شهید احمد اسحاقی
نام پدر: صفت الله
تاریخ تولد: 1-4-1347 شمسی
محل تولد: تهران
تاریخ شهادت : 22-12-1363 شمسی
محل شهادت : شرق دجله
عملیات : بدر
گلزار شهدا: امامزاده طاهر
البرز - کرج
برادر ایشان محمد هم به فیض شهادت نائل آمده است






بازنویسی وصیّت:
اگر اسلام از کشته شدن من پایدار است پس گلوله ها بر من ببارید. با سلام و درود به پیشگاه امام زمان (عج) و امام امّت نایب بر حقّ او، چند جمله ای به عنوان وصیّت نامه به پدر و مادرم دارم. پدر و مادر عزیزم! امیدوارم که هر چقدر اذیّتتان کرده ام مرا ببخشید، شما به من خدمت ها کردید و برایم زحمت ها کشیدید ولی من نتوانستم حتّی ذرّه ای از آن را جبران کنم امیدوارم ببخشید. چهار تومان به برادر ستّار انصاری بدهکارم، پانزده ریال به مراد علی ترابی، بیست ریال به حبیب باغبان پری و چند کتاب به غلامعلی خسروی که نمی دانم چه کتابهایی است به او بگویید و برایش بخرید. به یکی از برادرهای کوچولویی من یک لگد زدم اسمش را نمی دانم ولی برادر رسول علی پدر نور محمّد می داند بروید و راضی اش کنید. از برادران و خواهرانم طلب حلالیّت می کنم. همیشه بعد از نماز امام را دعا کنید. خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. والسّلام.
-------------------
مصاحبه با مادر شهید احمد اسحاقی
- بسم الله الرحمن الرحیم. سلام علیکم
- علیکم السلام
1. خودتون رو برای ما معرفی می کنید؟
- بیگم اسحاقی هستم. سنم 1318 مادر محمد اسحاقی؛ احمد اسحاقی.
2. کدوم شهر به دنیا اومدید ؟
- طالقان
3.چندساله کرج زندگی می کنید؟
- چندساله زندگی می کنیم.
- از کی اومدید کرج؛ از طالقان اومدید کرج؟
- ما یه مدت تهران بودیم. تهران؛ اول انقلاب اومدیم کرج.
4. خدا چندتا اولاد به شما داد؟
- 8 تا
5. احمد آقا بچه چندمت بود؟
- چهارم
6. تاریخ تولد احمد آقارو یادت هست؟
- سال 1347
7. چه فصلی؟
- تابستون بود.
8. کجا به دنیا اومد؟
- کرج
- کدوم محله کرج؟
- کمالی
9. حس و حالتون موقع به دنیا اومدن احمد آقا چطور بود؟
- خیلی سر حال بودم خوب بودش.
10. روز تولدش رو یادتون هست چطور بود؟
- تولد رو یادم نیست
- هیچ خاطره ای از اون روز ندارید؟
- نه
11. زمانی که احمد آقارو باردار بودید. حالا... بجز نماز یومیه؛ عبادتهای یومیت؛ ذکر خاصی هم می خوندی؟دعای خاصی بخونی؟
- دیگه اون موقع اینطوری نبود که.
- همین یه صلوات بفرستی. در طی روز.
- آره دیگه
12. زمانی که بچه بود؛ طفل بود از اون موقع برامون تعریف کن.
- طفل بود. اینقدر کار زیاد بود که. یه شیر می دادیم. تمیزش می کردیم بچه می خوابید دیگه. بچه کار به مادر نداشت که اونجا خوابیده بود.
13. اون موقع وضع مالیتون چطور بود؟
- خوب نبود دیگه و بالاخره به حرف طالقانیا , بخور نمیر زندگی می کردیم. یه حقوقی می اومد و بچه داری.
14. اونارو زیارت می برد؟
- زیارت ... من چون بچه هام کوچیک بود . من یه مسافرت حسابی نمی برد می گفت: حیف بچه هام گریه کنند. زیارت اینجاها می رفتیم. الان می خواستیم بریم زیارت کنیم که خدا اونو از من گرفت و دیگه؛ نتونیستیم جایی بریم.
