شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید خورشیدی-یوسف

شهید یوسف خورشیدی

نام پدر: اسلام

تاریخ تولد: 1-9-1330 شمسی

محل تولد: تهران 

محل مجروحیت : فاو

تاریخ شهادت : 8-4-1379 شمسی

محل شهادت : تهران - بیمارستان ساسان 

دلیل شهادت : مجروحیت در اثر بمباران شیمیایی 

گلزار شهدا: امامزاده محمد 

البرز - کرج

جانباز شهید یوسف خورشیدی در روز یکم آذر ماه سال 1330 در تهران به دنیا آمد. او تا سال پنجم ابتدایی ادامه تحصیل داد و به خدمت سربازی اعزام شد.

وی از رزمندگان مومن و غیور هشت سال دفاع مقدس بود و در سال 1364 در فتح فاو در عملیات والفجر 8 شیمیایی شد و 15 سال بعد در روز هشتم تیر ماه سال 1379 در بیمارستان ساسان به شهادت رسید.

سرکار خانم حمیده نظر زاده؛ همسر شهید شیمیایی حاج یوسف خورشیدی چنین بیان می کند: ای کاش ما قدر ستاره هایی که هنوز مهمان آسمان ما هستند چه در لباس جانباز، چه در لباس فرزند شهید، همسر شهید و یا خود شهید، بیشتر بدانیم.

وی ادامه می دهد: به یاد کلام حضرت امام خمینی(ره) که فرمودند؛ شهادت هنر مردان خداست، اینکه خانواده این شهید چه مسائلی را متحمل شدند، بیاندیشیم که چگونه دنیای مادی را رها کردند و به چه می اندیشیدند و دوری از همسر و فرزندان را به جان خریدند.

درباره مجروحیتهای همسر شهیدش نیز توضیحاتی می دهد:

یوسف من در عملیات والفجر هشت شیمیایی شد. یادم هست که برای اولین بار اصلاً او را نشناختم. با تعجب نگاهش می کردم .او ابرو نداشت، موی سر نداشت، مژه نداشت، پوستش فوق العاده سیاه شده بود، فرم استخوان بندی اش کلی تغییر کرده بود، صدا هم که نداشت

درباره سال های پرستاری از شهید خورشیدی می گوید:

در طول پنج سال آخر یعنی از سال 74 تا 79 هر روز وضعیت جسمی او بدتر می شد؛ هر لحظه نگران بودم که نکند در حین خواب، حالش وخیم شود.

شبها گوشم را می گذاشتم بر روی سینه اش، ببینم ضربان قلب دارد، آرام دستم را می گذاشتم بر روی نبضش،حتی آینه می گذاشتم جلوی بینی اش تا ببینم نفس می کشند و شیشه آینه بخار می کند یا نه؟!

روزها وقتی می خواستم بدنبال کاری بروم؛نگران بودم مبادا داخل خودرو حالش بد بشود و همیشه دغدغه خاطر همراه من بود که تنها پشت فرمان خودرو نشستن برایش خطرساز باشد.

این همسر شهید در ادامه می گوید: ضایعات شیمیایی یکی دو تا نیست. متاسفانه برخی تصور می کنند که جانباز شیمیایی حتماً آثار زیادی بر روی بدنش می بایستی داشته باشد من می گویم:خیر. می بینیم بسیاری از جانبازان شیمیایی به غیر از عوارض جسمی از داخل بدن دچار مشکلاتی می شوند مانند از بین رفتن کلیه، ریه و ....)

تنفس این جانبازان فوق العاده سخت است، اکثر جانبازان می بایستی کپسول اکسیژن را همیشه به همراه داشته باشند که حتی نمی توانیم خودمان آنرا حمل کنیم بخاطر سنگینی، وقتی دچار تنگی نفس حاد می شوند دست خودشان نیست،


خانم نظر زاده درباره شخصیت شهید خورشیدی چند جمله ای شرح می دهد:


در یک کلام او از خود گذشتگی خاصی داشت و این خصیصه در تمام جوانب زندگی او جاری و ساری بود.

به خاطر وضعیت جسمی اش ناچار به بازنشستگی پیش از موعد و داوطلبانه شد،علتش هم که بعداً مشخص شد این بود که؛ نمی خواست، فشار کاری ناشی از مشکلاتش به همکاران دیگر وارد شود. بخاطر اینکه مدام تحت درمان بودند و می بایستی یکی دیگر کار های او را انجام می داد. و حاجی راضی نبود و استعفا داد.

وقتی دیر وقت به منزل می آمد. می پرسیدیم: آقا! کجا بودید؟

می گفت: رفتم مسافر کشی!!

اما ساعتی بعد با اصرار من اعتراف می کرد و می گفت: پیرزنی آمده بود دنبال دارو، من او را به داروخانه بردم تا آن دارو را تهیه کند و چون منزلش دور بود. او را هم رساندم.

فردای آن روز می گفت: یک خانم یا آقایی را سوار خودرو کردم که فرزندشان بیمار بود و کار ایشان را انجام دادم و....

و حاجی همیشه اینگونه بود...................


به جرات بگویم فوق العاده انسانی مردمی و نیکوکار بود و عاشق خدمت به خلق خدا.


نویدشاهد البرز:

کتاب داستانی «زخم پنهان» با قلم توانای « حمیده نظرزاده» به رشته تحریر در آمده است. این داستان شیوا و خواندنی را نشر شاهد در سال 1386برای اولین بار در شمارگان 3000نسخه وبا قیمت 7500 ریال منتشر کرد. چاپ و صحافی این کتاب بر عهده سازمان فرهنگی سیاحتی کوثر بوده است.

معرفی کتاب «زخم پنهان» با داستان دفاع مقدسی

کتاب مذکور در 84 صفحه در قطع رقعی تدوین شده است. داستان کتاب برگرفته از واقعیت زندگی یک جانباز هفتاد درصد به نام «یوسف خورشیدی» است که در کنار همسر و فرزندش در کرج، جاده ماهدشت ، شهرک ولایت زندگی می کنند و این خانواده در کشاقوس بیماری جانباز شیمیایی هستند و در نهایت جانباز که پدر خانواده است به درجه شهادت نایل می شود. سراسر داستان تجلی فداکاری و ایثار همسر جانباز است.

«... آسمان غرید. چند قطره باران روی زمین پراکنده شد. صورت یوسف هم بی نصیب نماند. راننده بلند شد. حمیده دست روی سینه ی یوسف گذاشت.اشک روی صورتش همراه باران صورت سینه یوسف گذاشت. اشک روی صورتش همراه باران صورت یوسف را خیس کرد. در یک لحظه دهان یوسف باز شد. مقداری هوا با صدایی بلند از دهانش خارج شد و صدای خرخری از گلویش شنیده شد. حمیده با هیجانی که خوشحالی و نگرانی در آن موج می زد، دختر بزرگ خود را صدا زد: « لیلا ، بیا نفس دهان به دهان بده... آقا شما هم ماساژ بده تا من کمک بیارم!...»


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا

شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات