شهید علی میناوندچال
نام پدر: ابن علی
نام مادر:سنمبر
تاریخ تولد: 20-1-1338 شمسی
محل تولد: البرز - طالقان
سرباز ارتش
سن:21سال
تاریخ شهادت : 15-11-1359 شمسی
محل شهادت : میمک
گلزار شهدا: میناوند
البرز - طالقان
بیســتم فروردین 1338 ،در روستای میناوندچال از توابع شهرستان ساوجبلاغ بــه دنیا آمد. پدرش ابن علی، دامدار و قصاب بود و مادرش ســنمبر نام داشــت. تا پایان دوره متوسطه در رشته ریاضی درس خوانــد و دیپلم گرفت. کارگری میکــرد. به عنوان ســرباز ارتش در جبهه حضور یافت. سیزدهم بهمن 1359 ، در میمک توســط نیروهای عراقی بــر اثر اصابت ترکش به شهادت رســید. پیکر وی را در گلزار شهدای زادگاهش به خاک سپردند
مصاحبه با مادر شهید علی میناوند جال
س) مادر جان لطف میکنید خودتونو معرفی کنید ؟
ج) بسم الله الرحمن الرحیم صنم مینایی مادر شهید علی میناوند چال.
س) مادر تاریخ تولد پسرتون یادتون هست ؟
ج) 1338.
س) مادر جان محل تولد پسرتون کجاست ؟
ج) همین جا ، همین میناوند.
س) حاج خانوم خدا چندتا فرزند بهتون عنایت کردن؟
ج) 10 تا .
س) چندتا پسر چندتا دختر ؟
ج) 4 تا پسر 6 تا دختر .
س) شهید علی میناوند چندمین پسرتون بود چندمین بچتون بود ؟
ج) سومین پسرم.
س) مادر جان موقعه ای که پسرتون به دنیا اومد چه حس و حالی داشتین ؟
ج) خیلی خوشحالم بودم .
س) اسم بچتون رو کی انتخاب کرد ؟
ج) باباش.
س) چرا انتخاب کرد اسم پسرتون رو ؟
ج) انتخاب کرد علی ، علی دیگه .
س) حاج خانم تو دوران بارداریتون دعا یا عبارت خاصی رو هم میخوندین وقتی شهید علی میناوند رو باردار بودین؟
ج) من همیشه الحمد الله هم نمازمان رو میخوندیم هم روزه مان رو میگرفتیم همیشه با روزه و با وضو بودیم .
س) مادر جان از دوران بچگی پسرتون چیزی یادتون هست ؟ خاطره ای دارید که برامون تعریف کنید ؟
ج) نه دیگه بچه بودن بازی میکردن بیرون میرفتن ، میامدن ، مدرسه میرفتن ،چه خاطره ای داشتیم بچه اند دیگه .
س) اهل بازیگوشی شلوغ کاریم بودن ؟
ج) خیلی آرام ،روزه بگیرم بود خدا رو شکر 9 سال رو روزه گرفت نماز خواند مسجدم میرفت میامد .
س) مادر جان اون زمان تو این روستا مدرسه هم بود ؟
ج) آره همین جا ساختمان ساختند این جا جای مدرسه بود .
س) توی همین مدرسه درس خوند ؟
ج) آره همین جا
س) تا کلاس چندم درس خوند ؟
ج) تا کلاس ششم اینجا درس خوند رفت شهرک دیپلمشو گرفت رفت سربازی .
س) دیپلم گرفت ؟
ج) بله.
س) مادر جان اون موقعه ای که پسرتون درس میخوندند در کنارش کارهم میکردند ؟
ج) نه چه کاری میکردند.
س) کاری نمیکردند؟ نه ؟
ج) نه . کاری نداشتند ، کارشان چی بود همان دامداری و کشاوزی و اینا بود .
س) اون موقعه که سر زمین نمیرفتن دامداری نبود چه کار میکردند؟
ج) هیچ بیکار میگشتن .
س) مادر جان هیچ خاطره ای از اون موقعه یادتون نمیاد ؟
ج) نه خیلی جوان خوب بودن خیلی دلش ، درسم میخواند تابستان که میشد میرفت جبهه هر سال میرفت جبهه درس که تمام شد رفت سربازی خواست بره دیگه سال آخر دیگه درس نرفت رفت جبهه.
س) مادر جان اخلاقش توخونه چه جوری بود ؟
ج) خیلی خوب .
س) با خواهر برادراش چی؟
ج) با خواهر برادراش خوب با خودمان هم خوب بود .
س) تو کارهای خونه به شما کمک میکرد ؟
ج) نه کمکی نبود بچه بودن کمک میکردن.
س) بچه ها یعنی خواهر برادرها ؟
ج) آره .بله
س) مادر جان کارهای شخصیش رو خودش انجام میداد؟ مثلا لباساش رو خودش می شست ؟
ج) نه همه رو بچه ها میشتند دیگه اگه من بودم من میشستم اگه نبودم بچه ها .
س) مادر جان توی ده خب بیشتر همه باهم فامیل هستند اقوامند کسی بود که پسرتون خیلی بهش علاف تر باشه ؟
ج) نه نمیدونم ، اطلاع نداشتم اونو
س) یادتون نمیاد بیاد بهتون بگه مامان خیلی علاف ترم ؟
ج) نه اطلاع نداشتم .
س) رفت وآمدش با فامیلا چه طوری بود ؟
ج) خوب
س) صلۀ رحم رو انجام میداد؟
ج) صلۀ رحم رو پیش هم میرفتن ، میامدن با همه کس خوب بود .
س) تو فامیل کسی بود که بیاد به شما بگه مثلا اخلاق علی آقا بده ؟
ج) نه همه دوست داشتن .
س) تو مسائلی مثل بد حجابی ، غیبت کردن ، دروغ چه جوری بود پسرتون ؟
ج) نه اینا رو هیچی نداشت تازه نصیحتم میکرد به مردم .
س) برخوردشون با نامحرم چه جوری بود ؟ وقتی یه نامحرم رو میدید چه برخوردی داشت
ج) من که بیرون نبودم عزیز جان نمیدونم .
س) نمیومد براتون تعریف کنه ؟
ج) نه خیلی خوب بود هیچ کسم از او گله دار نبود .
س) مادر جان پسرتون اهل شوخی کردن یود ؟
ج) با جوانان با دوستاش چرا نیود .
س) با خانواده ؟
ج) با مادر با خواهر با برادر چرا نبود .
س) پیش میومد که خیلی عصبانی بشه ؟
ج) نه
س) اینجور آدمی نبود ؟
ج) نه اصلا
س) مادر جان یادتون میاد که چه غذایی بیشتر از همه دوست داشت ؟
ج) نه ،همه چی رو دوست داشت .
س) همه چی دوست داشت؟
ج) بله همه چی دو ست داشت .
س) توی اخلاقاش کدوم یکی رو بیشتر از همه دوست داشتین ؟
ج) همه شان خوب بودن بچه هام همشون خوب بودن ، همه خوب بودن که همه شان یکدفعه رفتند اون رفت سربازی اینا هم رفتند جنگ
س) مادر جان ظاهر پسرتون چه جوری بود ؟
ج) خوب
س) چه جوری لباس میپوشید ؟
ج) با حجاب بود
س) یعنی مثلا میخواست بره بیرون موهاشونو شونه میکردن به خودشون عطر میزدن ؟
ج) آره همه کار میکردن .
س) خوش تیپ بود ؟
ج) بله .
س) یادتون میاد اولین نمازش کی بود ؟
ج) 9 سالگی بود ، 9 ساله نماز میخواند روزه میگرفت .
س) برای نماز خواندن خودش بیدار میشد یا شما بیدارش یکردی ؟
ج) گاهی من بیدار میکردم بیشتر خودش بیدار میشد .
س) یعنی سحر خیز بود ؟
ج) بلند میشد صبح دیگه
س) مادر جان اهل نماز جماعت بود پسرتون ؟
ج) بله نماز که آقای طالقانی اومد نماز جماعت خوند رفتن .
س) مسجد هم میرفتن ؟
ج) بله .
س) دوست داشتن تو مسجد باشن ؟
ج) بله
س) به جزء نماز خوندن چه کار دیگه ای تو مسجد انجام میدادن ؟
ج) دیگه مسجد چی انجام میدن میرن نماز میخونن.
س) مادر جان اولین باری که قرآن خوند یادتون میاد ؟
ج) نه یادم نیست .
س) یادتون نمیاد اولین بار چه کسی قرآن خوندن رو یادش داد ؟
ج) مدرسه میرفتن یاد میدادن دیگه یاد میگرفتن دیگه
س) یعنی توی خونه قرآن میخواند ؟
ج) تو خونه میخواندند ولی نه اونجور بیان پیشم بشینند بخونند که ببینم چه جوری میخونن
س) رابطه اش با اهل بیت چه طوری بود ؟
ج) خوب .
س) به کدوم یکی از اماما ارادت بیشتری داشت ؟
ج) به همه ، به همۀ اماما .مگه میشه آدم یکی رو دوست داشته باشه یکی رو نداشته باشه .
س) مادر جان اهل هیأت رفتنم بودن ؟
ج) بله .
س) فعالیتهایی که توی هیأت انجام میدادن چی بود میامد به شما بگه ؟
ج) نه
س) مادر جان پسرتون ازدواج کرده یود ؟
ج) نه
س) ازدواج نکرد ؟
ج) نه
س) یادتون که میاد چند سالش بود رفت جبهه ؟
ج) 20 ساله بود رفت سربازی ،رفت ستاد مشترک اونجا بود میخواست بره جبهه اونا میگفتن نرو میگفت من باید برم این همه شهید میشن من اینجا وایسم راحت از فرماندش دو تا کشیده خورده بود ما تو رو اینجا دوست داریم میخوایم چرا میخوای بری ؟ اومد و رفت ، رفت جبهه.
س) خودشون دوست داشتن برن جبهه؟ با اینکه میدونستن برن شهید میشن ؟
ج) بله اونوقت سه تا بچه هام تو جنگ بودن تو جبهه بودن حاج آقامم که بود چند سال حاج آقامم رفت روز عید بود اومدن دنبالش بره گفت من چندتا گاو دارم خانومم نمیتونه برسه . شانسن من بیرون بودم اومدم دیدم اینجا دو نفر هستن
گفتم تو برو من که خودم نرفتم تو عوض من برو این سفر رو عوض من برو من گاواتو اینارو پذیرایی میکنم اونم رفت همه شان رفتند من ماندم تک و تنها .
س) دخترانتون پیشتون بودند ؟
ج) دخترانم پیشم بودن اون یکی رفت شهرک تمام اسلحه شناسی رو دخترم یاد داد به طالقانیا ، میناوندیا اون یکی دخترم
شوهر کرد اون یکی میرفت ، اونم چند سال رفت دیگه شوهر کرد شوهرانشون نذاشتند بره خانواده ما بیشترشان رفتند جبهه یه پسرم دستش مجروح شد اول تا آخرش بود اسلام پیروز شد اونم اومد .
س) مادر جان وقتی علی آقا رفت جبهه چیزی از افکار امام رو دنبال میکرد ؟
ج) بله حرف امام رو قبول کردند که رفتند
س) کدوم یکی ازآرمانهای امام رو بیشتر دوست داشتن ؟
ج) اسلامشو ، دینشو ، چیشو میخواستند دوست داشته باشن پیامشو ، این همه پیام دادن واسه چی ؟ واسه جوانان دیگه جوانا ها خوب باشن برن اجنبی نیاد تو محلشون تو خونوادشون خودشونو فدای اسلام کردن میگم که بچه هام سه تاش رفتن حاج آقامم رفت چند سال، این دخترم هم چند سال طالقان اسلحه شناسی اینا بودن رفت تهران یاد گرفت اومد اینجا همه شان رفتند
س) مادر جان پسرتون میومد از جبهه براتون تعریف کنه ؟
ج) نه برای من نه ولی برای کسی میومد پهلوش حرف میزد میگفت اونجاها خیلی سخته ، با قاطر غذا میارن یه دفعه میدیدی نمیرسید به ما برای اونا صحبت میکرد .
س)شما خودتون دوست داشتین بره جبهه ؟
ج) بله
س) مشکلی نداشتین ؟
ج) نه من همیشه میخوابیدم گوش به زنگ بودم بیان بگن بچه هاش یکیش شهید شده حالا که قسمته او بود .
س) مادر جان از جبهه براتون نامه هم مینوشتند ؟
ج) گاهی وقتی مینوشتند اونم تنها میدادن به داداشش اونجا نزدیک تر بود میومد مرخصی
س) یادتون هست براتون چند بار نامه نوشت ؟
ج) نه یادم نیست همین این بچم، بچه داشت او رفت جبهه بچه هام همه رفتند محل تشییع جنازش جبهه بود 56 بود 56یا 59 بود نمیدونم این یکی پسرم رفت سربازی اومد تا چهلم ماند بد رفت گفتم تو دروغ میگی برادرت شهید شده صبح من دیگه زیارت داشتم یه پسرم با پدرش رفت پیش آقا خامنه ای عکسشو بردن اعلامیشو بردن تا آزاد شد اومد
س) مادر جان مرخصیم میومد ؟
ج) بله هر چهل روز یک هفته مرخصی میومد 3 ماه 5،6 ماه نمیدونم چقدر رفت جبهه .
س) بعد مثلا از جببه میومد از اتفاق هایی که توی جبهه میوفتاد براتون تعریف میکرد ؟
ج) نه برای من هیچی نمیگفت .
س) مادر جان پسرتون قبل از شهادت مجروح هم شده بود ؟
ج) نه اون مجروح نشده بود .
س) آخرین باری که از جبهه برگشتن اومدن خونه یادتون هست ؟چقدر موند؟
ج) بله اومد یک ماه موند فقط میخواست بره من هم باهاش رفتم تهران باباش گفت دیگه نرو بسه دیگه گفت نه این همه جوان ها میرن شهید میشن مگه از من بالاتر نیستن دوباره با هم رفتیم تهران فرداش با داداشش رفتیم ترمینال اون ماشین سوار شد رفت ما دوباره برگشتیم 20روز بعد از این شهید شد .
س) اون موقعه که اومدن رفتن و بعد از 20 روز شهید شدن اون لحظۀ آخر موقعۀ خدا حافظی چیزی بهتون گفت ؟
ج) نه باهم رفتیم تهران خلاصه رفتیم اونجا با تمام فامیلاش خداحافظی کرد اومدو سوار شد رفت .
س)مادر جان پسرتون کجا به شهادت رسیدند ؟
ج) میمَر ، حالا گفتن میمَر
س) میدونید چه طوری شهید شدن ؟
ج) نه ، نمیدونم عملیات بود .
س) کسی چیزی بهتون نگفت ؟
ج) نه .
س) تاربخ شهادتشون یادتون هست ؟
ج) نه دیگه همون 59 نه دیگه نمیدونم .
س) روز دقیقشو نمیدونید ؟
ج) نه .
س) موضوع شهادتشونو چه جوری بهتون خبر دادن ؟
ج) خبر داده بودن به یه فامیلامون شماره تلفنشو داشت ، تلفن کرده بودن به اونجا دوباره اونا رفتن به عموش گفتن ، عموشم به برادرش گفت پنج شنبه اوردن تهران جمعه اوردن طالقان .
س) پیکرشونو کی براتون اوردن ؟
ج) جمعه، روز جمعه .
س) همون روز جمعه دفنش کردین ؟
ج) بله .
س) مادر جان تشییع و تدفینش چه طوری بود چه حس و حالی داشتین اون موقعه ؟
ج) دیگه مادر دیگه ، مادر ناراحت میشه دیگه مردم ناراحت میشن مادر نارحت نمیشه ؟
س) مراسمشون خیلی شلوغ بود ؟
ج) خیلی ، دیگه خیلی
س) از ده های اطراف اومده بودن ؟
ج) دیگه از تمام جا اومده بودن تشییع جنازه اومده بودن ، تشییع جنازش از زیدشت پیاده اومده بودن ، تهران و طالقان و خیلی اومده بودن .
س) مزار شهیدتون کجاست مادر جان ؟
ج) همین جا سر راه معلومه .
س) توی همین دهِ ؟
ج) بله
س) مادر جان هرچند وقت میرید سرمزارش؟
ج) اون وقتها که حوصله داشتم میرفتم یه مدت شب جمعه میرفتم الان دیگه قابل نیستم هر چند هفته میرم پاهام درد میکنه نمیتونم .دیگه الان پیر شدیم قابل نیستیم هیچیم یادمان نمی ماند عزیز جان.
س) تا حال شده بی تابش باشین بهش فکر کنید از این که نیست پیشتون اذیت بشین ؟
ج) نه اتفاقا خیلیم خوشحالم ، خیلی خوشحالم هستیم .
س) شهادت پسرتون توی اقوام ، فامیل ، روستا چه تاثیری گذاشت؟
ج) خیلی برای همه خیلی ، خیلی نکه کم ، دومین ، سومین شهید طالقان بود پسرم .
س) مادر جان صلاح میدونستید که پسرتون شهید نمیشد ؟ الان پیشتون بود کنارتون بود ؟
ج) نه، نه، نه،اتفاقا خیلیم راضی بودم میگم که سه تاییشان رفته بودن همیشه میگفتم اینا یکیشون شهید میشه این که شهید شد یه خورده خیالم راحت شد به اون خدا قسم نکه بگی دروغ میگه به اون خدا قسم همیشه دلهره داشتم ولی اینکه شهید شد خاطرم جمع شد .
س) مادر چی کار کردین که پچتون به این خوبی تربیت شد ؟
ج) خدا کرد کار خدا بود ، کار خدا بود ما هیچ کاری نکردیم خدا کرد من هیچ وقت بی وضوء به این بچه ها شیر ندادم بی نماز به این بچه ها شیر ندادم یعنی به هیچ کدامشون عقلم که رسید بی نماز نشدم اونم خواست خدا بود خدا دوست داشت این که کشیده شه به این راه .
س) مهمترین توصیه شهیدتون چی بود ؟
ج) به همه نصیحت میکرد به خانواده ها
س) مثلا چی میگفت ؟
ج) میگفت زیاد طلب نداشته باشین بی حجاب نباشین زیاد اینا رو نباشین .
س) دیگه در مورد چیزه دیگه صحبت نمیکرد ؟
ج) نه ، نه
س) مادر جان مکان یا جای خاصی هست که به اسم پسرتون ثبت شده باشه ؟
ج) نه نه
س) اگر فکر میکنید تو دوران جوانیش نوجوانیش یه کارهای خوبی برای مردم انجام داده یا مثلا برای خانواده خودش خاطره خوبی از اون یادتون هست برامون تعیف کنید ؟
ج) نه .
س) چیزی یادتون نمیاد ؟
ج) نه ، فقط یه دفتر چه بانکی داشت برای همین فامیلای خودمون نمیدونم چه قدر پول بود اونو وصیت کرده بود بدیم به خواهر بزرگش دادم به او .
س) مادر جان من یه سری لغات بهتون میگم شما احساستون رو نسبت به اون کلمه به ما بگین ؟ جنگ چه جسی بهتون میده وقتی این کلمه رو میشنوین؟
ج) جنگ که میگم خدایا دیگه اون روزها نیاد .
س) دفاع مقدس ؟
ج) دفاع مقدس خوب میگم همیشه میگم که خدابا دیکه اون روزها ، اون سالها بر نگرده واسه جوان ها .
س) بمب باران ؟
ج) همون بمب باران همش همونه ،دیگه جنگ نشه .
س) انقلاب ؟
ج) انقلاب خوبه دیگه میگم خدایا شکر، خدایا شکر که انقلاب شد مردم یه خورده سرشون اومد پایین ولی این ملت نذاشتن این گران فروشیو این بیکاری همه رو دوباره بدبخت ، بدتر کردن همه رو بیچاره کردن همه جوان هارو. بیشتر خانواده ها برگشتن هم واسه گرونی هم واسه کار
س) شهادت ؟
ج) شهادت خیلی خوبه خیلی افتخاره از شهادت بهتر چیه ؟من افسوس مسخورم که خوش به سعادتش که رفت الهی شیرم حلالش باشه .
س) صدام ؟
ج) صدام خدا لعنت کنه، بنی صدر رو خدا لعنت کنه .
س) اوباما ؟
ج) اوباما رو هم خدا هزار هزار لعنت کنه ایشالله سگ بشه بیوفته تو بیابان .
س) صهونیست ؛ اسرائیل ؟
ج) اونم از همه بدتر اونم خدا لعنت کنه .
س) صحبتی ، حرفی ، حدیثی چیزی اگر دارید برای ما تعریف کنید خوشحال میشیم ؟
ج) نه چیزی ندارم همین حرفا بود که گفتم حرفم چیه .
س) هیچ گله ای ندارین ؟
ج) نه گله ای ندارم میگم ایشاالله خوب باشه این مردم راه راست برن این جوانان رو خدا نگه داره اینا هم یه خورده خوب باشن این مردم رو زیاد اذیت نکنن نفت وگاز و همه بیچاره همه گریۀ گازو نفت اینارو میکنن همه رو برگردوندن به خاطر بیکاری و گران فروشی همه رو بیچاره کردن من حرفی ندارم .حرفم چیه
س) خیلی ممنون مادر جان که وقت عزیزتون رو در خدمت ما بودین .
ج) خیلی ممنون خوش آمدین .
کارگردان : مصطفی عبادی
تصویر : میلاد فروزان
مصاحبه : سیما هوشمند
بنیاد شهید و امور ایثار گران استان البرز شهرستان طالقان



شهادت؛عشق به وصال محبوب و معشوق در زیباترین شکل است.