شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید روحی یایچی-رمضان

شهید رمضان روحی یایچی

نام پدر: التفات علی

تاریخ تولد: 1-6-1345 شمسی

محل تولد: اردبیل - فولادلو - بقرآباد
تحصیلات: ستوان دوم دانشکده افسری

سرباز ارتش

تاریخ مجروحیت : 7-7-1366 شمسی

محل مجروحیت : فکه

تاریخ شهادت : 24-11-1391 شمسی

گلزار شهدا: امامزاده طاهر

البرز - کرج

جانباز شهید حاج رمضان روحی از سال‌ها قبل با عشق به شهادت در مکان فعلی محل تدفینش قبری خریداری کرده و سنگ نوشته‌ای را نیز با نام خودش روی آن قرارداده بود تا بیانگر اندکی از شوقش به پرکشیدن تا جواررحمت بی‌منتهای الهی باشد.

وی تاریخ تولدو مجروحیتش را براین سنگ قبر نمادین حک کرده و جای تاریخ شهادت را خالی گذاشته بود که سرانجام تاریخ 1391/11/25 روی آن ثبت گردید.

رمضان روحی 16 ماه و نیم در جبهه‌های حق علیه باطل جنگید و در تاریخ 7/7/66 در «عملیات فکه» و در حالی که مقابل تیر مستقیم دشمن قرار گرفت تا گلوله به دیگر همرزمانش اصابت نکند، مجروح شد.

شهید رمضان روحی ازدواج کرده بود و حاصل این ازدواج دختری به نام بیتا می‌باشد. وی همچنین سال 1388 به زیارت خانه خدا مشرف شده بود.

شهید حاج رمضان روحی جانباز 70 درصد پس از تحمل 27 سال درد و رنج بهمن سال 1391به همرزمان شهیدش پیوست.

شهید حاج رمضان روحی درباره علت مجروحیتش گفته است:

با نیروهای عراقی درگیری شدیدی داشتیم یکی از هم رزمانمان به نام عزیزاله فلاحیان از شهرستان مغان زخمی شده بود. با یک گروهبان وظیفه که آن هم از شهرستان مشهد بود، به کمکش رفتیم و به نزدیکی خاکریز رساندیم تا کانال فاصله چندانی نداشتیم. خسته شده بودیم مجروح را زمین گذاشتیم، من گفتم اگر این مجروح اینجا بماند یا یک تیر دیگری بخورد شهید می‌شود برای همان خودم را سپر آن مجروح کردم. تیر به من خورد همان مجروح بعد از ۱۷ روز خوب شد. 

من سال‌هاست که روی تخت هستم. در این مدت فقط یک بار آن اوایلها به ملاقاتی من آمد. مجروح که شدم افتادم، هم رزمانم داد می‌زدند روحی بیا روحی عجله کن اما من نمی‌توانستم حرکت کنم. با کمک دوستان به کانال کشیده شدم. درد شدیدی داشتم. فرمانده گردان آمد بالا سرم. نگران بود گفت روحی تو چرا؟

 با آمبولانس به عقب اعزام شدم پلاک من را درآوردند. فکر کردم شاید وضیعتم را دیدند. حتما آخرین نفسهای من است. بارها از هوش می‌رفتم دوباره به هوش می‌آمدم. بیشترین اذیتم همان موقع اعزام من به عقب بود که به خاطر مجروح شدن من از کمر نسبت به مجروح‌های دیگر فکر می‌کردند من سرحالتر از دیگر مجروح‌ها هستم. 

همان اشتباه بیشتر به نخاع من صدمه زد. من نشسته بودم و مجروح‌های دیگر در آمبولانس روی تخت دراز کشیده بودند. از شدت درد دوباره بی‌هوش شدم. چشمانم را که باز کردم دیدم در بیمارستان صحرایی امام رضا(ع) هستم. بعد از آنجا به بیمارستان گلستان اهواز اعزام شدم. تازه آنجا بود که فهمیدم نخاع من آسیب دیده. تا آن موقع نمی‌دانستم قطع نخاع یعنی چه؟ از آن موقع تا حالا مونس من شده. ۵ روز در بیمارستان اهواز بستری بودم هر یک ساعت آمپول می‌زدند یا برای عکسبرداری می‌بردنم، کسی متوجه نارنجک‌هایی که همراه من بود نشده بود. با همان نارنجک‌ها به اتاق عکسبرداری می‌بردند.

 به خاطر کمبود وسایل پزشکی دونفر مرا نگه می‌داشت تا از کمرم عکسبرداری کنند. یک مقدار که وضعیتم روبرراه شده بود متوجه نارنجک‌ها شدم به یکی از آن پرستارها گفتم من حالم خوب نبود شما چرا این نارنجک‌ها را باز نکردید خدای ناکرده اگر در داخل بیمارستان منفجرمی‌شد می‌دانید چه اتفاق وحشتناکی می‌افتاد. آنها هم تقصیر نداشتند مجروح زیاد بود فقط وقت می‌کردند به سلامتی مجروح‌ها فکر کنند. بعد از ۵ روز مرا با هواپیمای حلال احمر به تهران اعزام کردند به خاطر اینکه هواپیماهای جنگی عراق اجازه نشستن به ما نمی دادند حدود ۶ ساعت در آسمان بودیم. وقتی به تهران رسیدیم ما را از هواپیما به آمبولانس انتقال دادند به هوش بودم به راننده آمبولانس گفتم مرا به بیمارستان آرارات (بیمارستان ارامنه) ببرید. چون فامیلهای ما در اطراف آن بیمارستان مغازه داشتند، گفتم به آنها دسترسی داشته باشم. راننده آمبولانس هم آقایی کرد و به همان بیمارستانی که گفتم مرا برد. بعد از اتاق عمل مرا به بخش انتقال داده بودند وقتی به هوش آمدم فکر کردم شهید شدم و در بهشت هستم. چون تمام اطراف من پر بود با گل‌های رنگاه رنگ، نگو اتاقی که من بستری بودم یکی از هموطنان دیگر هم آنجا بستری بود و بستگان آنها این گلها را برای عیادت ایشان آورده بودند. دکتری که مرا عمل کرده بود گفته بود که این مجروح اگر ۳ روز تحمل کند زنده می‌ماند و شهید نمی‌شود. ازبیمارستان به آسایشگاه شهید بهشتی رفتم آنجا هم ۲ سال و نیم با پاهایم کار کردم، به منزل آمدم و دیگر به آسایشگاه برنگشتم.




هستم تا بگویم: ناگفته‌های یک جانباز قطع نخاع





شهید رمضان روحی یایچی





نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا

شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات