شهید بیژن بهتویی
نام پدر: حبیب
تاریخ تولد: 9-5-1344 شمسی
محل تولد: تهران
تاریخ شهادت : 30-10-1360 شمسی
محل شهادت : بستان
گلزار شهدا: بهشت زهرا(س)
تهران


بسم الله الرحمن الرحیم
پس از حمد و ستایش خداوند متعال و با آرزوی اینکه لیاقتش را به ما بدهد که تمام کارها و فکرها و همه و همه را خالصانه فقط برای خدا بکنیم خدمت برادر عزیزم حسنلو سلام عرض میکنم و از خداوند می خواهم که او را در راه مبارزه با هواهای نفسانی کمک کند و به او صبر و موفقیت در تمام امور دنیا و آخرت عطا کند .
برادر حسنلو : الان که دارم نامه می نویسم با بقیه بچه ها در سالن بزرگی که مربوط به یک کودکستان مخروبه نزدیک جبهه در سوسنگرد هست روی زمین نشسته ایم و تازه صدای توپخانه قطع شده و امشب دومین شب اقامتمان در اینجا است و فانوس کوچکی روی یک صندلی فضا را روشن می کند و با بچه ها دور آن نشسته ایم و یکی سوره الرحمن و یکی دعای فرج را و دیگری مفاتیح می خواند و یکی فکر می کند و عده ای آن طرف سالن دور فانوس نشسته صحبت می کنند و پشه شدیدا اذیت می کند و بوی عود خوبی که بچه ها از خانه های مخروبه آورده اند فضا را پر کرده و انسان اینجا معنای زندگی را می فهمد و این کاغذ راهم که نامه می نویسم از همین جاست و معلوم نیست مال کیست و صاحبش الان زنده است یا مرده از ته دل می خندم نه با زبان و از ته دل گریه می کنم و از ته دل نه با چشم بقدری حال عجیبی دارم که حد ندارد ولی با ذکر خدا تسکین پیدا می کنم دیشب هوا تاریک بود که آمدیم از بچه ها دور بودیم و دیگر کسی نبود که دور هم بنشینیم و تکیه بدهیم و صحبت کنیم و بگوییم و بخندیم و فکر کنیم و آنجا بود که برای اولین بار دور از همه کس و همه چیز گوشه دیوار مخروبه که نیمی از ان را خمپاره از بین برده بود خودم را تنهاترین و بیکس ترین موجود روی زمین یافتم و بدون داشتن خدا اگر همه چیز و همه کس را داشته باشم باز هیچم باز پوچم و واقعا درک کردم که در این دنیا جز الله جز پناه بردن به الله هیچکس به داد انسان نمی رسد نه پدر و نه مادر و نه دوست هیچ هیچ هیچ واقعا با تمامی وجودم خدا را حس کردم ولی اشکم نمی آمد و آنشب نمازم را در خلوت حیاط دور از بچه ها خواندم و نمازم یکساعت طول کشید وسعی کردم واقعا در کارهایم با خلوص باشم خواستم از پاکی آب هم خالصتر باشم لابد می گوئی از آب پاکتر چیست اگر سفیدی و تر بودن را از آب بگیری آنوقت چه می ماند می خواستم از آن هم خالصتر باشم خودم را بخاطر رضای خدا فنا کنم شهادت را شهادت آگاهانه را مانند ( قطره ای در برابر دریا ) حس کردم واقعا حس کردم و دلم به حال خودم سوخت دلم سوخت دارد گریه ام می گیرد ولی خودم را نگه می دارم نفسم می خواهد بند بیاید نمی دانم چکار کنم جز پناه بردن به آنی که دوای هر چیزی که از درک خارج است و آرام می گیرم دیگر خدا را به خاطر نعمت های بهشت و رهائی از جهنم و رفاه آن دنیا نمی پرستم واقعا حس می کنم خدا شایسته پرستش است و نمی دانم این از خدا بی خبران که اگر یک ساعت فکر کنند می فهمند که چقدر مورد غضب خدا هستند و اصلا خدا چیست و هدف از خلقتشان را می فهمند و حتی انسان اگر بداند قیامتی هست و خدایی هست خودش جلوی بسیاری از خطاها را می گیرد چه رسد به اینکه درک کند و بفهمد .
برادرم حسنلو : من حالا تولی و تبری را حس کردم و درک می کنم و میتوانم بگویم چون هر گفتنی گفتن نیست می توانم بگویم که دوستان خدا کسانی را که در راه خدا قدم بر میدارند دوست دارم و دلم نمی خواهد اتفاقی برایشان بیفتد خودم را جدا از آنها حس نمی کنم ولی بعضی مواقع این حالت کمی کاهش پیدا می کند ولی از خدا می خواهم که ایمانم را قوی کند و از دشمنان خدا بقدری تنفر دارم که حتی نمی دانم که چطور نفرینشان کنم ولی ایمان دارم که به سزایشان می رسند ولی بقدری دلم برایشان می سوزد و وقتی به قیامت و روسیاهی و عذاب ابدی فکر می کنم می خواهم با تمام وجودم داد بزنم خدا همه ما را به راه راست هدایت کند و اصلا همه ما را حتی یزیدیان و یزیدصفتان را ببخش و همه را به بهشت ببر درست است که خیلی دلم می سوزد مانند اینکه خودم هستم و از خدا می خواهم که همه وجودم را ببخشد چون اگر واقعا درک می کردم شب و روز به عبادت مشغول بودم البته عبادت نه سر بر سجاده و نماز خواندن است .
برادر حسنلو یک مژده در مورد خودم دارم من فکر می کردم که کار به رضای خدا کردن مثلاْ نیت دارد و هر وقت انسان یاد خدا باشد همان حساب می شود ولی حالا درک می کنم که انسان واقعا اگر بخواهد همه کارهایش به راه رضای خدا می شود و همیشه بیاد خدا هست و حتی حتی حتی برای تخلی رود می تواند به راه رضای خدا برود و اگر ایمان داشته باشد بعضی فکرها که بی ایمانها می کنند حتی به فکرش هم خطور نمی کند و دیگر خنده اش نمی گیرد و خدا کسانی را که او را می خوانند هدایت می کند و من الان خوش بختم ولی نمی دانم وقتی که دوباره می خواهم به میان آن اجتماع کثیف برگردم چکار کنم آخر چکار کنم آخر چکار کنم دلم می خواهد همیشه پیش این انسانها ی خوب بمانم ولی عیب ندارد این دنیا فانی است و دنیای اخرت ابدی است و انسانهای خوب اگر زجر این دنیا را تحمل کنند آن دنیا همیشه برای ابد همنشین خوبان هستند و برادرم حسنلو من حالا بدون علت ناراحتم و غمگینم و چند روز پیش حدیثی خواندم از حضرت رسول (ص) که نوشته بود اگر می دانستید آنجه را من می دانم گریه زیاد و خنده کم می کردید و از خدا خواستم تنها ذره ای از آن را به من بفهماند و مستجاب شد منتها بعضی مواقع این حالت را دارم و بعضی مواقع که تحت تاثیر جمع می خندم البته لبخند و قهقهه بی اختیار خنده ام را قطع می کنم و پشیمان می شوم و توبه می کنم چون دست خودم نیست زنده ماندنم برایم زجر است این در مراتبی است که آن حالت را دارم و از خدا میخواهم واقعا میخواهم مرا از این دنیا ببرد والله اعلم خدا ( دانا است ) شاید زتده ماندم خیر است و من هم بدون فکر هر عملی که برایم پیش می آید ایمان دارم خیر است و هر روز بیشتر به بزرگی خدا پی می برم ولی بزرگی که از درک ما انسانها خارج است و هر چه فکر می کنم حس می کنم فکرم را می بینم که چون کاسه ای که پرشده وآن موقع به رحمانیت و رحیمیت _ خوبی _ زیبایی _ قدرت خدا فکر می کنم ولی بی پایان است فکر کردن بزرگترین نعمت خدا هست وسیری ناپذیر بودن بشر را حس می کنم و دلم می خواهد همسری داشتم تا بقدری فکر میکردم که سیر میشدم ولی میدانم سیر نشدنی است و ثانیا دلبستگی به دنیا است و من از دنیا بیزارم و شکر خدا می کنم که چقدر حکیم است چون این را می داند و آن دنیا انسان با بینش عمیقتری فکر می کند و به همه چیز پی می برد و حالا می فهمم که خدا روحش را در انسان دمیده و حالا می فهمم که مسئولیتی که انسان داده شده براستی که کوه ها و آسمانها از قبول آن عاجزند و جز انسان کسی قادر به قبول آن نیست چون در انسان روح خدا دمیده شده است . می دانم که اگر بخواهم بنویسم تا صبح هم بنویسم باز تمام نمی شود ولی این نامه خیلی سبکم کرد و راحت شدم و نمی دانم اگر خدا از من راضی نباشد چه می شود حتی نمی خواهم فکر کنم حتی فکرش را .
دلم نمی خواهد به کرج بگردم ولی اینجا هم خوب نیست همه چیز بی جواب است معماست در این دنیا انسان چیزی را بطور کامل نمی فهمد ولی با یاد خدا آرام می گیرد تا جهان دیگر که همه چیز را بفهمد امید دارد که بار دیگر زنده می شود و با آن امید زنده است واقعا اینهائی که خدا را قبول ندارند بقدری گمراهند که نمی توانم بگویم چنان کور و کرند که اندازه اش مثل اندازه نزدیکی خدا به انسان هست چون خدا به انسان از خودش هم نزدیکتر است حس می کنم که خودم را دوست دارم و وظیفه ام را خوب انجام می دهم ولی وقتی متوجه اعمال نا آگاهانه ام می شوم می فهمم در اشتباهم و با تمام وجود از خدا اصلاحم را می خواهم خوب دیکر سرت را درد آوردم و فکر نمی کنم مدت زیادی بتوتنم بیدار بنشینم چون می خواهم کمی فکر می کنم و بخوابم چون احتمالا فردا که از اینجا می رویم به خط مقدم برویم و از خدا می خواهم ایمانم را .
برادر حسنلو : کمکم کن ولی نمی توانی کله ام تحمل اینقدر فکر کردن را ندارد هر وقت فکر می کنم بعد از مدتی حس می کنم نمی توانم درک کنم و دیگر هر قدر سعی می کنم نمی توانم و خیلی حالت عجیبی پیدا می کنم بی اختیار به یاد خدا می افتم باور کن راست می گویم و پناه بر خدا می برم و خوب می شوم خوب خوب اما خیلی تشنه فکر می شوم خیلی زیاد و دلم می خواهد بدانم وقتی نمی توانم گریه می کنم و از خدا می خواهم مرا ببرد جایی که همه چیز را بفهمم چون فکر می کنم قوه درکم ضعیف است ولی فکر کردن عمیق لذتی بیان نکردنی دارد که جز خود انسان چند روز پیش بعد از مدتی که فکر کردم داشتم با بچه ها حرف می زدیم ناگهان حس کردم خودم را شناختم و خدایم را و ناگهان گفتم بچه ها من خودم را شناختم بچه ها تعجب کردند .
رب اغفرلی و رجمنی و تب علی انک انت التواب الغفور الرحیم : خیلی خوشحال شدم ولی حالا میفهمم که اصلا هیچ چیز را نفهمیده ام ولی باز هم خیلی درکم وسیع تر شده و درست است که هیچ نفهمیده ام اما هیچ اش هم بی نهایت بزرگ است وقتی بچه ها شوخی می کنند و کارهای بیهوده ناراحت می شوم ولی چیزی نمی توانم بگویم چون تقصیر ندارد و خودم هم روزی آنطور بودم و می فهمم چه بسا حالا هم تا حدود زیادی باز همانطورم اما نمی دانم چرا وقتی آن کارها را می بینم عجیب ناراحت می شوم و در خودم فرو میروم و از خدا می خواهم همه را به راه راست هدایت نماید حالا می فهمم که چرا خدا انسان را اشرف موجودات قرار داد چون حدوحدود ندارد انسان بی مرز و نهایت است انسان به اندازه ای می تواند بزرگ شود که جز خدا کسی نمی داند و تا اندازه ای کوچک که که باز جز خدا کسی نمی داند همه را دعا کنید وقت و بی وقت بی دلیل گریه ام می آید الان که این نامه را می نویسم حروف مسلسل وار نوشته می شود بدون انکه فکر کنم و حتی کمی فکر می کنم می خواهد سرم بترکد و بنظرم می آید که اگر این انفجار رخ دهد همه چیز نابود می شود
همه چیز در وصف تو واژه واژگون میباید در عشق تو عقل کو جنون میباید
بس خامه شکست و بس مرکب خشکید توصیف ترا خامه ز خون میباید
رسول اکرم (ص) می فرماید : چون اخر الزمان فرا رسد شهادت خوبان مرا گلچین می کند شهید بیژن همچون گلی بود که گلچین شد او شمعی بود که در کوران حوادث در مقابل تندبادهای شدید و طاقت فرسا قرار گرفته و آنقدر جنگید تا خونش را در راه اسلام داد و فدا شد و خدای بیژن این گل را از میان خرمن گل جدا و بسوی خود برد او رفت و خونش تربت مقدس جبهه را رنگین نمود غریو فریاد خونش به گوش می رسد که می گوید : من پاسخگوی ندای امام حسین (ع) و فرزندش امام امت بودم باشد که خون این شهید و این عارف حق و عاشق شهادت و این هابیل زمان رسوا گر قابیایان و ناپاکان باشد و گفته اش سرمشقی باشد برای رهروانش که می گوید :میجنگیم میمیریم سازش نمی پذیریم.
شهیدان نغمه ها خواندند و رفتند درون قلبها ماندند و رفتند
حدیث عاشقی با خون سرودند سرود جاودان گفتند و رفتند


..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا