شهید هوشنگ احمدی
نام پدر: محمدفیروز
تاریخ تولد: 14-2-1346 شمسی
محل تولد: قزوین
تاریخ شهادت : 21-4-1367 شمسی
سرباز
لشگر 21 حمزه
محل شهادت : شرهانی
عملیات: مرصاد
گلزار شهدا: جاویدالاثر
به نام خدا
شهید والا مقام:
هوشنگ احمدی
شهید دفاع مقدس
|
کد ملی: |
|
یگان اعزام کننده: |
ارتش |
|
نام پدر: |
محمدفیروز |
محل خدمت: |
دهلران |
|
شماره شناسنامه: |
103 |
مسئولیت: |
سرباز وظیفه |
|
تاریخ تولد: |
14/2/1346 |
تاریخ شهادت: |
21/4/1367 |
|
محل تولد: |
قزوین |
محل شهادت: |
شرهانی دهلران |
|
وضعیت تاهل: |
مجرد |
نحوه شهادت: |
حمله منافقین به پادگان شرهانی |
|
شغل: |
ریخته گر |
نام عملیات: |
|
|
تحصیلات: |
سیکل |
مزار: |
ندارد |
|
مذهب: |
مسلمان-شیعه |
|
|
زندگی نامه شهید:
به نام خدا
نامه شهید:
نوع مصاحبه : صوتی مکان و زمان مصاحبه : 4 بهمن 1403 منزل خانم زهرا احمدی خواهر شهید (بازنشسته فرهنگی)
دوره پیش از تولد تا پایان جوانی:
دوره جوانی ، ازدواج و تشکیل خانواده :
دوره دفاع مقدس:
پدر و مادرم اهل خدابنده زنجان بودند ازدواج کردند بچه دار شدند 5 تا خواهریم دو تا برادر خواهر بزرگترم خدابنده دنیا آمده والدینم برای کار آمدند قزوین برادرم قزوین دنیا آمد در سال 46 پدرم متولد 1312 و مادرم 1322 شغل پدرم اول کشاورز بودند بعد مغازه خواربارفروشی زدند بعد آمدیم تهران سال 50 دنیا آمدم و پدرم به استخدام سایپادیزل درآمد بعد آمدیم کرج .کوچکترین فرزند خانواده، برادر دیگرم که متولد 65 است که اون موقع کوچک بود.
ما یک خانواده کاملا مذهبی بودیم برادرم مدرسه را در تهران رفتند تا سیکل درس خواندند در سرسبیل زندگی می کردیم علاقه ای به درس خواندن نداشت بسیار آرام بود آنقدر آرامبخش بود که هر بچه ناآرامی بهش می دادند آرام می شد بعد درس، رفت ریخته گری یاد گرفت خیلی علاقه داشت و می گفت آینده خوبی دارد این کار با اینکه سخت بود در یک شرکت در شهرک دانش هم ریخته گری یاد گرفت و هم کار می کرد.
اهل ورزش نبود در حد همان علاقه به فوتبال بیشتر کارهایش را با دوچرخه انجام می شد اگر فرصت داشت به کوهنوردی علاقه داشت خیلی درونگرا بود و خیلی دوست نداشت من خیلی اذیتش می کردم خیلی پر زور بود .
موقع انقلاب پدر و مادرم و برادرم و من و خواهر کوچکم از میدان کرج تا سمت خیابان دانشکده تظاهرات ضد شاه می رفتیم . منزل ما در خیابان امیری بود سال 55 و اینها بودند. مادرم سال 83 و پدرم 1400 بخاطر سرطان فوت کردند.
من پر شر و شور بودم راهپیمایی می رفتیم. توی محلی که زندگی می کردیم مردمش یا شاه دوست بودند یا ضد شاه بودند خانم ها همه در محل می نشستند حرفهای سیاسی می زدند خانه دار بودند تحصیلات آن چنانی هم نداشتند ولی مرتب با هم بحث می کردند.
پدرم اجازه نمی داد قبل انقلاب تلویزیون ببینیم بعد از انقلاب پدرم سریع رفت تلویزیون خرید . خیلی پدرم مراعات می کرد که با هر کسی رفت و آمد نکنیم از هر کسی چیزی نگیریم و نخوریم. هر جایی نرویم .
تظاهرات هم هر روز مادرم همه را آماده می کرد صبحانه می خوردیم و با خانم های محل می رفتیم میدان کرج پیر و جوان می آمدند خیلی شلوغ می شد . ظهر برمی گشتیم خانه در در گیریهای انقلاب پدرم زخمی شد برادرم خیلی ترسیده بود لکنت گرفته بود همه را می زدند تیراندازی می شد. البته بعدش لکنتش خوب شد.
بعد از انقلاب هم که سیکل را گرفت دیگه مدرسه نرفت و رفت که صنعت کار قابلی بشود. آن موقع هرکسی ریخته گری بلد نبود صنعت جدید و پرکاربردی بود می گفت اگر یاد بگیرم بازار خوبی دارد . . چند تا دوست محدود داشت و خودش دوستانش را انتخاب می کرد .
وقتی 18 ساله اش شد بلافاصله رفت سربازی دوست داشت که برود سربازی را تمام کند که بعد بتواند تشکیل خانواده بدهد. آموزشی اش فکر کنم تهران بود ولی بقیه خدمتش افتاد دهلران و مرز که خیلی دور بود . نمی شد تماس بگیریم ارتشی بودند .
سربازی رفت تا بعد ازدواج کند. دوست داشت زندگی و خانواده تشکیل بدهد می گفت هر که را خانواده تشخیص بدهد و صلاح باشد.
ما حتی خودمان را آماده کرده بودیم از سربازی که برمی گردد برایش جشن ولیمه سربازی بگیریم ولی رفت و دیگر نیامد.
خاطره ای از کودکی شهید ؟
من خودم خیلی شیطون بودم ولی کلا همه ما روی حرف پدر و مادرمان حرف نمی زدیم صحبت می کردیم ولی در آخر چشم می گفتیم برادرم بچگی آرومی داشت به شدت علاقه به حیوان خانگی داشت و مادرم به شدت از حیوان بیزار .
یک خروس بزرگی را موقع بچگی به برادرم در روستا پیشکش کرده بودند و آورده بودند شهر در خانه . مادرم هم می گفت اینجا که شهره این خروس همسایه ها را اذیت می کند یه روز خروس گم شد برادرم رفته بود خروس را پیدا کرده بود و از گردنش گرفته بود و کشان کشان آورده بود تا برسد منزل خروس خفه شد و مرد. برادرم آنقدر گریه می کرد که من خروس را کشتم و با گریه آن را خاک کرد . خیلی بچه بود فکر نمی کرد که خروس می میرد.
خیلی حیوان دوست داشت و خیلی هم آروم بود آن قدر آرامشی در کلام و نگاهش بود ناخودآگاه آدم را آرام می کرد.
این آرامش را از کجا آورده بود چه ویژگی خاصی داشت؟
نمی دانم ولی دلش خیلی پاک و صاف بود هیچ توقعی از زندگی نداشت تلاش زیاد می کرد ولی حرص نمی زد زمان جنگ جوان ها دنبال این بودند کوپن بخرند و دلار بگیرند اصلا به این چیزها فکر نمی کرد.ساده، بی آلایش، قانع، مهربان، خیلی خاص بود. کم گوی و گزیده گوی بود.
ارتباطش با مادرتان چگونه بود؟
مادرم یک کاریزمای خاصی داشت که همه ما در حد پرستش او را دوست داشتیم در محل خودمان هر کس هر گرفتاری داشت به مادرم مراجعه می کرد دنیا برای مادرم کوچک بود زمینی نبود. برادرم مادرم را می پرستید. علیرغم اینکه خیلی خجالتی بود ولی چنان مادرم را محکم بغل می کرد. یک جوری بغلش می کرد و می گفت تو همه کس منی.
پدرم بسیار اهل مطالعه بود تحصیلات قدیم داشت همه جور کتاب می خواند بوستان و گلستان سعدی را حفظ بود و کلی شعرهای ترکی برای ما هم میخواند. با یک دقتی کتاب ها را می خواند انگار می خواست امتحان بدهد. به مطالعه خیلی علاقه داشت.
سربازی برادرم تمام بود ولی اعلام کردند چند ماه دیگر اضافه باید خدمت کنند. آن موقع من ازدواج کردم و مراسم عروسیمان بود کلی مهمان دعوت کردیم ولی گفت نمی توانم بیایم مرخصی نمی دهند. سالهای آخر جنگ بود .
یه دوست داشت اهل رودسر، یک بار آمد منزل ما و نامه برادرم را که نوشته بود برای مادرم آورد. او آنقدر از هوشنگ تعریف می کرد که این بچه آزارش به مورچه هم نمی رسد یک پادگان عاشقش بودند اهل نماز و روزه و حلال حرام بود. بعضی شهدا انگار مال این دنیا نبوده اند . این شهید هم همین جوری بود .
نامه هایش دست پدرم بود. قبلش دست مامانم بود مامانم در یک صندوقچه ای گذاشته بود همه آثار و یادگاری هایش در آن صندوق بود نامه ها و لباس هایش خیلی دنبال جعبه گشتم ولی نمی دانم چی شد. همه محتویاتش با هم نیست.
اون موقع انتهای جنگ بود درست یادم نمی آید قبل یا بعد قطعنامه 598 بود هر چی بود که فکرش را هم نمی کردیم که دیگر نیاید.
بعدها هم رزمان و مسئولین این طور گفتن که منافقین شبیخون زدند به پادگان دهلران و شبانه همه یک گردان آدم را جمع کردند بردند تمام آدم های پادگان را اسیر کردند و بردند. با هم رزمشان صحبت کرده بودیم می گفتن ما خیالمان راحت شده بود که جنگ تمام شده یعنی فقط نگهبان ها شیفت می دادن بقیه همه خواب بودن . یک گردان آدم بودند که شب و موقع خواب شبیخون بهشون زدند در آن عملیات شهیدی نداشتن همه را اسیر کردند.
به محض اینکه مطلع شدیم مثل همه خانواده هایی که گمشده دارند به صلیب سرخ و هلال احمر و ... مراجعه کردیم ولی هیچ چی دست ما را نگرفت و گفتن هیچ اطلاعی ندارند . گاهی اطلاع می دادند که از طرف صلیب سرخ فیلم اسرای عراق را آوردند . یک سالن خیلی بزرگ بود و هزاران خانواده که با عکسهای عزیزانشان می آمدند.در یک سالن بزرگی فیلم های صلیب سرخ پخش می شد هر کس که عزیزش را می شناخت می گفتن این عزیز ماست ، فیلم را نگه می داشتند و آنجا مشخصاتشان را ثبت می کردند. پدر و مادرم ، من و همسرم (که ایشان هم جانباز بودند) داغون شدیم . موقعی که اسرا آزاد شدند هرجایی اسیری آزاد می شد مطلع می شدیم مثل فیلم شیار 143 راه می افتادیم این عکس را بغل می کردیم می رفتیم خونه این و اون که عزیز ما را ندیدی فلان اردوگاه نبود . حالم بد می شه وقتی یاد پدر و مادرم می افتم. چند سال بعد که فرمانده گردان آزاد شد( اسمش را یادم نمی آید) ساکن آذربایجانغربی بود رفتیم به آن شهر و آدرس را پیدا کردیم تعریف می کرد که آن شب به ما شبیخون زدم همه در خوابگاه خوابیده بودیم . همه ما را در خواب اسیر کردند تا یک جایی همه با هم بودیم ولی از یک جای دیگر ما را دو دسته کردند . یک عده ای را جداگانه بردند اردوگاه اشرف و یک عده دیگری را بردند عراق که گویا برادر من هم جز آن عده ای بوده که بردند اردوگاه اشرف .
یکی دیگر از همرزمانشان گفتن تعدادی از این اسرا را اهدا کردند به مبارک پادشاه مصر فرستادن کارگر اجباری . یکبار مراجعه کردیم بنیاد شهید گفتن نه یه همچین چیزی نیست آنها را منتقل کردند عراق.
40 ساله که ما چشم انتظاریم و آزار می بینم. به هرحال اینها هم یه آدمهایی بودن در این کره خاکی که بالاخره باید اثری ازشان باشد. بنیاد شهید می گفت 5500 نفر از شهدا هیچ نام و نشانی ندارند جاویدالاثر هستند.
نمی دانیم اردوگاه اشرف رفتن نمی دانیم مصر رفته نمی دانیم البته کسان دیگر هم هستند هفت هشت سال بعد رفتیم بنیاد دیدیم که (م) بود یعنی مفقود بعد (ش) شد یعنی شهید.
گفتن مزار یادبود برایش درست کنیم ولی مادر من نپذیرفت و گفت تا جنازه ای نبینم نمی شود. مادرم اجازه نداد به مادرشوهر من هم که مادر شهید خلیل قدیمی 15 ساله بود می گفت تو یک قبری داری که می روی. من نمی تونم روی یک قبر خالی گریه کنم از روزی که برادرم گم شد تا روزی که مادرم فوت کنه (سال 82) خودش در را باز می کرد یعنی زنگ که می زدند می گفت کسی حق ندارد در را باز کند آیفن هم نه، میرفت جلوی در، به امید اینکه خبری از برادرم باشد. همچنان چشم انتظار ماند داداشم خیلی بچه مظلومی بود پسر ارشد خانواده بود ولی اینقدر مظلوم با اخلاق مردم دار که نمی توانم حق مطلب را ادا کنم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
***************
*****************
*******

بازنویسی وصیّت:
بسم الله الرحمن الرحیم
* انالله وانا الیه راجعون *
آنانکه در راه خدا کشته میشوند مرده نپندارید بلکه آنان زنده اند و در نزد خدا روزی میخورند.
بله راست میگوید خداوند متعال آنانکه در راه از بین بردن دشمنان اسلام ودشمنان خدا پیکار میکنند و در آخر به شهادت میرسند ایشان را مرده نپندارید بلکه انسانها زنده هستند و از چشم ظاهری شما انسانها به دورند و شما آنها را نمیبینید آنها در بهشتند و از نعمتهای بهشت استفاده میکنند.
سپاس خدای را که این جهان را بوجود آورد و در این جهان موجوداتی را بوجودآورد و از بین این موجودات، انسانی را بوجود آورد و به او عقل دادتا او را ستایش کند. شیطان را آفرید تا این انسانها را به گمراهی بکشاند. خداوند به همه ی ماعقل داده است و برایمان پیامبرفرستاده است تا با راهنمایی های او راه و رسم خوب زندگی کردن را طی کنیم. و از شرّ شیطان رهایی یابیم و در این میان عدّه ای از فرمان پیامبران نافرمانی کردند و به راه شیطان که همان راه نابودی است کشانده شدند. ما انسانها در این زمان وظیفه داریم تا با این انسانهای شیطان دوست مبارزه کنیم و تمام این شیطان صفتان را ریشه کن نماییم.

..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا