شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید زارع پور-علی
نام شهید : علی زارع پور
نام پدر : حسن
محل تولد : لنگرود
تاریخ تولد : 20/3/1342
مدرک تحصیلی : پنجم ابتدایی
وضعیت تأهل : متاهل
تعداد فرزندان : شش
دختر : دو
پسر : چهار
محل کار : کفش بلا
تاریخ جراحت: 17/3/1361
محل جراحت:سر پل ذهاب
تاریخ شهادت : 19/11/1379
نحوة شهادت : ناشی از جانبازی
محل شهادت : بیمارستان ساسان
نشانی مزار : لنگرود
ارگان اعزام کننده : ارتش
آخرین مسؤلیت در جبهه : رزمنده

شهید علی زارع پور در تاریخ 20/3/1342 درشهرستان لنگرود متولد گردید. وی پس از سپری نمودن دوران کودکی در سن هفت سالگی جهت کسب علم ودانش به مدرسه رفت و تا کلاس پنجم ابتدایی تحصیل نمود و پس از آن ترک تحصیل نمود و به کرج عزیمت نمود و درکارخانه کفش بلا مشغول به کار شد و از این طریق امرار معاش و کمک خرج خانواده گردید .

وی در سال 1360 جهت گذراندن خدمت سربازی به جبهه غرب اعزام گردید .  ایشان در تاریخ 17/3/1361 در منطقه تنگه حمام ( سر پل ذهاب ) بر اثر اصابت ترکش خمپاره دشمن مجروح ( اصابت به سر ) و به بیمارستان ولیعصر پادگان ابوذر اعزام گردید که پس از مداوا به عنوان جانباز به زندگی خود ادامه داد که سرانجام در تاریخ 19/11/1379 در بیمارستان ساسان تهران به درجه رفیع شهادت نایل آمد وی در سال 1362 طبق سنت پیامبر ازدواج نمود که ثمره این ازدواج شش فرزند می باشد .

 روحش شاد و یادش گرامی باد .

آنچه در ادامه می‌خوانید روایتی از حیات طیبه شهید «علی زارع‌پور» به قلم «محمدحسن مقیسه» است:

«همـراه سـبزه و جنـگل و دریـا کـه باشـی، کمـال همنشـینی بـر خانـه دلـت اثـر می‌گـذارد ،آن گاه می‌توانــی بــا تــور رفاقــت و صمیمیـّـت طــراوت صیــد کنــی و دامن دامــن شــادی و نشـاط بپاشـی بـه پـای شـهر و یـک دنیـا صبـر و درد خـودت را نـور کنـی و سُـرور و مثـل نقُـل و نبـات بریـزی بـر سـر و روی خانـواده‌ات، اگرچـه دنـدان ترکش‌هـا و نـوک سُـربی تیرهـا گوشـت و پوسـت و اسـتخوانت را بـه نیـش گرفتـه باشـند و تـو توده تـوده بارهـای زجـرت را و غمـت را تلنبـار کنـی در انبـان دلـت و رنجـت را بـرای خـودت بخواهـی و بـس؛ نـه در یـک سـاعت و دو روز و سـه مـاه و شـش سـال، کـه هجـده سـالِ پـُرآزار؛ از سـال 61 کـه در سـرپلُ ذهـاب مجـروح شـدی، آن هـم از سـه ناحیـه سـر و دسـت و چشـم، تـا سـال 79، کـه بـه بهشـت آرزوهایـت رسـیدی پدرجـان!

از روی رَف و طاقچـه، در کشِـوهای کمـد، از زبـان هم‌رزمانـت و از لّابـه لّای یادداشـت های پراکنـده‌ات و خصوصـاً از کلام مامـان - کـه خاطره‌های خطیـر از تـو دارد و درجـة منزلتـش هم‌دوش ســنگینی دردهــای توســت - سال هاســت کــه در جســتجویت هســتم؛ از همــان چهارده ســالگی کــه آســتین های کار را بــالّا زدی تــا بــه انــدازۀ قامــت غیرتــت در نــان آوری شـبِ خانـه سـهیم باشـی، تـا دورۀ درس خواندنـت کـه نتوانستــی آن را بـه مرحلـة راهنمــایی برسـانی و تـا وقتـی کـه از لنــگرود - کـه خواسـتگاهت بـود و زادگاهـت - کـوچ کـردی و آمـدی بـه کـرج و در کارخانـه ای کـه کفـش تولیـد می کـرد، کار پیـدا کـردی و ... و تـا رفتنـت بـه جبهـه بـرای انجـام خدمـت سـربازی در لبـاسِ پـر افتخـار ارتـش سـرافراز ایـران عزیـز و مجـروح شـدنت و ... و خصوصـاً عفّـت کلام و عصُبانـی نشـدنت بـه رغـمِ غـم و غصّـه و غبـاری کـه از محنـت.

 بـدن ناقصـت بـر دلـت می‌نشسـت، کـه مصـداق سـخن آن حکیـم شـدی کـه:

نـه مـردا سـت آنب ـهن زدیـک  خردمنـد که بـا پیل دمـان پیـکار جوید بلی مرد آن کس است از  روی تحقیق که چون خشم آیدش، باطل نگوید.

و ... همه این هـا را بـه ذرّه بیـن تحقیـق جُسـته‌ام و بـرای یگانـه خواهـرم و سـه بـرادرم کــه جملگــی یــادگاران ســرافرازی تــو هســتیم، و دختــران و پســران ســرزمینم گفتــه‌ام و می‌گویـم؛ می‌گویـم و می‌خوانـم کـه اسـتقامتی کـه تـو بـه مـا نشـان دادی پـس از تیـزی چاقـوی ترکش هایـی کـه در چشـم و دسـت و سـرت فـرو رفـت، قیمتی‌تریـن درس زندگـیِ ایـن روزهـای جوانـان کشـور ماسـت، پـدرم.

و ... و می‌نویســم و می‌گویــم کــه تــو پیــش از آرام گرفتــن بــر حریــر بســتر مــرگ، صـورتِ مـاه بهشـتی را کـه وعده مـان دادنـد، بـا پاکـی عملـت بـه مـا نشـان دادی، چـرا کـه بارهـا بـه زبـان حـال بـه مـا گفتـه بـودی:

بمیر ای دوسـت پیش از مرگ، اگر می زندگی خواهی که ادریس از چنیِن مردن، بهشـتی گشـت پیش از ما و اینکـه غمگین نبـود تـو نیسـتم؛ غبطه خـور سرنوشـت جاودانـه تـو هسـتم؛ تویـی کـه پــاداش بزِرگــت را خــدا بــه مــا بشــارت داده: «... وَ مَــن یقَُاتـِـْلْ فِِی سَــِبِیلِ اللـَّـهِ فیَُقْتـَـْلْ أوَْ یغَْلِــبْ فسََــوْفَ نؤُْتیــهِ أجَْــرا عَظِیــماً.».

پـدرم! مـن از آن روز عاشـقِ تـو هسـتم و می‌دانـم کـه بـرای دختـران و پسـرانت، بهتریـن بابـای دنیـا و بـرای زن و مـرد میهنـت، خوبتریـن راهنمـا هسـتی، پـدر جـان!»


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا

شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات