شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید اصغری-امیر

شهید امیر اصغری

نام پدر: مرادعلی

تاریخ تولد: 21-8-1344 شمسی

محل تولد: تهران 

تاریخ شهادت : 12-7-1361 شمسی

محل شهادت : سومار

گلزار شهدا: بهشت زهرا(س)

قطعه:26 ردیف:94 شماره مزار:38 

تهران








بسم الله الرحمن الرحیم   

حضور پدرومادر عزیز سلام عرض می کنم واز خداوند سلامتی شمارا خواهانم خدمت زری وحمید وسمیرا وفاطمه و خدمت محمدآقا ومنظر سلام عرض کرده وسلامتی یکایک را خواستارم خدمت عمو وخاله وحسن وعلی وشیرین محسن سلام عرض می کنم از دور به دائی وزن‌دانی وبچه‌ها وننه وبابا سلام عرض کرده وآرزوی سلامتی آنها را دارم وخلاصه از همه اینها گذشته حال خود من هم خوب است خوبِ خوبِ خوب واز سلامتی کامل برخوردار هستم و همانطور که نوشته‌ام به ما می رسند درضمن امیدوارم که از دوری من ناراحت نباشید واگر از نظر اسلامیش را بخواهید حق ناراحت شدن ندارید زیرا که پیوند بین اسلام واو مهمتر است برای یک مسلمان تا پیوند خانوادگی بنابر این ناراحت نباشید که من در کنار شما نیستم .

در مورد عکسهائی که دراین نامه آخری نوشته بودید ظاهر شده وبزودی برای من می خواهید پست کنید از ارسال آن خودداری کنید چون بگفته مسئولین قصد تغییر مکان را داریم انشاءالله تا موقعی که برگشتم در نزد خودتان در کمد بابا باشد ولی یک مسئله هنوز تا زمانی که ننوشته‌ام به جائی رفته ایم نامه رابه همین آدرس بنویسید درضمن درنامه ذکر کنید که عکسهایی که علی خاله ظاهر کرده به دستتان همراه فیلمش رسیده یانه؟

اگر به خانه حاجی رفتید به خود ابوالفضل بگوئید که پستی که قرار بود برایش بفرستم رسیده یانه؟ در ضمن به تمام اهل خانه از حاج آقا وخاله وابوالفضل وتیمور گرفته تا حمید به همه سلام برسانید وبه ابوالفضل بگوئید که بای من نامه‌ای بنویسد ومرا ازحال خودشان آگاه کند اگر هم وقت نرفتن پیدا نکردید بابا با این شماره«898196 محیط ‌زیست»

با ابوالفضل تماس بگیرد .

 ضمناٌ به حسن بگوئید که برایم نامه بنویسد وبا من ارتباطش را قطع نکند وبه بچه‌های انجمن اسلامی سلام برسانید و به آنها بگوئید که برای ما نامه‌ای بنویسند وما را از حال خود و وضعیت منطقه با خبر کنند وبنویسند که برنامه

کاریشان به کجا رسیده است .

به دائی بگوئید که امیر سلام رسانده وشماره تلفن دائی را برایم بنویسید تا بتوانم به او تلفن کنم . شاید از اینکه هی پشت سرهم برایتان نامه می نویسم خسته شوید ولی من این فکر را می کنم که مبادا در فاصله‌ای که بین نامه های من می افتد شما نگران شود وزندگی به شما سخت بگذرد به فکر من نباشید وبدانید که من در اینجا راحت هستم اصلاٌ اینجا حال وهوای دیگری دارد که غیر ممکن است به انسان خوش نگذرد . درضمن همراه این نامه ، نامه‌ای دارم برای بچه‌های انجمن اسلامی که به یکی‌شان بدهید .

از طرف من به خانواده ذبیح سلام برسانید وبه ایشان بگوئید که الآن که این نامه را می‌نویسم ذبیح در کنار من خوابیده است وحالش خوب است وبه خانواده اش سلام می‌رساند درضمن انشاءالله در اولین فرصت که به ما مرخصی دادند به تهران می آئیم ولی به شرط اینکه هی چشم به در نباشید راستی سمیرا چطور است حرف زدنش را کاملاٌ یاد گرفته یانه ؟ در طی این مدت تقربیاٌ یک ماه خیلی دلم برایش تنگ شده است واگهی اوقات که یاد حرف زدنهایش می افتم خوشحال می شوم ودیگر اینکه فاطمه آیا سینه خیز می تواند برود یانه ؟ ودیگر اینکه مریضیش خوب شده یانه تمام اینها را بطور کامل برایم بنویسید .

 خوب دیگر چیزی نمی نویسم واز خداوند تقاضای سلامتی شمارا دارم سفارش می کنم شمارا به اینکه در نمازهای جماعت وجمعه شرکت کنید وحداقل سعی نمائید نمازها را در اول وقت بخوانید که تمام اعمال ما بر دین استوار است .

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته

امیر اصغری ـ 21/6/61

**************************

***************

********

بسم الله الرحمن الرحیم

باعرض سلام به پدرومادر عزیز وبا طلب سلامتی ایشان از خداوند متعال وطلب سلامتی امام وفرج هرچه زودتر امام زمان .سلام بر پدرومادر عزیزم امیدوارم که حالتان خوب باشد وبا عرض سلام به زری وحمید وفاطمه از خدا نیز خواهان سلامت ایشان می باشم سلام به عمو خاله وبچه‌ها می رسانم سلام به دائی وخانواده وبه بابابزرگ وننه می رسانم و همچنین به محمدآقا ومنظر وسمیرا واز خدا سلامتی یک یک آنان را طلب می کنم. باری پدرومادر عزیز اکنون که این نامه را می نویسم یک روز است که به غرب کشور در شهر اسلام‌آباد آمده ایم دیروز صبح با اتوبوس براه افتادیم و ساعت هشت شب در اسلام‌آباد بودیم وطبق گفته مسئولین بطور موقت اینجا هستیم وامکان دارد به جای دیگر نقل مکان کنیم در ضمن از بابت من ناراحت نباشید یک موقع خیال نکنید الآن بچه‌ام در جبهه در گرما وسرما وگرسنگی وتشنگی وبی‌خوابی می کشد نه حالا یا ما لیاقت نداشتیم یا از بدشانسی تابه حال پایمان به جبهه نرسیده مگر موقعی که عملیاتی شروع شود در واقع دراینجا می‌خوریم ومی‌خوابیم وکار سختی نداریم و به ما خوش می گذرد در ضمن در طی این مدت که در جنوب بودیم نامه‌ای به ما نرسیده این را ازاین جهت گفتم که اگر نامه‌ای نوشته اید بدانید به دست ما نرسیده وشاید از آنجا بای ما نفرستادند . درضمن اگر حسن را دیدید سلام مرا به او برسانید وبه او بگوئید که از دور اورا می بوسم وهر لحظه در یاد او هستم و از خدا آرزو می کنم که هر چه زودتر اگه امکان دارد او را نیز به نزد ما بفرستد تا بتوانیم در نزدیک یکدیگر با دشمنان بعثی نبرد نمائیم خلاصه اگر مانعی وجود ندارد از وضع حال خود وحسن برایم بنویسید که کجا رفته وآیا اعزام شده است یانه وبه کدام جبهه اعزام شده خلاصه اخبار کاملی از او برایم بنویسید .خلاصه دیگر سخنی ندارم جز سلامتی شما وسلامتی رهبر انقلاب امام خمینی ودر ضمن به بچه‌های انجمن اسلامی نیز سلام برسانید به جعفر وعلی وخلاصه تمام آنها .

والسلام علیکم ورحمه الله وبرکاته امیر اصغری ـ 6/6/61

***********************************
********************
***********







ولا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله امواتا بل احیا عند ربهم یرزقون 

حضور محترم اولیای مهربان و زحمت کش خود که بهترین سالهای عمر خود را بخاطر بزرگ نمودن واز همه  مهمتر مداوای مرا متحمل شده اند اند سلام عرض می کنم . 

پدر و مادر عزیز ای شما که زحمتها برای مداوای پای من تحمل کردید من که یاری جبران ان راندارم ولی از خداوند میخواهم که وی پاداش شما را ارزانی کند .

من ان زمانی که فلج بودم بخاطر نمی اورم ولی وقتی ان زمان را مجسم می کنم که تو ای  مادر خوب و مهربانم روزها مرا کول خود می گرفتی و به بیمارستان برده و می اوردی و همه چیز خود حتی جوانی را به پایم من فدانمودی درونم می جوشد و اشک غم بر گونه هایم سرازیر می شود

پدر و مادر یادم نمی رود که قبل از انقلاب که بخاطر اینکه مادر مقابل دیگر همسالان خود سر شکسته نباشیم  از خرید به خود خودداری می کردی و برای ما اجناس خریداری می کردی اه سرد سر می دهم که چرا متوجه نبودم و شما که بیشترین سعی خو را برای درست تربیت کردن من انجام داده اید از شما تشکر می کنم ولی حسرت سراسر وجودم را فرامیگیرد که چرا من بحق حق فرزندی را که نسبت به پدر و مادرش دارد اداننموده ام و از شما طلب مغفرت و بخشش می کنم .

پدرو مادر و شما ای بستگان من شاید اکنون که این نامه را می خوانید من دیگر در این دیار نباشم بنابر این از شما می خواهم که در مرگ من غصه نخورید و بخود بقبولانید که اسلام حق اختصاص هر چیز را که انسان ان رادارد به وی نمی دهد پس فرزند شما هم به شما تعلق ندارد 

ازشما می خواهم که از همه بیشتر به امام فکر کنید مبادا به فکر مسائل دنیوی باشید و از خدا غافل شوید که ما هر چه داریم از خدا داریم.

امام را دعا کنید و از همه چیز دراه حفظ این انقلاب بگذرید چرا که خداوند نسبت به این انقلاب و امت این انقلاب نظر مخصوص دارد که نسبت به دیگر کشورها ندارد .

ازشما می خواهم که در مجالس دعای کمیل و توسل و مراسم نماز جمعه و جماعت و جلسات سخنرانی شرکت کنید که از همه بیشتر این محلها انسان را آگاه می کند که چه وظیفه ای دارد مبادا بخاطر کمبودهای مادی به دولت فشار بیاورز مبادا مبادادر مقابل دیگران غرور شما را بگیرد و به دیگران بگوئید که بله ماهم شهید دادیم که با این کار از اجر کمی که در نزد خداداریم محروم خواهم شد همیشه به خوش اخلاقی و گذشت رفتار کنید و از عصبانیت خودداری کنید .

هر عملی راکه انجام میدهید سعی کنید با نیت خدا انجام دهید از مادر و خواهرانم تقاضا داریم هر چه بیشتر حجاب را رعایت کنند و به اخلاق اسلامی عمل نمایند .

از شما می خواهم که مقدار کتابهایی را که دارم به کتابخانه بدهید و دیگر مسائلم را به خودتان میسپارم 

همیشه در فکر جبهه ها باشید فکر کنید که هنوز فرزند خودتان هم در جبهه است از شما میخواهم که اگر شهید شوم مرا در بهشت زهرا بخاک بسپارید و از مجلس پرخرج گرفتن برای من خودداری کنید و دیگر از شما می خواهم که در هر نماز اول امام و بعد مرا دعاکنید 

در ضمن یکسال نماز قضا 38 روز روزه قضادارم که تقاضا دارم به یکی محول فرمائید تا بجا اورد 

اسلام و انقلاب اسلامی را به شما می سپارم 

والسلام و علیکم و رحمه الله و برکاته 

امیر اصغری 20/6/61


******************************
****************
************






مخصوص پیاده سازی مصاحبه ایثار گران
( اسناد شفاهی ایثارگران )
اداره گرداوری اسناد فرهنگی ایثارگران
استان البرز  شهرستان کرج                                  
نام و نام خانوادگی مصاحبه شونده :
                                               عالم مرادی (مادر شهید)
معرفی مادر شهید : 
بسم الله الرحمن  الرحیم . اینجانم عالم مرادی مادر شهید امیر  اصغری هستم . 
س : مادر راجع به اون زمانی که امیر می رفت جبهه چه اتفاقی افتاد ؟
 و شما کجا بودید ؟ باهاش خداحافظی کردید ؟ آیا واقعاً ته دلت راضی بودی که امیر بره ؟ بهش چی گفتی ؟ 
ج : صبح زود بلند شد گفت : " مامان من می خوام برم جبهه .
 گفتم: " تو هنوز سنت تقاضا نمی کنه که بری .
 یک سال شناسنامشو اضافه کرده بود تا جبهه قبولش کنن .
 بعد صبح زود بلند شد گفت : " مامان می خوایم بریم عظیمه اونجا اعزام بشیم ؟
 ما هم بلند شدیم رفتیم و دخترخاله اش هم بود ، رفتیم و منتظر شدیم تا اومدن و بسیجیها را می بردن من راضی بودم چون می گفت : " مامان شهید های دیگه خونشون از ما رنگین تر نیست که منهم باید برم . 
اگر نریم نمی شه مملکت رو نگه داریم وقتی دشمن حمله می کنه دیگه من حرفی نزدم و ظهر بود که ماشین اومد و من بهش گفتم : " مامان از نامه کوتاهی نکن . گفت : " باشه . دیگه نامه ها رو  مرتب می نوشت و قرار بود شانزدهم بیاد که دیگه نامه داده بود .
 این مریض شده بود و فلج شده بود یه پاش من اینقدر نذر و  نیاز کردم تا پاش خوب شد و همون پاش که مریض بود تیر خورده بود به سفیدی رونش و دیچه چی بگم اومدن گفتن اینطوری شده . 
س : مادر یه مقدار از برخوردش با شما ، پدر و خواهر و برادرش برامون بگید که چه جوری بود ، با همه ؟ 
ج : برخوردش خیلی خوب بود . حتی یه روز ما اونموقع آب انبار آب 
می ریختیم و روزه هم بود تا اومد مشغول شد افطار هم شده بود تا دید من دارم آب خالی می کنم به انبار .
 گفت : " مادر تو بلند شو .
 گفتم : " تو برو افطار کن . 
گفت : " نه ، تو واجب تری ، تو کمرت درد می کنه ، شلنگ رو از من گرفت و آب رو خالی کرد و بعدش اومد افطار کرد .
 این کارهاش که یادم میاد خیلی منو می سوزونه یادش که می افتم ... خیلی خاطرات داره . 
س : مادر احساستون از اینکه خانواده شهید هستین چیه ؟ 
ج : خوب من افتخار می کنم و می گم : "   خدایا شکرت که حداقل اینو از ما قبول  کردی . 
س : مادر خاطره شیرینی از امیر بیا داری که یه موقع هایی یادت می افته ؟ 
ج : بله خوب خاطره خیلی دارم . مثلاً داشتیم می رفتیم .
 گفت : "   مامان می خوام برم مدرسه ( 1 ساعتی دیر کرده بود چون رفته بود مادربزرگش رو برسونه تهران ) اومد .
گفتم : " مامان انوقت می گن که مادرت بیاد ها .
 گفت : "   فکر نمی کنم سال آخرش بود . برگشت اومد گفت : "   مامان بیا بریم شما رو خواستن .
 گفتم : "   دیدی من گفتم . همونطوری که داشتیم می رفتیم یه نفر مزاحم یه دختر شده بود و ول کرد رفت دنبال پسره و کلی با پسره دعوا کرد که تو چرا مزاحم شدی .
 گفته بود : "  به تو چی ؟ گفته بود : "   فکر می کنم که خواهرم هست تو چرا اینکار و کردی . بعد رفتیم مدرسه و جریان را گفتم اونوقت مدیرشون هیچی نگفت . 
س : مادر دیگران راجع به امیر چی می گفتن از همسایه ها تا فامیل و دوست و آشنا ، اونها چی می گفتن راجع به امیر ؟ 
ج : دیگران هم خیلی راضی بودن و حتی زمانی که این شهید شده بود ، همسایه بیشتر از ما دلسوزی می کردن چون تمام همسایه ها و فامیلهای جوونمون اینها وقتی می رفتن که صف وایسن که چیزی بگیرن می گفت : "   شما توی صف نیاید من خودم می گیرم می آرم براتون و فداکاری می کرد براشون و اونها هم خیلی     می سوختن که چرا اینطوری شده . 
س : مادر وصیت نامه اونو براتون خوندن و یادتون هست که راجع به شما چی نوشته بود ؟
ج : وصیت نامه را چندین سال پیش خوندن برام و تازگی دم دست نیاوردیم و درست خاطرم نیست که چه چیزهایی نوشته بود .
 فقط یادم هست که نوشته بود که منو حلال کنین و اینجوری منو می سوزونه و تا آخر عمر جگرم می سوزه براش . 
س : مادر خبر شهادتش را چه جوری به شما دادن و کجا بودید شما ؟
ج : من منزل بودم . دو سه روز قبلش من بلند شدم خونه تکونی کردم و قند شکستم .
 همه گفتن : "   چرا . 
گفتم : "  می خوام امیر که  میاد من بتونم راحت پیش امیر بشینم و مهمونها که  می خوان بیان من بتونم پیش مهمونها بشینم . 
غروب دخترم اومد گفت : "   مامان اینقدر شهید می آوردن از کرج و من خیلی گریه کردم .
 گفتم :"انشاءالله که خیر باشه این اومد رسید پشت سرش خواهرم اینا اومدن و گفتن : " می خواستیم از حال امیر با خبر بشیم .  هیچکدوم خبر نداشتن . من چای ریختم براشون و تو همین حال در خونه رو زدن . در خونه رو که زدن من داشتم می دویدم پای برهنه که ببینم کیه دیدم که آقامون می گه : " شما نرو  نگو اینا جلوتر رفته بودن مسجد و من  خبر نداشتم . امدن گفتم : "   امیر بیمارستان هست بیا بریم خونه و خدا می دونه من شب تا صبح را چطوری گذروندم همسایه ها همه ریختن و باید بگم که شبش من خوابش رو دیده بودم . خواب دیدم که امیر یه هوو جیغ و داد می آد توی جبهه . گفتم : "   به آقامون . گفتم : "   امیر شهید شده . گفت : " نه . گفتم : " من خواب دیدم مادرم سید  هست اومده می گه که تو چرا خوابیدی پاشو مگه  نمی دونی امیر شهید شده . یه هو در حیاط باز شد و همسایه ها ریختن خونه ما . اون شب تا صبح رو من خیلی سخت گذروندم تا صبح که من گفتم : " می خوام برم بیمارستان ببینمش که کجاست . دیگه منو بردن بیلغان سر جنازه اش دیگه ( گریه کردن ) 
س : مادر شده تا حالا دلت بگیره و باهاش درد و دل کنی و یا یاریش بکنی ؟ 
ج : من می رم سرقبرش و باهاش درد و دل می کنم هرچی دارم می رم سرقبرش و دلم رو خالی می کنم و بعدش می آم . 
س : چی بهش می گید ؟ 
ج : می گم امیرجان رفتی ولی دل و قلب منو بردی با خودت و روحیه منو بردی با خودت . اگر تو بودی ( نامفهوم ) شهید بودی با ما ،  حداقل من هم راحتتر بودم .


مخصوص پیاده سازی مصاحبه ایثار گران
( اسناد شفاهی ایثارگران )
اداره گرداوری اسناد فرهنگی ایثارگران
نام و نام خانوادگی مصاحبه شونده : مرادعلی اصغری (پدر شهید)
بسم الله الرحمن الرحیم .
بنده مرادعلی اصغری هستم پدر شهید امیر اصغری 
س : یه مقدار راجع به امیر بگید که تا چه مقطعی درس خوندن ؟ مدرک گرفتن یا خیر و بعدش سرکار رفتن ؟ یه مقدار از اون دوران برامون توضیح بدید ؟ 
ج : عرض به حضور شما  درسش سال آخرش بود .
 از مدرسه گفتن : " برین جبهه . ایشون توی بسیج خیلی فعالیت داشت و در کار بسیجی خیلی خوب فعالت داشتن .
 مسئول کتابخانه مسجد سجاد بود . عرض به حضور شما جبهه که امام وقتی فرمایش کردن خواستم من برم .
 گفتن : "   نه من خودم می خوام برم . وقتی بردمش عظیمه که اعزام بشه . گفت : "   پدر چند سالت هست . 
گفتم : "   من چهل و دو سه سالم هست . 
گفت : "   چطور زندگی کردی . گفتم : "   برای چی ؟
 گفت : "   تا حالا هیچی ولی از الان کارت باید برای رضای خدا باشه . رفتنم با خودم هست و برگشتن من با خداست . رفت و بعد از دو ماه دیدم یه نامه برای ما اومد دیدم سفیده . فهمیدم که این شهید شده . 
س : اون لحظه آخر که امیر می خواست بره جبهه و شما نمی دونستید که بر می گرده یا نه . یه مقدار از اون لحظه آخر بگید و آیا شما راضی بودید که ایشون بره ؟ مادرش راضی بود که بره جبهه ؟ چطوری راهیش کردید بره ؟ 
ج : .والا بنده که سرکار بودم وقتی که رفت و من فقط بردمش عظیمه و من   می خواستم برم سر کار از هم خداحافظی کردیم و من رفتم سرکار و اون هم رفت و موقع اعزامش من کرج نبودم و تهران سرکار بودم . 
س : وقتی که شنیدید ایشون رفته آیا شما راضی بودید که رفته ؟
ج : باید راضی می بودیم و من خودم هم رفتم بنده خودم برای حلبچه شهر جبهه بودم . 
س : ایشون خودش تو کدوم منطقه بودن و توی کدوم عملیات به شهادت رسیدن ؟ و چطوری به شهادت رسیدن ؟ 
ج : عرضم به حضورتان تیپ محمدرسول الله بودن مرحله اولش اهواز بودن و بعد از اون بردن سومار و توی سومار شهید شدن و ایشون به رونش تیر خورده بود و در اثر خونریزی زیاد به شهادت رسیدن . 
س : پدر حمید وقتی که نرفته بود جبهه وقتی پیش شما بودن چه جور بچه ای بودن ؟ 
ج : بچه بسیار خوب بود و بسیار عالی که از نظر نماز و قرآنش و حتی شبها نماز شب که می خوند چراغها را خاموش می کرد 
 می گفت : "   شما خسته اید می خوام بلند نشین . فعالیت کاریش توی بسیج محل خیلی فعال بود و با گذشت . پول داده بودم کفش بخره ، دیدم نگرفته . گفتم : "   پس چرا کفش نگرفتی ؟
 گفت : "   رفتم دفترچه بسیج را بدم دیدم یه خانواده پول نداشت من هم پولو دادم به اونها . فعالیت اینطوری بود . همش در فکر مردم بود و فکر خودش نبود یه مدتی که تو بسیج و شورای محل بود برنامه ی درست کرده بود مردمی که می رفتن اون مغازه می گفت : "  مردمی که احتیاج دارن بهشون بدن و همچنین برنامه ای درست کرده بود و بعد گفتم : "  منم صبحها می رم سرکار و شب   می آم مهر را تحویل دادم به یکی دیگه ؟ 
س : خوب پدر هدف امیر از اینکه می خواست بره جبهه چی بود ؟ به شما چیزی نگفته بود ؟ 
ج : هدفش فقط رضای  خدا بود و آب نمی خورد تا لباش تشنه بمونه و
 می گفت : "  می خوام ببینم امام حسین چی کشیده و چطور تشنه شهید شده . خیلی فعالیتش برای رضا خدا بود و اسلامی بود تمام کارهاش . 
س : خاطره ای یا چیزی ازش یادت هست که هرچند وقت بیادش بیافتی ؟ 
ج : خاطره که ازش زیاد دارم و تمام رفتار و کردار خوبش برای من خاطره هست دیگه . 
س : یه خاطره یا چیزی که خیلی جذاب و شیرین بوده باشه که از امیر یاد دارید برامون بگید ؟ 
ج : من سرویس دستم بود و یه روز یخ زده بود و چراغ گذاشته بودم که یخهاش آب بشه ، چراغ آتیش گرفت و بعد اومد ماشینو تا تهران برای من برد با اینکه گواهینامه نداشت سرویس اداره را تا تهران برد و گفت : "   شما اعصابت ناراحته و کمک کرد . 
س : پدر خبر شهادتش رو چه طور به شما دادن ؟ شما کجا بودید ؟ 
ج : ما خونه بودیم عصری بچه ها اومدن در خونه گفتن : "  امیر کجاست ؟ گفتم : "  جبهه . یکی از بچه ها بنام رحیم بود که گفت : "  پسرت شهید شده و مادرش دوید تا مسجد پابرهنه.
 گفتم : " نرو و رفت دید بله شهید شده . البته نامه ای که بدستم رسید فهمیدم که شهید شده . چون من خودم زیاد دنبال این برنامه ها می رفتم و  می دونستم که چیه برای همین فهمیدم که شهید شده . 
س : خوب پدر وصیت نامه داشتن ایشون ؟
ج : بله .
س : خوندید شما وصیت نامه ایشونو ؟
ج : وصیت نامه شو خوندم و گفته بود منو بهشت الزهرا ( س) دفن کنید و ما هم بردیم همونجا دفنش کردیم و خودم گذاشتمش داخل قبر و سنگ لحدش رو خودم گذاشتم . خودم صورتش رو روی خاک گذاشتم .
 بچه ها گفتن :" شما نکنید . گفتم : " من دوست دارم خودم کا رهاشو بکنم . 
توی وصیت نامه اش نوشته بود برای خواهرهاش که حجابتونو رعایت کنید تا دشمن سوء استفاده نکنه و از این جور چیزها نوشته بودش . 
س : پدر یه نصیحت به جوونهای امروزی کنید که جنگ رو ندیدن ؟
ج : جووونها باید طوری باشن که خون اونها پایمال نشه و بیخود این انقلاب درست نشده با خون جوونها .
 این انقلاب شده و جوونهای امروز باید حواسشون باشه به رضای خدا راه برن . برای دیدن اسلام راه برن و پرچم اسلام رو نگه دارند. 


*******************************************
مخصوص پیاده سازی مصاحبه ایثار گران
( اسناد شفاهی ایثارگران )
اداره گرداوری اسناد فرهنگی ایثارگران
نام و نام خانوادگی مصاحبه شونده :
                                                 (خواهر شهید)
معرفی خواهر شهید : 
بسم الله الرحمن الرحیم . من خواهر شهید اصغری هستم . ایشون تا سوم راهنمایی رو در اون زمان درس خوندن و بعدش به بسیج منطقه رفتن و بعد از یکسری فعالیتها  در سن 16 سالگی به جبهه اعزام شدن .
 سه ماه هم اونجا بودن . دورهاشون تکمیل شه و بعد از سه ماه که قرار بود بیان مرخصی برای دیدن خانواده به شهادت رسیدن . 
س : شما کوچکتر بودید یا ایشون ؟
ج : ایشون کوچکتر بودن . 
س : خواهر بعد از مادر حکم مادری داره و حالا یه خاطره از اون دوران برای ما تعریف می کنید ؟
ج : خاطره که همه شهیدها تمام زندگیشون خاطره است ولی ایشون خیلی فدارکاری می کردن و احترام بزرگترها و مخصوصاً به پدر و مادرشون خیلی احترام می گذاشتن و برای خانواده خیلی ارزش قائل بودن . کلاً همه زندگی این شهدا خاطره است و آدم نمی دونه باید از کجاشون بگه . 
س : یه اتفاقی که اون موقع براتون افتاده و خیلی شیرین و جذاب بوده برامون بگید ؟
ج : والا اون زمانی که انقلاب شده بود ، نفت کوپنی بود و بدون اینکه به ما بگه که نفت کوپنی شده شروع به پخش کارت برای مردم کرده بود و توی این بین هوای پیرها رو خیلی داشت یا کسانی که بچه دار بودن ما بعدها فهمیدیم که اینا چه فعالیتهای می کردن ، همه شهدا اینطور بودن و ما باید از اونها یاد بگیریم از ایثارشون ، فداکاریشون و گذشتشون احترامشون ، همه رو باید یاد بگیریم از اونها .
 چه جوری گذشتن از خودشون بخاطر دین و مملکتشون از جونشون گذشتن . 
س : یه صحبت برای جوونهای نسل امروز کنید ؟ 
ج : نسل جوون باید راه شهدا رو ادامه بدن و فقط شهادت نیست بلکه در راه دین و درستکاری رفتن هم ادامه راه اونهاست و اگر اینها با دین و با خدا باشند همه چیزشون درست می شه . 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات

آمارگیر وبلاگ