قلبهایشان مهر نهاده و اینان پس روز سختی را در آن دنیا در پیش دارند البته ممکن است که در این دنیا چند روزی را به حیف و میل نعمتهای خدا بپردازند ولی شما هم بدانید که مگر در این دنیا چند روز زنده هستید خیلی از شما پول دارتر ها  و گردن کلفت ترها و قوم و خویش دارها بوده اند و با یک نظر خدا پوچ و هیچ شده اند که حتما نمونه های بسیار دیده و شنیده اید و اما راهی که خاهی ماند راه پیغمبر علی فاطمه و 11 فرزند آنها و خط .. تا حضرت امام خمینی صلوات الله که از سلاله پاک حضرت امام حسین علیه السلام هست می باشد مردم چشمها را باز کنید و حقیقت را ببینید که اگر نجنبند دیر می رسند و فردا جای پشیمانی نیست و همیشه در زندگیتان حق را بگوئید و به حق عمل کنید طبق حدیثی از حضرت ... حق را بگوئید چه به ضرر خودتان باشد و یا به نفع و به دنبال افراد جاه طلب و مقام پرست نروید پیرو آنها نباشید هیچگاه خودتان را خوار و ذلیل یک سری از افراد از خدا بی خبر که در ادارات و نهادهای دستی در کار دارند و خیانت آشکار می کنند ننمائید متحد شوید در کارهای خوب وخیر دست داشته باشید نگذارید به نام اسلام به ضرر اسلام باشد . که اگر بی تفاوت باشید حتما آدم خوبی هستید و شما هم در جنگ افروزی جنگ افروزان شریک هستید ای مردم خوب و عزیز دست از اسلام و امام بر ندارید بروید امام و اسلام را بشناسید و امام و اسلام را نشناخته اید اگر می شناختید کارهایتان مقداری حل بود .

و اما حرفهائی را که با دانش آموزان عزیزم و همکاران فرهنگی دارم همکاران عزیز همانگونه که خویش واقعید کارتان بس مهم و دشوار است و کم در آمد ولی تا آنجائی که بخواهید پر ثواب تربیت بکنید کم درآمدی وسختی شما شما را از کارتان باز ندارد تحمل بکنید که العاقبه للمتقین آخرت وآینده برای ما متقین است اگر واقعا دیدید و نتوانستید کنار بکشید که سستی شما در بچه ها این گلهای پاک رسوخ نکند من این ها را خیلی دوست داشتم وبه آنها محبت کنید نکند روزی با خشمتان بچه ها را تربیت بکنید و اجر شما با خداوند منان .

و اما دانش آموزان عزیزم حتما این قسمت بالا را که برای معلمتان نوشتم خواهید خواند یا شنیده اید شما وظیفه ای بس دشوار در این سرزمین دارید که اینک این مملکت باید با دست و فکر توانائی شما بچرخد و درس را به خاطر خدا بخوانید درس را درآمد وکسب مقام نخوانید خیلی یاد بگیرید تا خوب خدمت کنید که این مملکت ویران باید باز سازی شود . قدر معلمتان را بدانید واحترام آنها بر شما واجب است از همین حالا فضائل اخلاقی و تربیت را بیاموزید پر تلاش باشید احادیث داریم درس و علم آموختن در هر کجا ومکان لازم است  اگر چند این مطالب را یاد گرفتید بسنده نکنید و ادامه دهید که به خود مغرور نشوید . من شما را خیلی دوست داشتم کاری بکنید که همیشه شما را دوست داشته باشم .

و اما وکالت بنده به پدر عزیزم که بعد از من خواهد رسید در مراسم ختمم خیلی اسراف نکنید و به یاد تمام شهدا مراسم برگزار کنید . در خاتمه از کلیه اقوام اهالی محل همسایه ها و دوستان و آشنایان پدر ومادر عزیزم و همسر و خانواده فرزندم خواهران وبرادران تقاضا می کنم که اگر در ایام حیات باعث رنجش کسی شدم مورد عفو خویش قرار دهید .                         4/12/65

مصاحبه با پدر شهید محمدرضا وادی زاده

بسم الله الرحمن الرحیم امروز هم در محضر یکی دیگه از خانواده های معظم و معزز شهدا هستیم و قرار خاطراتی را راجع به شهید والا مقامشون با همدیگه مرور کنیم

1-حاج آقا سلام  عرض می کنم خدمت شما

-سلامت باشید خیلی ممنون

2-ممنون که دعوت ما را پذیرفتید

-خیلی ممنون از شما

3-حاج آقا می شه خودتون را معرفی کنید ؟

-بله بسم الله الرحمن الرحیم نجات علی وادی زاده فرزند کرمعلی وادی زاده پدر شهید محمدرضا وادی زاده

4-حاج آقا خداوند چند تا فرزند به شما داده و شهید محمد رضا چندمین فرزند شما بود ؟

-اولین فرزند ماست ما نه تا فرزند داریم سه تا پسر بود شش تا دختر

5-خدا حفظشون کنه حاج آقا محمدرضا هنوز به دنیا نیامده بود شما از خدا چی می خواستید اون موقع فرزندی نداشتید اولین فرزندتون می خواست به دنیا بیاد از خدا چی می خواستید چه دعایی چه عبادتی می کردید که اون فرزندتون سالم به دنیا بیاد ؟

-از خدا فقط سلامتی می خواستیم و جان سالم می خواستیم و تندرستی و یه روزی حلال

6-که همینطور هم شد؟

-بله همینطور هم شد

7-حاج آقا از شهید بفرمایید کجا به دنیا اومد کدوم منطقه بودید اون موقع

-هزارو سیصد و چهل و دو روستای صفر خوجه به دنیا اومد استان نظر آباد  

8-حاج آقا از دوران کودکی محمدرضا بفرمایید برای ما توضیح بدید ببینیم شهید محمدرضا در دوران کودکیش چه جور بچه ای بود؟

-اتفاقا بچه ای خیلی هم خوب بود بچه سالم هم بود حرف شنو هم بود یعنی هر چی حرف بهش می گفتی می شنوید یعنی گوش می کرد بله زحمت کش بود خلاصه ما خودمون گوسفند داشتیم دامداری داشتیم کشاورزی داشتیم به ما کمک می کرد درسش هم می رفت درس می خواند دیگه مدرسه

9-حاج آقا شلوغ هم بود شلوغ می کرد؟

-نه شلوغ کار هم نبود

10-آخه من تحقیقاتی که کردم شهید در دوران کودکیش شیطون بوده ؟

-خوب اونجور حساب کنی که همه بچه ها شیطونن یکی دو تا نیست بچه  تا که ده دوازده سال بشه همون شیطونی می کنه بعد که یواش یواش عقلش می رسه دیگه شیطون نمی شه

11-حاج آقا یه خاطره شیرین می خوام تعریف کنید که با شهید محمدرضا شما مشهد رفته باشید یا جاهای دیگه برای زیارت ؟

-بله مشهد رفتیم ولی جای دیگه نرفتیم مثلا کربلا یا جای دیگه نرفتیم ولی مشهد زیاد رفتیم

12-چند بار رفتید حاج آقا شهید اولین بار که مشهد بردید چند سالش بود بعد یه خاطره از اون مشهد رفتنتون بفمایید تعریف کنید اتفاقاتی که اونجا تو مشهد احیانا افتاد براتون شهید کوچولو بود گم شد یا یه سری اتفاقات دیگه ؟

-نه اتفاقا گم هم نشد و خیلی آرام بود چیزی هم به ما اذیت نمی کرد

13-بزرگ بود شهید اون موقع ؟

-بله اون موقع تقریبا بزرگ بود پانزده شانزده ساله بود

14-حاج آقا بفرمایید شهید چقدر درس خونده بود کدوم مدرسه ها درس خوند از اول تا اگر دانشگاه رفته دانشگاهش هم بفرمایید

-درسش همین مدرسه اینجا بود اینجا خود روستا یه مدرسه داشت اینجا خوند بعدا رفت به آبیک از آبیک هم رفت یه مدت هم تهران درس خوند بله

15-دانشگاه هم رفت ؟

-بله دانشگاه هم رفت

16-دیپلمش را حاج آقا گرفته بود چه رشته ای بود ؟دیپلمش چه رشته ای بود ؟

-دیپلمش هم همین رشته معلمی بود دیگه معلمی بود

17-حاج اقا شهید اون موقع ها که درس می خوندن برای آینده اش چه برنامه هایی داشت می خواست وقتی بزرگ شد چه کاره بشه ؟

-اون دیگه خودش می دونست اختیار دست خودش بود خودش می دونست که برنامه اش چی می شه من که تو  دل اون نبودم ببینم چه کارکنه ماشالله دیگه خودش بزرگ بود

18-نه مثلا نمی اومد خونه به شما بگه من این راه را می رم که به یه جایی برسم این کاره بشم

-نه به ما هیچی نمی گفت

19-حاج آقا شهید مدرسه می رفتن کار هم انجام می دادن به غیر از مدرسه بیرون یا داخل خونه ؟

-بله کار انجام می داد به من کمک می کرد از لحاظ کشاورزی از لحاظ همین دامداری به ما کمک می کرد

20-حاج آقا جای دیگه هم کار می کرد که درآمد داشته باشه ؟

-نه کار نمی کرد نه نمی کرد

21-خرج تحصیلاتش را شما می دادید ؟

-بله دیگه من می دادم

22-حاج آقا با چه امیدی اون خرج تحصیلاتش را می دادید دوست داشتید شهید بزرگ شد بره یه کاره بشه مثلا همون معلم یا بالاتر خیلی درجات بالاتر که بعدا بیاد در پیری شما دست شما را بگیره عصای دستتون بشه ؟

-با امید خدا با امید خلاصه خداوند هر کاری می خواست چیز کنه خداوند خودش می دونست ما که فقط پهلوی یه راهنمایی بودیم ولی اون خودش دراختیار دست خدا بود خدا راهنمایی می کرد

23-حاج آقا شهید در دوران نوجوانی و جوانی با چه حور آدم ها دوست بود رفت وآمد می کرد بهترین دوستش را بفرمایید اگه حضور ذهن دارید ؟

-اتفاقا خیلی آدم های خوب با آدم های خوب رفتار می کرد یه دوست خوبی داشت اونم شهید شد

24-کی بود؟

-محمد علی بیک پور همین همسایه مون بود بله اونم خدابیامرز شهید شد

25-حاج آقا شهید برخوردش با یه سری مسائل مثل بد حجابی غیبت دروغ و اینا چطوری بود ؟ اگه می رفت بیرون کوچه می رفت خیابون می رفت یا جاهای دیگه یه بد حجاب می دید یا می دید یه نف دو نفر دارن غیبت می کنن یا دروغ یه چیزی را دروغ می گن بااون جور  آدم ها رابطه اش چه طور بود ؟

-خوب از این چیزا خوشش نمی آمد مثلا اون کارها را بکنه خودش آدم خوب و ساده ای بود

26-حاج آقا شهید محمد رضا تفریحش معمولا چی بود اون روزهایی که بیکار بود روزهای تعطیل می خواست برهبیرون تفریح مثلا ورزش می رفت یا برای تفریحات دیگه می رفت ؟

-نه ورزش هم زیاد نمی رفت همین خونه خلاصه کار خودش مشغول بود درسش به ما کمک می کرد جای دیگه نمی رفت توپ بازی فوتبال واینا بازی نمیکرد والیبال بازی می کرد

27-حاج آقا بفرمایید کدوم یک از اخلاق و خصوصیات شهید را خیلی دوست داشتید شما ؟

-خوب رفتار خوبش را حرف گوش می کرد و اونا رو خوب دوست می داشتیم همش آدم خوبی بود راست می رفت راستگو بود همه را دوست داشت نماز خونم بود بله نماز می خوند

28-حاج آقا نماز خوندنش را بیشتر توضیح بدید از چند سالگی نماز می خوند از کی یاد گرفت نماز خوندن را ؟

-نماز خوندن که ما خودمون می خوندیم از ما یاد گرفت یعنی خونه بچه خودمون بودیم ما بهش یاد دادیم خونه خودمون یاد گرفت بعد مسجد  می رفت اونجا شیخ داشتیم سینه زنی و محرم همش بود همش می رفت اونجا دیگه مسئول مسجد هم بودتازه

29-حاج آقا خاطره ای دارید از اون موقع که شهید تازه داشت نماز یاد می گرفت می اومد خونه یا می خوند یا اشتباه می خوند یا می آمد به شما می گفت به من یاد بدید خاطره ای به یاد دارید از اون موقع ؟

-بله یاد داریم

30-می شه

-خوب به ما می گفت مثلا چه جوری نماز بخونم من می گفتم اینجوری بخوان این جوری قل هو الله بگو اینجوری سجده برو اینا همش بهش یاد می دادیم

31-حاج آقا چی شد که اسم شهید را محمد رضا گذاشتید کی این اسم قشنگ را براش انتخاب کرد با چه نیتی ؟

-خوب اسمش را ما معرفی کردیم ولی من که خودم سواد نداشتم حالا نمی دونم کی گذاشت اسمش را اونم یادم نیست یعنی از فامیل های خودمون بود گذاشت

32-اسم امام انتخاب کردید؟

-بله

33-حاج آقا رابطه شهید محمد رضا با اهل بیت چطور بود ؟ به کدوم یک از امام هامون بیشتر علاقه داشت بیشتر ارادت داشت؟

-به همه علاقه داشت یعنی همه را علاقه داشت امام ها که فرق نمی کنه همش یکی دیگه

34-خوب واسه همه امام ها چه کار می کرد که می گید علاقه داشت به همشون ؟

-علاقه که  می گم مسجد داشتیم می رفت اونجا خیر و شر بود سینه زنی بود نماز خوندن بود به مردم هم کمک می کرد خیری شری تو مسجد اینارو کمک می کرد

35-آهان سینه میزد فرمودید پس به آقا امام حسین بیشتر علاقه داشته ؟

-   بله ،بله

36-حاج آقا درایام محرم چه کار می کرد تو اون ده روز سوگواری محرم ؟

-ده روز همون تو مسجد اینجا بود بله اونجا با مردم کمک می کردن خلاصه عزاداری بود و سینه زنی بود و تو مسجد بود همش

37-حاج آقا اولین باری که شهید می خواستن برن جبهه چند سالش بود ؟

-اول هفده سال اینطورا بود تقریبا هفده هجده ساله بود

38-هنوز سربازی نرفته بود؟

-نه سربازی نرفته بود

39-پس شهید می فرمایید داوطلبانه رفته جبهه ؟

-بله داوطلب بله

40-حاج آقا چی شد که رفت جبهه کی تشویقش می کرد مشوقش کی بود که این بره جبهه آیا مثلا از دوستاش شهید شده بودن مشوقش اون بود یا که چی شد که اصلا تصمیم گرفت بره جبهه؟مسیرزندگیش را عوض کرد با اینکه درس خونده بود دانشگاه رفته بود ؟

-نه اصلا خودشون تصمیم گرفتن خودشون رفتن جبهه کسی به اینا زوری نبردن که خودشون تصمیم گرفتن رفتن جبهه  حضرت امام اعلام می کرد مثلا جبهه کسی را می خواد نیرو می خواد اینا خودشون می رفتن من خودم هم یه چهل و پنج روز رفتم اونجا اون موقع من رفتم این شهید نشده بود بعد من رفتم اونجا پیران شهر بودم اونجا سه تا هواپیما تو پادگان بمباران کرد پانزده تا سرباز همون جا شهید شدن سربازها بسیجی ها نه  سرباز ها تو حیاط پادگان فوتبال بازی می کردن اومد زد تو سربازها پانزده تا اونجا شهید شدن بعد من اومدم به اینا گفتم اینجوریه اینم حالا بعد از اونم یه دفعه رفته بود خودش بعدا هم دوباره رفت جبهه گفتم نرو دیدم چند تا اونجا سربازها شهیدشدن گفت باشه  امام گفته باید برم

41-پس به آقا امام خیلی علاقه داشته ؟

-بله –بله

42-حاج آقا اون موقع که امام می خواست بیاد ایران اون موقع شهید تقریبا چند سالش بود اون موقع چه کارا می کرد

-اون موقع تقریبا پانزده چهارده سالش بود آره چهارده سالش بود

43-حاج آقا شهید چند مدت موندن چقدر موندن تو جبهه بعد شهید شدن ؟

-جبهه که یه دفعه می گم که من خودم رفتم بعد امدم این دوباره رفت بعد رفت یه بیست بیست یه ماه دیگه خبرش اومد شهید شده آوردنش یک ماه بعد از اون

44-حاج آقا تو اون یک ماه مرخصی هم اومد یا ؟

-نه نیامد نه نیامد

45-حاج آقا بفرمایید اون روز اولی که شماشنیدید متوجه شدید که  خبر رسید به شما شهید محمد رض شهید شده پسرتون به شهادت رسیده این خبر را چه جوری به شما دادن کی آورد این خبر را به شما؟

-خبرش این احمد آباد ما یه دونه داماد خواهرم شهید شده بود ختم اون بود رفتیم خلاصه ختم اون از مزار اونجا اومدیم غروبی دیدیم یه نفر اومد چی گفت آهان من رفتم مسجد بعد مسجد اینجا گفتن که رضا شهید شده گفتم نه بابا گفتن آره شهید شده قرار فردا بیارنش که دیگه ما فرداش آوردن دیگه رفتیم آبیک اونجا آوردیمش

46-حاج آقا تو جبهه که شما بودید محمد رضا هم بود اون موقع تو جبهه  آیا همدیگر را دیدید اونجا ؟

-نه نبود اونجا اون خونه بود

47-حاج آقا اون روزی که پیکرش را رفتید فرمودید از آبیک درسته ؟

-بله

48-پیکرش را از آبیک آوردید تشیع شد تو منطقه بعد کجا بردید دفنش کردید اینارو بفرمایید توضیح بدید اون روز چقدر استقبال شده بود

-دفنش همین مزار داریم خودمون نزدیک ده بردیم اونجا دفن کردیم خوب مردم هم جمع شدن تشیع جنازه کردن و بردیم اینجا مزار خودمون اینجا دفن کردیم اینجا یه هفت هشت تا شهید داریم اینجا تنها اون نیست بله بردیم دفن کردیم

49-حاج آقا بفرمایید تا به حال شده شهید را تو خواب ببینید ؟

-من فقط اولا یه با ر خواب دیدم بعد از اون دیگه ندیدمش اولا یه دفعه خواب دیدم اومده ما یه موتور داشتیم اون موقع دیدم موتور را سوار شده و همینطور می ره طرف جبهه گفتم کجا می ره گفت برن الان با موتور می خوام برم جبهه یه دفعه بعد از اون دیگه ندیدمش هیچ

50-حاج آقا اون روزهایی که دلتون واسه شهیدتنگ می شه چه کار می کنید که به آرامش می رسید ؟

-دیگه هیچی از دستمون چیزی نمی اد که به خدا شکر می کنم که حالا این رفته شهید شده جای خودش را گرفته اتفاقا الان من خودم روزی یکبار می رم سر مزارش روزی یک بار یا صبح می رم یا بعدازظهر اتفاقا خیلی هم راضی ایم که شهید شده رفته و جای خودش را اونجا گرفته الان ما که اینجا موندیم ما اینجا نمی دونیم چه کار می کنیم کجا بریم کجا بمانیم ولی اونا جای خودشون را گرفتن بله برای اینکه من خودم اونجا بودم همون که یه هواپیما اومد زد بمب زد و شهید شد فردا صبحش اونجا ختم گرفتن پادگان برای اون سرباز ها بعد یه ماشین قوسی هم کپسول آورده بود آشپزخانه اش پیاده می کنن بعد این بسیجی ها که باقی مونده بودن با دمپایی رفتن رو ماشین این کپسول ها را پیاده کنن بعد رئیس پادگان گفت بیاید پایین بچه ها الان دوباره می اد بمب می زنه همه از بین می رید گفتن باشه بزنه ما به خاطر کشتن اومدیم مردن اومدیم دیگه نیامدیم اینجا تفریح کنیم

51-حاج آقا چی شد که محمد رضا اونجوری تربیت شد ؟چه عواملی در اونجور تربیت شدن محمد رضا نقش داشت ؟

-تربیت به خانواده مربوطه هر چیز به خانواده است اول بچه را که می خواد تربیت کنه خانواده تربیت می کنه دزد هم باشه خانواده باید تربیت کنه بعد جبهه هم بره خانواده تربیت کنه سالم هم باشه از دست خانواده است پدر و مادر باید بچه را تربیت کنن همینطور تربیت کرده بودیم اونم رفت

52-حاج اقا در پایان برای شهید محمد رضا چه آرزوهایی داشتید که محقق نشد به اون آرزوهاتون نرسیدید

-آرزو اینکه خوب ما براش زن گرفته بودیم خلاصه می خواست بمونه زندگی کنه با ما همکاری کنه خوب اونم قسمت اینجوری شد رفت دیگه حالا این دیگه نشد چیزی ازش توقع نداشتیم

53-حاج آقا خیلی ممنون و سپاسگذاریم از شما در پایان اگر شحبتی فرمایشی توصیه ای دارید بفرمایید

-دیگه خیلی ممنون از شما که اومدید ما را یاد آوری کردید خونه مون را یاد گرفتید اینجا یاد آوری کردید حال ما را پرسیدید خیلی ممنون از شما دستتون درد نکنه

54-سلامت باشید حاج آقا ما انجام وظیفه می کنیم حاج آقا

-خیلی ممنون

55-خواهش می کنم انشالله تونسته باشیم خدمت بکنیم به خانواده معظم شهدا

-سلامت باشید

56-سپاسگذاریم حاج آقا

-خیلی ممنون از شما

کارگردان :سعید اشکان

*************************

**************


 مصاحبه با مادر شهید محمد رضا وادی زاده

1-حاج خانم سلام عرض می کنم خدمت شما ممنون که دعوت ما را پذیرفتید حاج خانم بی زحمت خودتون رامعرفی کنید

-سلام ممنون من اسمم نازی صادق بیگی فرزند بهرام مادر شهید محمد رضا وادی زاده

2-حاج خانم خدا چند تا فرزند به شما داده و شهید محمدرضا چندمین فرزندتون بود ؟

-اولی فرزندمون دنیا اومدنی من همچین غمگین شدم مثل اینکه چه حالت به من داد گفتم چرا من بچه که به دنیا اومد غمگین شدم هیچ بقیه بچه ها اینجور نبودم همین یکی خیلی ناراحت کرد به دنیا اومده غمگین شدم دوباره اینم بزرگ شد خوب می رفت مدرسه دوباره می رفت صبح هم می رفتن مدرسه بعد از ظهر هم می رفتن مدرسه صبح می رفت می آمد می رفت یه خرجین علف می  آورد بعد از ظهر می رفت یه آب  نداشتیم می رفت  با الاغ آب می آوردکارش همین بود دوباره کلاس پنج و شش اینجا خواند بعد رفت کلاس نهم را آبیک خوند دیپلمش را دیپلمش را آبیک خوند

3-دانشگاه شرکت کرد ؟

-دوازده و شش ماهش را آبیک خوند دیپلمش را چیزش را دانشگاش را رفت چیزش را فوق دیپلمش را رفت تهران چهارسال نمی دونم دو سال دو سال رفت تهران خوند آمد دیگه جبهه دیگه چیز شد جنگ شروع شد اینا به امام لبیک گفتن با این همسایه ما رفتن ،رفتن همین که رفتن ماه روزه بود که اونم شهید شد روز عید فطر ،عید فطر اون شهید شد آمدن یه خرده خانواده اش خیلی اذیت کردن دوباره اینم چهاردفعه رفت دیگه چهار دفعه رفت جبهه آمدنی دیگه خوب هم می اومد چی کار می کرد به باباش کمک می کرد به مسجد کمک می کرد دوباره این پسر هم چهاردفعه رفته جبهه یعنی این رفته بود زخمی شده بود نبود خانه رفته بود تهران اونجا گفته بود من همچین محمد رفته جبهه من همچین ناراحتم مثل اینکه کمرم درد می کنه آمده نمی دونم  کیه یکی از همکارش معلم بود همکاراش گفته بود محمد علی آمده ولی زخمی این چند روز هم اینو معالجه کرد ،معالجه کرد زخمش را هی می رفت دارو می گرفت می آورد اینو چیز گلوش ترکش خورده بود دیگه شونه اش و گلوش خوب اینکه می خواست بره جبهه من گفتم دیگه من نمی ذارم تو بری جبهه گفت نه دوباره یواشکی  رفت  ،رفت از ائنجا اهواز زنگ زده بود شما که منو نذاشتید بیام جبهه من الان جبهه ام دوباره هیچ دیگه رفتش شهید شد

4-حاج خانم کمی برگردیم عقب تر از اول از دوران کودکیش اون موقع که شهید تازه به دنیا اومده بود دو سال سه سالش بود و اینا از اون دوران واسهما خاطره تعریف کنید

-اون اولین بچه بود ما اینجا کسی را هم نداشتیم من خودم تنها بودم به قولی بدوی سالی دو سالی سه سالی بچه می آوردم اون بچه داری هم برای من می کرد

5-حاج خانم شهید در چه سالی به دنیا اومد در کدوم روستا به دنیا اومد ؟

-همین جا به دنیا اومد

6-اسم روستا را بفرمایید

-صفر خوجه،صفر خوجه به دنیا اومد دوباره دو سه سال هم یه ده بود که اسمش چگینی بود جلیل آباد الان اسمش را گذاشتن یه چهار پنج سال رفتیم اونجا این آقاش اونجا کار می کرد پیش یه اردکانی بود ارباب پیش اون کار می کرد اونم اونجا بود والا همچین عصای دست من بود برای من بچه داری می کرد نگه می داشت من یه آب می رفتم یا ظرف می شستم یا لباس می شستم او برای من بچه را نگه میداشت دوباره بچه ها خیلی بچه را نوازش می کرد این بچه را خیلی دوست داشت دوباره رفته بود اولین حقوقش هم گرفته بود آورد یکی ده تومن به این بچه ده تونم به اون بچه بیست تومن به من  یا مثلا اینجوری سیصد ،سیصد تومن حقوق گرفته بود تک تومن اونم یکی ده تومن ده تومن تو بچه ها پخش کرد بابا خودت خانواده داری بچه داری یه دختر هم داشت دوباره رفت جبهه دوباره رفت شش روز رفته بود گفته بود الان نیرو نمی خواهیم برید تا شش روز دیگه امااین بچه اش هم خیلی مریض بود دوباره اومد این بچه حالش بهتر شد دوباره چیز شد گفت من آمدم باز بچه خوب شد دوباره گفت من گفتم خدارا شکر دیگه شما را چیز  هم قبول نمی کنن هر بار رفتنی ما یه ناراحت می شدیم دیگه دوباره آمد دوباره بعد از اون شش روز بعد از اون دیگه رفت ،رفت دیگه این دفعه شهید شد دیگه رفته بود مشهد بچه اش مریض بود اینو با بچه اش رفتن مشهد دوباره گفت آمد گفت مش رضا به بچه من شفا داده دوباره آمد رفت جبهه چهاردفعه رفت جبهه

7-حاج خانم از دوران مدرسه شون بفرمایید توضیح بدید شهید اون موقع که مدرسه می رفت ابتدایی پنج سال تواین روستای صفر خواجه درس خونده بعدش رفت کجا آبیک یا کجا اینها را توضیح بدید با چه شرایطی می رفت وضع مالیتون چطور بود

-آره می رفت مدرسه دوباره یه دونه مشمع این کتابش را می ذاشت می رفت این دو سه روز با اون مشمع می رفت مشمع پاره می شد بعد مشمع دیگه بر می داشت الان بچه دیگه اونقدر چیزا امکانتشون سخته اینجا خیلی  چیز می کردن اینجا اصلا لباس را وصله می کردن با لباس وصله می رفتن مدرسه دوباره چند سال اینجا رفته مدرسه دیگه اصلا چیز نداشت مثلا هیچی ازش توقع نداشت اصلا ما اینکه نداریم و اینجور چیزه دوباره شش سال اینجا پنج و شش را اینجا خوند رفت آبیک اونجا هم می رفت نگاه کن چیزه یه چیز بخر بخور علی الان با این پول های یه تومن دو تومن تو آبیک چیزی می شه خرید بخوری مثلا همینطور گشنه می رفتن گشنه می آمدن ،می آمدن هرچی می خوردن خونه می خوردن همین دیگه دیگه نه کلاس دوازده را آبیک خوند

8-حاج خانم اون دیپلمش را که گرفته بود چه رشته ای خونده بود ؟

-من که سواد ندارم علوم انسانی ،علوم انسانی می خوند دوباره یه دور رفته اینجا باغ بود باغ شمس می گفتن این مدت این کار تعطیل می شد می رفت اونجا کار می کرد دوباره یکی از همشهری ها گفته تو بیا اینجا اونم خوب دیپلم گرفته بود دیگه تو بیا اینجا میوه بچین من که همشهریت هستم نه تو باید بری دفتر یعنی مثلا تعطیل می شد می رفت دفترکار می کرد دوباره چیز نمی کرد دوباره نمی ذاشت بره میوه چینی یه دو سه ماه اونجا تعطیل می شد می رفت اونجا کار می کرد

9-حاج خانم شهید می رفت که کار می کرد درآمدش را چیکار می کرد ؟

-می آورد می داد به ما خرج می شد یه پس انداز مس اندازهم نداشت آره یه اتاق یه بچه ای داشت دوباره آقاش رفته بود چیز کنه نگو بنزین را ریخته چهار لیتری نفت منم گفتم دنبال چهار لیتری می گشت نفت بریزه تو بخاری من چراغشون بخاری که نبود دوباره اون رفته بنزین را گفتم اینو نه آقا پر کرده نفت بیا اینوببر بریز تو چراغ یه دفعه ریختیم کف خونه آتیش بعد این خانم و بچه اش هم ته اتاق نشستن داره بچه شیر می ده یه دفعه جلوی خونه آتش گرفت ،آتیش گرفت که این می خواست خاموش کنه من دیگه هل شدم دوباره این پتو را چیز یه رو فرشی می ذاشتن رو فرش اونو کشیدم با نفت با چراغ و با بنزین و همه را آوردم گذاشتم تو حیاط  دستش فدستش سوخت صورتش سوخت گوش موشش سوخت چند جای بچه کفش مفشش سوخت به من می گفت نه اگه نمی ذاشتی دست نمی زدی من اونو با پتو خاموش می کردم می گفتم من دیگه هل نشدم نفهمیدم دوباره خیلی کارها

10-حاج خانم بفرمایید شهید اون روزهایی که بیکار بودن مدرسه نمی رفتن تفریحش چی بود کجاها می رفت واسه تفریح ،تفریح همین هیچی جاهای  می رفت خونه داییش می رفت یه دهی ابهر فامیلمون ابهر بود پدرو مادرم ابهری دیگه همش خیلی دوست داشت بره اونجا می رفت آدم یه موقع مثلا بره  اونجا یه هفته بیاد می رفت  دو هفته می موند اونجا پسر دایی هاش خیلی جور بودن می رفت اونجا تفریح،تفریحش همون ابهر بود تو روستای ابهر آره همین

11-اینجا کجا ها می رفت اینجا که بودید کجاها می رفت تفریح مثلا اون روزی که خونه می موند کجا می رفت مسجد می رفت یا جاهای دیگه مثلا ورزش می رفت یا می رفتن پارک می نشستن کلا اینا رو می خوام

-پارک مارک نبود اینجا می آمدن می رفتن مدرسه والیبال بازی می کردن یا این دوستش خیلی خوب بود این شهید شده بود خیلی خوب بود اون باهاش  هم هر کجا می رفتن ،می رفتن یه موقع هندوانه ای چیزی می آوردن این دوستش بیکار بود با اون دوستش می بردن می فروختن همین قارپوز آباد احمد آباد می بردن قشلاق می فروختن این بیکار موقع بیکاری مثلا کار نداشت بیکار بود با اون رفبقش می رفتن اون کمک می کرد

12-حاج خانم دوستاش کیا بودن با چه جور آدمهایی بیشتر دوست بود رفت و آمد می کرد

-خیلی به مظلوم ها کمک می کرد یه موقع می دید یه نفر مثلا یکی زور می گفت خودش می رفت می دید بچه ضعیفه می رفت می افتاد رو اون می گفت چرا مثلا مظلوم چیزه تو با اون دعوا می کنی خیلی با اون چیز می کرد با این شهید محمد علی خیلی دوست بود با هم مثل دو تا برادر بودن اونم دائم باهم یا این خونه اونا بود یا اون یه موقع شب رفته بودن این پایین یه دونه قنات بود رفته بود اونجا ،اونجا می گفتن یه موقع بمبارانی می کنن با موتور رفته بود اونجا شبانه یه دونه دیگه آمدن گفتن ما رفتیم زیر موتور گفتن بمباران می رفتیم زیر موتور می رفتن مسجد اون جوان ها اذیت می کردن دوباره یه رفته بود اون پدرش گفت ،گفته بود ما می ریم مسجد جلوی مسجد وای میستادن مثلا حرف بد می گفتن یا مثلا انقلاب را توهین می کردن اینا ناراحت می شدن خیلی اذیت می کردن اما خوب اینا از کارشان دست نمی کشیدن خودش کارشون را می کردن به مسجد یه مسجد می ساختن می رفتن کمک یه حمام درست می کردن این یه روز می رفت برای خودش کار می کرد یه روز هم برای دوستش که شهید شده بود یه روز عوض اون می رفت کار می کرد یه روز عوض خودش می رفت کار می کرد دوباره روزه هم کی گرفتن با همین رفیقش که بودش می رفتن درو گندم درو می کرد تا ساعت ده ساعت ده می آمدن می رفتن می خوابیدن دیگه روزه بودن باز هم فردا صبح ده می رفتن درو

13-حاج خانم بفرمایید اولین باری که شهید خواستن برن جبهه تصمیم گرفتن برن جبهه چی شد که یه دفعه مسیر زندگیش را عوض کرد درسش را ول کرد که اون همه زحمت کشیده بود خواست بره جبه اونم داوطلبانه کی تشویقش می کرد مشوقش کی بود به خاطرکی رفت به خاطر چی رفت بیشتر؟

-هیچ کس همین به رهبر لبیک گفتن دیگه اینا می خواستن برن همون پسره که شهید شدجلوی در ما نشسته بود موتور درست می کرد موتورش خراب بود درست می کردن من گفتم محمد علی رضا می ره مدرسه تو که  مادرت بنده خدا تو یه دونه بچه ای نرو می گفت می رم میام دیگه  چیز چیز دیگه  میخوام بریم یه چهل روز دیگه میایم اونو هیچی رفتن دوباره اون شهید شد اون شهید شد این آمد اینم خیلی ناراحت بود شب و روز نداشت اصلا یه موقع من می رفتم اتاقش می دیدم بیداره یه دفعه خواب دیده بود شهیده گفته بود که نه نه می دونی چی شده فلان رفیقم شهید شده باز هم می رفت بیرون یه موقع می اومد می گفت مامان یه دونه رفیقم هم تو مدرسه چیز بودم دانشگاه رفیق بودم می آمدن خونه مون می گفت اون فلان کس که اومد خونمون ها اونم شهید شده دوباره رفت اون شهید شد آمد خیلی ناراحت بودیه شب خواب دیده بود این شهید میگه که یا این میگه فلان رفیقمون را می بینی به شهید گفته بود ،گفته بود فلان کس گفته بود چی می گی بوی امام حسین ما پیش امام حسینیم پیش انباییم این چسبیده بود به دامن اون گفته بود تو را خدا محمد علی منم ببر گفته بود تو از اینجا که نمی تونی بیای باید بری از جبه بیای همون شد که بعد از اون رفت شهید شد دیگه

14-حاج خانم جبهه که رفته بودن چند ماه یا چند وقت موندن تو جبهه بعد به شهادت رسیدن آیا تو اون چند وقت مرخصی هم اومد نیامد

-هر دفعه می رفتن چهل روز چهل و پنج روز می ماندن بازهم می رفتن مدرسه درسشون را باز هم مرخصی می گرفتن می رفتن چهار دور رفت دیگه آخرین دفعه دیگه رفت ،رفت آمد اینو که نمی ذاشتن بره رفت اجازه راه ننداختیمش خودش یه دفعه خلوتی رفته بود یه دفعه هم می خواست بره من گفتم نرو چسبیدم به ساکش را گرفتم گفتم نمی خواد بری گفت نه دوباره نرفت من این همسایه مون اومد نشست گفتم محمد رضا می خواست بره جبهه من اونقدر خودم را زدم به گریه و زاری نذاشتم بره اونقدر کولی بازی کردم گفت که آخ خوب معلوم تو کولی بازی کردی این دفعه به کولی بازیتت هم نگاه نمی کنم دوباره رفته بود زنگ زده بود به باباش گفته بود بابا شما منو نذاشتی بیام جبهه الان من اهوازم دوباره رفته بود اونجا رفته بود غسل شهادت کرده بود اونجا آب پیدا کرده بود غسل شهادت کرده بود یه دونه همشهریمون هم ابهری بوده  پهلوش اون بوده دوباره اون معده اش هم ناراحت بوده هر چی می آوردن این نمی خورده یه موقع بیسکویتی چیزی می خورده دوباره اون رفیقش می ره غذایی چیزی پیدا کنه بیاره توی سنگر بوده دوباره می بینه که یه مرد پیری مونده بود تو سنگر شهید شده این بدو بدو می ره می بینه محمد رضا شهید شده تو سنگر بعد یه دفعه هم با رفیقش رفته بودن  اون اول شهید محمد علی دوباره اونا هر کدومشون یه سنگر بودن دوباره های می گن که این میبینه سنگر محمد علی آتش گرفته یه خمپاره افتاده دوباره این می خواسته بدو می کرده می گن بابا نرو الان دارن آتش می زنن هی موند اونجا آوردن بردن تهران هیچکس نفهمید به هیچ کس هم نگفتن تا اینا رفتن پیش جنازه ببینن راست می گن اینجا چو افتاد که مثلا فلان کس شهید شده اینا با پدر همین شهید و دامادشان رفتن اونجا گفته بود که زخمی بود محمد علی زخمی شده بردن تهران اینام برمی گردن می ان تا تهران  می بین که رفتن پرسیدن تو بیمارستان گفتن که  گفت همین الان شهید شد هیچ دیگه اونم پدرش یه خرده چیز بود ناراحت شدن آمدن دیگه اونم از اون موقع تا حالا برای تشیع جنازه اش آمد خیلی ناراحت بود هیچ اصلا آرام و قرار نداشت همین می گفتیم نرو می گفت ما باید بریم جبهه نمی شه نریم اونم چهار دفعه هی این می رفت اون می آمد  یه دفعه اون اسمش می خواست بره مثلا دانشگاه هی چیز می کرد که دانشگاه اسمش درآد وباره این رفت اینی که ما رفتیم برگردونیم از آبیک دیدیم که چیز از آبیک برگردونیم با باباش دوباره رفتیم دیدیم بابا چند تا بچه خیلی کوچیک هم دارن می رن ایم محمد از همه بزرگتره ما خودمون خجالت کشیدیم برگشتیم اومدیم همون راه می آمدیم برسیم نیسان آباد دیدیم می ره رضا تو ماشین یه ما را هم دید دست بلند کرد ،دست بلند کرد دیدیم اینم رفته سربازی اونم کجا چهل دختردوباره یه پانزده روز اونجا خدمت کرد پانزده روز اونجا خدمت کرد دوباره یه دفعه دانشگاه اسمش درآمد یهدفعه دانشگاه اسمش در آمد که یه دونه فامیلمون احمد آباد بود دیدیم آمد آنوقت که تلفن ملفن نبودش دیدیم آمد خونه روزنامه دستش گفت اسم محمد رضا دانشگاه قبول شده ،دانشگاه قبول شد آمد بعد از این پانزده روز اونجا خدمت کرد آمد ،آمد رفت دانشگاه دانشگاه را تمام کرد معلمی چند سال رفت یه مدت هم نهضت درس می داد همین ده ما مردهای پیر و بیسواد را جمع می کرد مدرسه درس می داد  این باباش هم می رفت دانشگاه کلاسش هیچ دیگه

15-حاج خانم جبهه که بودن کدوم عملیات شهید شدن کدوم منطقه بود؟

-شلمچه  کربلای پنج شهید شد من شب فامیلمون داماد خواهر شوهرم شهید شده بود ما اونجا بودیم از اونجا آمدیم همین موقع شب بود یهو محمد هم خونه بود یه اومدیم دیدم محمد صدا کرد برد مسجد بسیج هم بود رفتن بسیج اینا گفتن شام بذار گفتم نه تا محمد نیاد تا چیز من ول نمی کنم من شام نمی خورم یواش بلند شدن پا برهنه رفتن بسیج ،رفتنم  بسیج دیدم از پشت دیدم هیچکس نیست هر چی پرسیدم محمد کو گفتن محمد رفته آبیک من گفتم وا اینکه پیش اینا گفتن رضا شهید شده محمد رضا شهید شده اونا رفتن ابیک دیگه هر چی خونه نیامد اومدیم دیگه اون شب تا صبح هیچکس نخوابید یه چندتا هیچکس هم نداشتیم فامیل هم نداشتیم خودمون صبح دیگه رفتیم آبیک شهید شده بود من یه شب خواب دیدمش گفتم رضا راستس اون دنیا چه جوره گفت یه دستش را برد پشت دیوار یه چی گفت ،گفت الان صداش را می شنوی گفت خوب اون دنیا همینجوری دیگه پشت دیوار الان تو صداش را نمی شنوی خوب اون دنیا هم همینجوره آدم نره اون دنیا نمی دونه که اون دنیا چه خبره  من یه خواب چند دفعه خواب دیدم  اما یه دفعه هم بلند شدم گفتم همه گفتن های رضا اومده رضا اومده یه دفعه بیدار شدم خیلی سال هر وقت خوابش را می بینم

16-حاج خانم اون روزی که شما متوجه شدید محمد رضا شهید شده چه حس و حالی داشتید ؟

-هیچ دیگه همون مادر دیگه مادر دیگه حالش چیه به زنش نگاه می کردم به بچه اش نگاه می کردم

17-شهید ازدواج کرده بود ؟

-بله یه بچه هم داشت

18-خوب حاج آقا اینو نفرمودند حاج خانم شما بفرمایید ازدواجشون را اینکه همسرش را کی انتخاب کرده بود

-همسرش را خیلی پررو نبودن همین موقع ما یه دفعه انتخاب کردیم رفتیم دختر عموی من را نوه عموی من را از تهران براش خواستگاری کردیم اونا هم موافق شدن آوردیم تقریبا یک سال هم نشد سه سال تازه ازدواج کرده بود دوباره یه دختر هم داشت دخترش هم یک سالش نشده بود یه سالش می شد حالا دختر ما یه بچه هم داره

19-شهید چند سالش بود ازدواج کرد فکر کنم زود ازدواج کرده ؟

-آره محصل هنوز مثلا دانشگا هش را تموم نکرده بود تهران درس می خوند دوباره این رفته بود آمدیم ما که رفتیم خواستگاری این رفته بود خونه عموش پسر عموش هم پسر عموی آقاشون بود تهران بودن رفته بود خانه اینا گفته بود عمو حالا قضیه اینجوره بابام رفتن خونه عمو اینا تو هم پاشو برو یه دفعه دیدیم پسر عموم هم اومد ،اومد نمی گفت این بیرون تو ماشین نشسته هیچ  تو نیامد دوباره آمدیم و آمدیم خونه گفت منم اونجا بودم دیگه شما منو ندیدید دیگه رفتیم خواستگاری کردیم قسمت بود عروسی کردیم آوردیم ساده خیلی ساده چونکه رفیقش شهید شده بود دیگه هیچ مثلا صدا و چیز میز نداشت نه فیلم بردارو نه مثلا ساز و آهنگ و ماهنگ هم نداشت همین ساده همه می گفتن بابا دو سه تا رفیقاش می گفتن آه مثلا به قولی چیزه

20-حاج خانم یادتون میاد برای عروس خانم اون موقع چیا خرید کردید بعد مهریه اش چقدر بود اون موقع ؟

-صد تومن مهریه اش صد تومن بود نمی دونم پنجاه تومن چقدر هم چیزش بود نقدیه اش بود دوباره یه چیز یه حلقه براش خریدیم یعنی خودم طلا داشتم دیگه اونجور وضعمون خوب نبود من طلا هام را بردم مثلا فروختم برای عروس مثلا دوتا النگو یه جفت گوشواره و یه گردنبند از این اون موقع ارزان بود دیگه اونارو خریدیم براش

21-حاج خانم فرمودید شهید یه بچه داره  و نوه داره الان اسم فرزند ش را اسم نوه اش را بفرمایید ؟

-اسم فرزندش حدیثه ،حدیثه وادی زاده اسم دخترش هم فاطمه است  نوه اش فاطمه  است الان هم حدیث خودش معلمه  چی حالا معاون مدرسه است

22-حاج خانم اسم فرزندش را کی گذاشت حدیثه خانم ؟

-خودش گذاشت محمد رضا خودش گذاشت گفت من تو قران این اسمش را تو قران پیدا کردم

23-اون موقع که می خواست بره جبه در رابطه با خانواده خودش مخصوصا اون فرزندشون به شما چه توصیه هایی کردن گفتن من رفتم اگر یه موقع شهید شدم نیامدم چکار کنید ؟

-به خودش آگاه بود دیگه ما می گفت می خوام برم می گفتیم می گفت شما هستید این بچه و خانمم پیش شما پهلوی هم بودیم یه جا بودیم بعدا دور نبودیم که تو یه اتاق اونا بودن تو یه اتاق ما هجده نوزده روز بعد بالاخره رفت دیگه چند چهار دفعه رفته بود اول اول رفتن من خیلی آخر رفتن گفتم الان اینا چند دفعه رفتن دیگه بلدن چونکه این اول مثلا هنوز نرفته بود جبهه یا رفته بود آموزش دیده بود تحقیق کرده بود ش بعد چقدر رفتن بردن اینارو آموزش دیدن اما اون رفیقش آموزش ندیده بود دوباره می گفت می خواستن ببرن عملیات من گفتم اونو نبرید اون آموزش چیزی ندیده تعلیم ندیده من جای اون می رم می گفت اصلا من یه شب هم جای اون رفیقش رفته بود آموزش چیز حمله

24-بفرمایید تا به حال شده اون موقع که فرزندشون کوچیک بود حالا زیاد بزرگ نشده بود یا نوه شون بیان از شما چیزی بپرسن در رابطه با شهید ؟

-نه اونا خوب از اونجا خوب چیزه دیگه عموش می پرسن اونا پهلوی هم هستن دیگه

25-حاج خانم بفرمایید اون موقع که محمد رضا شهید شده بود و پیکرش را خواستن بیارن اون روز اینجا تشیع بشه اون روز را برامون تعریف کنید توضیح بدید مردم اومده بود استقبال

-خیلی از چیز هم آمد از اداره آموزش و پرورش هم آمدن آهنگ و چیز آوردن خیلی آمدن از آموزش و پرورش آمدن از بنیاد شهید آمدن

26-حاج خانم مزارش کجاست ؟

-همین صفا خوجه همین جلوی دهمون

27-هر چند وقت یکبار می رید سر مزارشون ؟

-من اول ها خیلی می رفتم هر روز می رفتم الان پام درد می کنه نمی تونم هراز گاهی هم این حاج آقا با موتور منو می بره اما خودش هر روز می ره اگه صبح نره بعد از ظهر می ره اگه بعداز ظهر نره صبح می ره اونوقت روزی یک دفعه را حاج آقا می ره من پام خیلی درد می کنه نمی تونم برم این هردم منو با موتور می بره

28-حاج خانم اون روزهایی که دلتون واسه شهید تنگ می شه چه کار می کنید که به آرامش می رسید ؟

-خوب خیلی ناراحت می شم ولی خوب چکار کنم هر دم براش صلوات می فرستم نماز همیشه براش نماز می خونم فاتحه می دم به همه شهیدا چه کار کنیم دیگه

29-حاج خانم خیلی ممنون و سپاسگذاریم از شما در پایان اگر صحبتی فرمایشی توصیه ای دارید بفرمایید؟

-این باباش رفته بود جبهه دوباره من اونجا کلفت بودیم دیگه خودمون نون می پختیم من ده تا گونی برنج چیز گندم شستم این همش را برد بالا پشت بام پهن کرد دوباره من گفتم چیزه باباش می شست هر دفعه می شستیم ده تا گونی را این باباش هم من می شستم دیگه نمی دونم کی می آمد اینو می ریخت تو کندو که این می آورد پایین من بلند شدم یه خرده غرغرکردم گفتم چیه تو همه تون رفتید جبه اون که چند دفعه رفته تو که چند دفعه رفتی این بابات هم یاد دادی جبهه الان من گندم را چه جور بیارم پایین دوباره من گفتم من شب برم بالا پشت بام پیش گندم بخوابم گندم را دزد نبره (با خنده)دوباره گفت یه دونه پتو داشت پتوش رابرداشت برد بالا پشت بام پیش گندم خوابید دوباره صبح بلند شد این گونی چیز پهن کرد توی حیاط  یه دونه مثلا رو فرشی گندم را از بالا ریخت تو رو فرشی دوباره گونی گونی بر تو کندو ریخت خیلی زحمت می کشید مثلا یه موقع مثلا می رفت از مدرسه می آمد دوصبح هم  می رفتن مدرسه  بعدازظهر هم می رفتن  مدرسه صبح می رفت ،می رفت یه گونی علف می آورد می آمد نون را می ذاشت زیربغلش می رفت مدرسه دوباره بعداز ظهر هم می رفت باید بره از قنات آب بیاره با چند تا کوزه و با بلانسبت با الاغ برن از قنات آب بیارن این استراحتی نداشتن همه کار می کردن

30-حاج خانم خیلی ممنون و یپاسگذاریم از شما لطف کردید

-سلامت باشید  ببخشید دیگه

31-خواهش می کنم سلامت باشید

کارگردان :سعید اشکانی

 

1365

اسفند

بسیجی

سن23سال

شهید محمدرضا وادی زاده

عملیات:کربلای5

متاهل

محل شهادت:شلمچه

معلم

و

گلزار شهدا:صفرخواجه-نظرآباد

۴۲۷بازدید

نظرات (۱)

  • ۰۸ بهمن ۰۴ ، ۱۸:۲۸
  • ناشناس
  • ناصر وادیزاده :

    درود بر شهیدان والا مقام و پر افتخار روستای خودمان صفرخواجه..نام و یادشان همیشه در دلهای ما ثبت و حک شده است.و حرمت ویژه ای برای شهدایمان قائل هستیم

    ..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا

    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
    <b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
    تجدید کد امنیتی ارقام فارسی و انگلیسی پذیرفته می‌شوند
    نظر شما به هیچ وجه امکان عمومی شدن در قسمت نظرات را ندارد، و تنها راه پاسخگویی به آن نیز از طریق پست الکترونیک می‌باشد. بنابراین در صورتیکه مایل به دریافت پاسخ هستید، پست الکترونیک خود را وارد کنید.
    اخطار!
    شهدای البرز

    "گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


    طبقه بندی موضوعی(در حال تکمیل)
    • شهدا به ترتیب حروف الفبا

      (۵۵۹۷)
    • شهدا به تفکیک حروف الفبا

      (۳۱)
    • شهدای فتنه رژیم صهیونی

      (۴)
    • شهدای جنگ تحمیلی رژیم صهیونی

      (۸۲)
    • شهدا به تفکیک عملیات ها

      (۴۰)
    • شهدا به تفکیک گلزار شهدا

      (۷)
    • شهدای معاونت نیروی انسانی

      (۴۶)
    • شهدای فرهنگی و دانش آموز

      (۱۶)
    • شهدای رشته های ورزشی

      (۱۲)
    • شهدا به تفکیک مشاغل

      (۵۷)
    • شهدای مدافع حرم البرز

      (۱۱۷)
    • خانواده های چند شهیدی

      (۶)
    • شهدا به تفکیک موضوعات

      (۵۹)
    • علمداران شهید استان البرز

      (۹۶)
    • آشنایی با نبردهای دفاع مقدس

      (۴۹)
    • خاطرات شفاهی

      (۲۸)
    • وصیتنامه

      (۴۶)
    • کتابخانه

      (۳۹)
    • فیلم

      (۲۳)
    آخرین مطالب
    • کتابچه یادواره شهدای روستای سوهان طالقان
    • آبروی بازار
    • وصیتنامه شهید اسدالله احمدی
    • وصیتنامه شهید احمدی نسب-مسعود
    • وصیتنامه شهید علی احمد احمدوند
    • وصیتنامه شهید سلمان احمدوند
    • شهید نوجه دهیان-محمد جواد
    • بیانات رهبر انقلاب در دیدار دست‌اندرکاران کنگره شهدای استان البرز. ۱۴۰۴/۰۹/۲۴
    • کنگره ملی شهدای البرز 25 آذر - 5 دی
    • وصیتنامه شهید اسماعیل احمد نژاد محبوب
    آخرین نظرات
    • ۷ اسفند ۰۴، ۲۲:۱۹ - سعید فعله گری
      سلام تاریخ شهادت ایشان ۷ آذر ۱۳۶۵ می باشد
    • ۷ اسفند ۰۴، ۲۰:۵۲ - سعید فعله گری
      سلام. تاریخ شهادت ۲۹ دیماه میباشد
    • ۷ اسفند ۰۴، ۱۴:۱۲ - ناشناس
      زهرا داودزاده با سلام و عرض ادب ...
    • ۵ اسفند ۰۴، ۱۱:۴۶ - مهران
      یادشون ماناوجاودان،روحشون شاد باشه،،باشد ک انسان گونه زندگی کنیم
    • ۲۴ بهمن ۰۴، ۰۶:۱۰ - علیرضا فاخری
      پسرعمه من بود. من شش ساله بودم که ...
    • ۲۲ بهمن ۰۴، ۱۲:۰۱ - علیرضا
      شهدا زنده اند میدانم زنده ایی عموی من
    • ۱۹ بهمن ۰۴، ۲۲:۰۹ - معرفت
      روحش شاد یادش گرامی نامش جاویدان  ...
    • ۱۹ بهمن ۰۴، ۱۱:۴۶ - علیرضا چنکشی
      سلام پدربزرگم
    • ۱۴ بهمن ۰۴، ۰۳:۴۰ - روح الله
      مرگ بر آمریکا  مرگ براسرائیل  مرگ بر دلار  زنده باد اقتصاد اسلامی
    • ۱۳ بهمن ۰۴، ۰۲:۱۳ - محسن میناوند
      شهادت؛عشق به وصال محبوب و معشوق در زیباترین شکل است.
    • ۹ بهمن ۰۴، ۲۰:۱۳ - رجا
      روحش شاد یادش گرامی
    • ۸ بهمن ۰۴، ۱۸:۲۸ - ناشناس
      ناصر وادیزاده : درود بر شهیدان ...
    • ۷ بهمن ۰۴، ۱۸:۴۱ - برزویه نجی
      خبر شهادت ایشان را من به پدر ...
    • ۷ بهمن ۰۴، ۱۳:۱۹ - حسین
      داداش محسن مظلوم بودی، مظلوم موندی دلتنگتم
    • ۱۵ دی ۰۴، ۱۶:۰۷ - پژمان حبیبی
      سلام  امروز به گذرم افتاد به ...
    • ۱۴ دی ۰۴، ۱۸:۳۹ - مریم دهقان
      روحت شاد عموی عزیزم
    • ۶ دی ۰۴، ۱۷:۳۳ - سمانه قاسمی
      خدایا قلبم به درد آمد،ای خدا دوستدارنت را زیاد کن
    • ۵ دی ۰۴، ۱۳:۴۲ - ولی اله اینانلو
      سلام و درود خدا برشهید ابوالفضل قدمی
    • ۳ دی ۰۴، ۲۱:۰۷ - ناشناس
      کبری کاویانی فرزند شهیدان شاه زنان ...
    • ۳ دی ۰۴، ۱۹:۲۰ - سید رایان خوش چشمی
      عمو ای کاش می دیدمت بعد می رفتی 😢😭
    خلاصه آمار
    پیوندها
    • استخاره با قرآن مجید
    • گلستان خاموش
    • کنگره ملی شهدای استان البرز
    • عصر ایثار | کنگره شهدای شرق کرج
    • شهدای مدافع حرم استان البرز
    • شهدای چهارصد دستگاه کرج
    • لشگر10سیدالشهدا علیه السلام
    • گردان علی اکبر علیه السلام
    • شهیدستان کرج
    • یاد شهیدان

    آمارگیر وبلاگ

    ساخت وبلاگ در بلاگ بیان، رسانه متخصصان و اهل قلم