15. احمد آقا بچه بازیگوش و شلوغ کاری بود؟
- شیطنت داشت. شیطون.. شوخ ... شوخ بود.
- خب از شیطنتاش برامون تعریف می کنید چیکار می کرد؟
- (می خندند) دوتا نخ- اینجا باغ بود دیگه- یه نخ رو می بست به این درخت یه نخ هم به اون درخت. همسایمون می رفت؛ طفلک نمی دید (می خندند) می افتاد
16. وقتی احمد آقا به سن مدرسه رفتن رسید. کدوم مدرسه ثبت نامش کردید؟
- 22 بهمن حسین آباد
17. راهنمایی رو کجا رفت؟
- باق..لو می گن چی می گن؟
- باقرالعلوم؟
- اوهوم.
18. تا چندسال درس خوند؟کلاس چندم؟
- تا.... راهنمایش رو ادامه داد که رفت منطقه.تموم نکرد راهنمایی رو
19. درساش چطور بود؟
- درساش خیلی خوب بود.اون وقت.. اینقدر درساش مثلا چیز بود؛ که هر روز معلماش می گفتن: خانم اسحاقی بیا مدرسه. می رفتم مدرسه، می گفتند: درساش خوب نیست درساش... موقعی که امتحانارو می دادند. اصلا تعجب می کردند که این چجوری امتحان داده قبول شده اینا. واقعا هوشش خوب بود. همون مدرسه درس می خوند دیگه خونه درس نمی خوند.
20. موقعی که به سن نوجونی رسید زمانای بیکاریش رو چیکار می کرد؟ حالا تابستونا، وقتای بیکاریش رو چیکار می کرد؟
- دیگه اون موقع ؛ جنگ بود بیکاری چیز نداشتن. همش فکر منطقه بودند. بچه ها.
21. احمد آقا تو سن نوجوانیش اهل ورزش کردن بود؟
- نه ورزش اون موقع مد بود.. چیز نبود که. نه ورزش نمی کرد.
22. یه خاطره از دوران نوجوانیش برامون بگید وقتی هفتم- هشتم بودشو
- خاطره که مستاجر بودیم می رفت بالای نردبون وای میستاد؛ برای خودش مداحی می کرد.(باخنده) شیطونیش مداحی بود.
23.اخلاقش خونه چطور بود؟
- اخلاقش خونه خوب بود ولی شیطنتش رو داشت دیگه
24.تو کارهای خونه بهتون کمک می کرد؟
- تو کارای خونه؟؟ نه... خرید مرید.. می کرد. یه موقع خریدی بود می گفتیم احمد جان برو واسه من خرید کن خیلی خسته شدم. بر اینو برام خرید کن.
25. اگر خاطره دیگه ای داری از اون رفتاراش برامون بگو.
-رفتار چیزشو ندارم. ولی رفتار منطقش رو یمقدار دارم.
26. ایشون دوست هم داشت؟با کسی رفاقت هم می کرد؟
-دست به اون صورت نداشت. همون بیرون بازی می کردند. - بچه ها اون موقع بیرون بازی می کردند.- همونجوری دوست داشت دیگه.
27. شما دوستاش رو می شناختید بچه های محل کیا بودند؟
- نه
- خونه دوستاش می رفت یا اونا بیان خونه شما؟
- نه...
28. با اینکه می دونیم احمد آقا سن و سالی نداشت به اون صورت اما می خوایم بدونیم؛ رفت و آمدش با فامیلا چطور بود؟
- اون موقع رفت و آمدی بچه ها نمی کردند. خودمون می رفتیم. اونام می اومدن، نمی رفتیم که دیگه هیچی.
29.بچه ای بود که عصبانی بشه دعوا کنه؟
- نه.
30. کدوم غذارو که شما می پختید, بیشتر از همه دوست داشت؟
- همه غذا هارو می خورد.
- خب همه غذاهارو می خورد, به غذایی علاقه خاصی داشت یا نه؟ یا هر غذایی شما براش درست می کردید براش خوب بود؟
-هر چی درست می کردم می خورد.
- از هیچی بدش نمی اومد؟
- نه بد غذا نبود.
31.شما بین اخلاقای احمد آقا از کدوم اخلاقش بیشتر خوشت می اومد؟
- سکوت.
- شما بین کدوم یک از اخلاقای احمد آقارو بیشتر از همه دوست داشتید؟
- همین شوخی می کرد با بچه ها .. منم دوسش داشتم دیگه.
32. از شوخیاش میتونی برام تعریف کنی بازم؟
- شوخیاش(می خندند) همش اینطور اون طور می کرد من نمی تونم بگم که.
33. کدوماخلاق احمد آقا با جبهه رفتن بهتر شد؟
- چیز... آقای شجاعی سر خیابان بود. احمد دوید که آقای شجاعی رو ببینه. آقای شجاعی رو ببینه. گفتش که ؛ من برم منطقه و اینا...اون وفت بعد؛ آقای شجاعی گفت: چشم. . کوچیکتون... دیگه از همون آنی نکشید...که آقای اسحاقی رسید. -آقای شجاعی رو خیلی دوست داشتند. الانم هستن آقای شجاعی خیلی دوست داشتن- احمد وقتی آقای اسحاقی رو دیدش خیلی ناراحت شد-باباشو دید- خیلی ناراحت شد زرد شد. سرخ رو بود همچین؛ زرد شد. گفت: پسر چرا زرد شدی؟ اون دیگه جواب هیچی نگفت. آقای شجاعی برگشت گفت: می دونی احمد چه درخواستی از من کرده؟ گفت: چه درخواستی. گفته که کن می خوام برم منطقه. گفت : حرفی نیست پسر. چرا ناراحت شدی؟ هیچ اصلا ناراحت نباش بابا اصلا ناراحت نیستم. هیچی دوباره این.. آقای شجاعی جور کرد و این رفت منطقه. بسیج بود دیگه.
34. اون موقع که احمد آقا می خواست بره جبهه برادرش آقا محمد جبهه بود؟
- بله
35. هنوز به شهادت نرسیده بود؟
- نخیر
36. احمد آقا چقدر به سرو وعض و ظاهرش اهمیت می داد؟
- معمولی بود دیگه.
37. برخوردش با همسایه هاتون چطوری بود؟
- خوب بود.اگرم مثلا حرفی می شد شوخی جوابشون رو می داد. اصلا عصبانی نمی شد.
38.ایشون در رابطه با بیت المال چه رفتار و حساسیتی داشت؟
- اون موقع دیگه بچه بودن اینا.نرسیده بودند هنوز.
39. احمد آقا اولین ،نمازش رو تو چند سالگی خوند؟
- دیگه وقتی منطقه رفت. شروع کرد نماز خوندنش رو. دیگه خوند.
40. قرآن هم می خوند؟
- قرآن .. احمد کم می خوند.
41. بچه سحر خیزی بود یا نه؟
- سحر خیز بود. آره.سخرخیز بود. اتفاقا اینجا اتاق بود و خوابیده بودیم.- اون موقع آبگرمکن نبود که- گفت : مامان؟ گفتم چیه؟ گفت: من آب لازم دارم.من گفتم؛خدایا چیکار کنم؟- البته رفته بود منطقه و برگشته بود- دوباره بعدش، یه کتری آب گذاشتیم. این همینجور کتری هم سرد نشده.. چیز ... گرم نشده بود.شروع کرد؛ غسلش رو کرد و نمازش رو شروع کرد خوندن. نمازش رو خوند. گفت: مامان؟/ گفتم: جانم. گفت: آدمی که؛ فرماندمون گفته؛ من چیز کنم، " ؛این دعارو بخونه - من دیگه دعارو توی قرآن و این چیزا،اون موقع دیگه نبودم. دوباره بعدا شروع کردم. - گفت: این دعارو آدم بخونه آرزوش برآورده می شه. -حالا من نمی دونستم آرزوش شهادته که. من می گفتم؛ ببین بچه س دیگه چه آرزویی داره- هیچی دیگه. دوباره بعد دعارو اون... نمازش رو خوند، دعاش رو خوند و گرفت دوباره خوابید. خوابید صبح بلند شدیم - دیگه عقلم نرسید ازش بپرسم پسر این دعا چیه اینا- هیچی 1 سال دیگه... چیز6 ماه دیگه به شهادت رسید . به شهادت رسید.
42. از چندسالگی رفتش بسیج؟یعنی چند سالش بود که اولین فعالیتش رو شروع کرد؟
- بسیج که همون چیز رفت ؛ منطقه رفتش؛ دیگه بسیج رو ... بسیجی کردند. بچه؛ رفتن بسیجی شدن. همون سالی که رفتن منطقه.
- خب چندسالش, بود؟
- اول راهنمایی بود. چندسالش رو نمی دونم.
43.احمد آقا گفتید کلا چقدر تو جبهه بود؟
- 6 ماه
44. تو این شش ماهی که جبهه بود مرخصی هم می اومد.
-بله. با برادرش می اومدن.اونوقت؛ یه شب هم اودش، برادرش هم بود. باهم اومده بودند با یه دوست دیگشون. باهم اومده بودند. با هم اومدند. برادرش... دوستش وسط بود. محمد جلو بود احمدم هم عقب بود. اسحاقی در وباز کرد و اینا - نصف شب بود ؛ دیگه درو باز کردیم اینا- اسحاقی شروع کرد محمد رو بوس کنه اینا... محمد خودش رو کشید کنار- اینقدر که حساس بود- یعنی اینکه اول دوستم رو بوس کن. بعد بیا منو بوس کن. اول مهمانم. اسحاقی اول رفت دوستش رو بوس کرد. محمدم رو بوس کرد دوباره احمد م رو بوس کرد. اینا اومدن خونه و نشستن و دوباره چایی دم کردم و خوردن و اینا
45. احمد آقا قبل از اینکه به شهادت برسه مجروح هم شد؟
- نخیر.
46. شما می دونید تو اون مدتی که جبهه بود. کدوم مناطق جنگی بود؟
- تمام منطقه جنگی رو همش می رفتن. اصلا باهم بودند؛ دوتاشون.اصلا باهم بودند. می خواستن حمله- محمد رسول الله- اسمشون چیز بود اینا. دوباره بعدا محمدم چیز کردش؛ اینا... جداشدن به هم دیگه و اینا.. این, و حمله بدر شروع شد و اینا. حمله بدر ین به شهادت رسید. شهادت رسید, دوباره محمدم رو گفتم: محمد جان؛ احمد که شهادت رسید و اینا تو سالگردش بیا پیش مامان. دوباره هر سالگردی بچه خودش رو می رسوندش. خودش رو به من می رسوندش.
47.تو این مدتی که احمد آقا تو جبهه بود؛ نامه هم براتون می نوشت؟
-نه
48.مرخصی می اومد. از جبهه براتون تعریف می کرد؟
- آره.تعریف می کرد می گفت: توی سنگر نشسته بودیم. ما جلوی سنگر بودیم - حالا می گفت و می خندید- می گفت یکی از دوستامون ته سنگر بود. می گفت اونقدر این شوخ بود که حساب نداشت. -محمد اونو دعوا می کرد می گفت نگو ولش کن اینا-(با خنده) می گفت بذار من این یکی رو بگم مامان بخنده... اونوقت می گه: ته سنگر بود , می گه همه جلو سنگر بودند هیچی شون نشد. گلوله صاف اومد خورد به اون- اینقدر این شوخ بود؛ خورد به اون- اون.. چیز.. مجروح شد. گفتیم: اینقدر تو شوخی کردی خداوند به تو نشون داد که تو مجروح شدی.
49. چه کسی تو جبهه رفتن احمد آقا نقش داشت.
- جان؟
- می گم چه کسی؟ برادرشون آقا محمد که بزرگتر بود؟یا کس دیگه ای نقش داشت تو جبهه احمد آقا؟
- نقش که میگم که. آقای شجاعی بود دیگه. آقای شجاعی اون رو برد منطقه.
50. احمد آقا با افکار امام آشنا بود؟
- خیلی امام رو دوست داشتن. خیلی.. انقلاب رو دوست داشتن اینا.
51. کلا چندبار اعزام شد؟
-چندبار اعزام شد؟
- آره چند دفعه اعزام شد؛ تو مدت 6-7 ماهی که جبهه بود؟
- 4 بار اعزام شدش اونوقتم... نه.. 5 بار اعزام شد ششمین بار مفقود شد.
52. از اون آخرین باری که رفت؟ آخرین وداعش تعریف می کنید؟
- اومد.. ساکش رو دست گرفت اومد سر پله نشست. - حالا این بند کفش رو داره تند تند می بنده- بند کفشش رو می بنده حالا می خنده. می گم:چرا می خندی احمد؟ می گه: این دیگه آخرین بارمه دارم می رم. میگم احمد این حرف رو نزن. تو برو بیا اینقدر زنده باشید که واسه اسلام کار کنید چرا این حرف رو می زنید؟ گفت: همینه که بهت گفتم. اونوقت تین بند کفشش رو برداشت و این ساکو برداشت و خداحافظی کرد و این ساکو برداشت و اصلا؛ مثل کفتر پرکشید و رفت. من دیگه این بچه رو ندیدم.
53. قبل از اینکه به شهادت برسه مجروح هم شد؟
- نه
54. شما این سریای آخری که احمد آقا می اومد خونه. مرخصی می اومد. نماز خوندناش رو متوجه می شدید؟
- اون دیگه تو اتاق خودشون. کارشون رو انجام می دادند.
55. ایشون کجا به شهادت رسید؟
- حمله بدر. چیزه.. جزیره می گن.. حجله می گن؟
- جزیره مجنون؟
- مجنون نه. اول حمله بدر بود اینا شهید شدند. دیگه. اول که مفقود شد بعدا شهادتش رو به ما گفتن.
- اسم منطقش رو می دونید؟
- جزیره مجنون بود(از خانواده پرسیدند)
- آره دیگه جزیره مجنون بود. عملیات بدر جزیره مجنون بود.
- آب انداختن.
56- شما رمز اون عملیات رو احیانا به خاطر دارید؟
- محمد رسول الله بود دیگه رمزشون.
57. بهتون گفتن که احمد آقا چجور شهید شده؟
- یکی از بچه هایی که باهاش بودش اینا- البته فرمانده ... اول که فرماندش شهید شد تو تلوزیون گفتن که فلان فرمانده شهید شده. من ذهنم بود این. اون موقع ذهنم بهتر بود. الان یخورده ناراحتی پیدا کردیم.-اون وقت بعدا گفتم، فرمانده شهید شده؛ بچه های ما شدن چوپان بی صاحاب... بچه منم شهید شده. منم اینطوری گفتم. اینطوری گفتم اینا دوباره، بعد بچه های بسیجی اومدند.- پایگاه حقوقش رو می اوردن -اومدن پیش من. عید بود اومدن پیش من و دیدم که؛ این اومد تو شروع کرد به گریه کردن. گفتم تو چرا گریه می کنی؟ شما که دنیا دیده اید ما تو خونه ها چپیدیم. هیچی نمی دونیم و اینا. تو چرا گریه می کنی؟ گفت: هیچی خانم اسحاقی هیچی. نشستن اینجا گفتن - اون سال هم من دلم کشش نکرد که عید من شیرینی بخرم. میوه خریده بودم. گفتم : ببخشید من امسال عید شیرینی نخریدم؛ اصلا دلم کشش نکرد نمی دونم چرا. میوه اوردم واسشون.. چایی دم کردم و نشستن خوردن و اینا- اونوقت محمد اومده بود دیگه- رانندشون با محمد ما خیلی صحبت کرد. محمد ما اومده بود گفتم پسرجان ما که حموم نداریم زنت حصارکه بیا چیز کن- مامان لباساتو... صبحانتو بخور لباساتو می ذارم برو حموم کن - لباساش یخورده کثیف بود مال منطقه بود- حصارک حموم داره زنتم که حصارکه برشدار بیار. -زنش حصارک بود پیش مادر زنش- دوباره گفت: باشه مامام حرفی نیست من می رم.ساکش رو درست کردم صبحانشو خورد راه افتاد رفت بیرون اینا اومدن.اینا آمدن این آقای راننده خیلی با محمد صحبت کرد. -حالا مال سپاه بود بسیج بود نمی دونم-خیلی با محمد صحبت کرد گفت: شما محمدین احمدین.گفت: نه من محمد اسحاقی ام. گفت: احمد اسحاقی چی شد؟ -حالا خودش می دونست- گفت: محمد اسحاقی خود سنگرش آتیش گرفت ولی دیگه بازم خبرش رو نداریم.بعد هیچی... اومدن اینجور گفتن؛ اسحاقی یخورده بیتابی ؛ ناراحتی کرد. منم زیر بغلش رو گفتم» بیتابی ناراحتی نکن اسحاقی الان ما دشمن خیلی اینجا زیاد داریم.جنگه. اونو اوردیم تو و نشوندم تو و والا خواهرا نشسته بودن.. دوباره گفت.. اینا... خواهره برگشت گفت:خانم اسحاقی حالا همشون بیرون بودند. گفتم بله.. گفت: محمد اسحاقی..ما خیلی... نه اینجور گفت: ما خیلی مجروح داریم خیلی شهید داریم خیلی اسیر داریم. احمد تو جزء مفعودینه. این سینی جلوم بود. اینجور فشار دادم گفتم: به حق ناله های دل زینب فقط احمدم رو جسد بیاد من چشم به راه نباشم. فقط ببینمش این رو. اینو من گفتم و یخورده گریه کردند و اومدن و خداحافظی کردند و رفتن. رفتن؛ دوباره گفت ... محمدمان اومد تو گفت: بابا جان می خوای چیکار کنی؟ گفت: باید بری بپرسی ببینی چی میشه اینا. دوباره یکی از بچه هایی که بسیجی بود با هم بودن اینا.. مجروح شد اورده بودند مشهد,گفت فردا منو شبانه- اونم پاسدار بود- شبانه اسحاقی می ریم اونجا ازش می پرسیم , اگر اومده باشه که ازش می پرسیم اگر نیومده باشه که چیز اینا فردا صبح راه می افتن می رن تهران. می رن تهران- دست خدا- درو باز می کنند آقاهه خودش میاد.میادو می گه خوش و بش کردن ومی گه؛ خیلی محمد رو تحویل گرفت و اینا. برگشته گفته بریم تو گفته تو نمی تونم بیام بابام خیلی منتطره ناراحته. همین سر باغچه بشین باهم صحبت کنیم ببینم منطقه در چه حال بوده. گفت: والا پاتک دشمن شده-خودش بود دیگه محمدمنم بود اونجا-پاتک دشمن بود اینجا اولین تیری که اومد خورد به دستش. خورد به دستش میگه: بازم این ادامه داد. اینقدر چیز بود ادامه داد شریر بود ادامه داد و دومین تیری که آمد خورد به پهلوش. خورد پهلوش احمد اسحاقی افتاد. احمد اسحاقی افتاد. من می خواستم اون رو بردارم بیارم. بردارم بیارم. خودم مجروح شدم. مجروح شدم بچه رو نتونستم بیارم. صد در صد احمد شما.. 90 درصد احمد شما شهید شده... دیگه همین حرفو اومد گفت دوباره اومده اینجا و اسحاقی.. با اسحاقی صحبت کردو اسحاقی هم یه یادبود برداشت یه یادبود گرفتو دیگه ولش کردیم دیگه تا ولش کردیم و تا جسدش اومد.
58. خب شما این مدتی که منتظر بودید تا جسدش بیاد؛ اون موقع که جزیره مجنون شهید شده بود چی شده بود ایشون جسدش جا موند اصلا، کلا تو جزیره؟
- دیگه چیزه... پاتک دشمن بود دیگه. جا موندن دیگه. بچه ها یک سری جا موندن یکسری اسیر بودن اوردن دیگه اونون رو. اونارو اوردن --اسیر گفتم مجروح شدن - اونارو اوردن این طفلک جا موند دیگه. اینا جاموندن. خیلیا جا موندن.
59. زمانی که ایشون شهید شد چندساله بود؟
- دیگه راهنمایی رو .. بعد از 6 ماه
- یعنی 14-15ساله بود؟
- فکر کنم 14-15 سالگی شهید شد
60. مفقود الجسد شدن تا چندسال؟
- فکر کنم 18 سال بود که بعدا اوردن اینا.اون چیز - نمی دونم یادتون باشه یا نه- اون اسیرا رو که پیکرایی که اوردن از پل حصارک اوردن همون سال احمد منم با اونا اوردن.خیلی شهید بودن اوردن.
61. سالش رو یادتون هست؟
- جان؟
- سالی که پیکر احمد آقارو اوردن. اون سال رو یادتون هست چه سالی بود؟
- یادم نیست.
62. خب. بعد از 18 سال پیکر احمد آقا اومد.شما چطور متوجه شدید پیکر پسرتون رو اوردن؟
- وقتی که اسرارو می اوردن اصلا من خودم حمله می کردم بچه هارو مثلا بوسشون کنم تابوتاشون رو بوس کنم. دوباره خود اون افسره می اومد دعوام می کرد. یه وقت می ری زیر ماشین و اینا. نمی ذاشت برم. دوباره مثل اینکه همین دخترا فهمیده بچه رو اوردن، این اومد که مارو برداشت برد تهران . برداشت برد تهران و فردا صبحش متوجه شدیم پیدا شده. اوردیم خونه دیدیم خونمون پره. غیر از خودمون همه هستن.
63. خب کجا بچه ات رو دیدی بعد 18 سال؟
- سکوت
- پیکرش رو کجا دیدی؟
- سپاه.. سپاه مارو دعوت کرد؛ سپاه مارو دعوت کرد پیکرارو تمیز گذاشته بودند پیش هم بودن اینا. دوباره سپاه و آقای شجاعی و اینا دوباره برگشتیم احمد اسحاقیه. در تابوت رو باز کردند. در تابوت رو باز کردند؛ استخوان و اینا بودو جالب این بود که لبساش که روش بود خونش تازه بود. فقط این واسه من خیلی جالب بود. آخه این چجوریه که بعد از 18 سال لباساش خون چرا تازس
- یعنی اثر خون رو لباساش بود؟
- آره.
- بعد پیکر در چه حدی بود؟ استخوان بود؟
- استخوان بود.پیکر استخوان بود. حتی دختره دستش درد می کرد این استخوان پاره رو برداشت گفت: احمد جان و شروع کرد گریه کردن. دست منو شفاء بده تو که رفتی اقلا بذار ما زندگیمون رو بکنیم. دستش شفاء گرفت.
64.اون لحظه که پیکر شهید احمدت رو دیدی . چه حسی داشتی؟چه حالی داشتی؟
- مادر چه حسی داره؟
- بگو برامون.
-بالاخره خب ناراحت می شه دیگه. بالخره یمقدار ناراحت می شه. اما توی سپاه بودیم. اصلا من گریه نکردم. اصلا.. حتی یکی از دوستانمون که خونمون ؛تفسیر می کنه. -خونمون تفسیر قرآن داریم چهارشنبه ها می کنه. -این واسه اونم جالبه می گه خانم اسحاقی تو چرا اینقدر ناراحت نشدی اینا. همش داشتم نگاه می کردم این جسد هارو.
65. پیکر احمد آقارو زیارت کردید بعد از 18 سال. برامون تعریف کنید چطوری مراسمش رو انجام دادید؟تشیعش چجوری بود؟
- تشیعش خیلی قشنگ بود. برادر عروسم فیلمبردار... -الان فیلمشم دارم فیلمبرداری؛ قشنگی کردن- خیلی جالب بود. همش عطر.. چیز.. از طرف سپاه گلاب اوردن؛ گلاب پاشی می کردند. اصلا دیگه قیامت شده بود این کوچه ها. با اینکه کوچه هامون خیلی تمیز نبود و اینا باز جالب بود.عمه شم خدا بیامرزه. عمه کوچیکش اصلا باور کن بیهوش شد دیگه. از ناراحتی و اینا. خیلی خوب بود. خالش هم - اون موقع خاله می گفتیم- خالش - یعنی عمه اسحاقی می شد. اونم مثلا بودش. اصلا خیلی جالب بودش برای ما.
66. پیکر رو اوردن خونه برای تشیع یا از همونجا ..
- نه اوردن خونه. خونه اوردن اصلا چیز کردن.. خونه گفتن بیاید زیارتشون بکنید. بعدا ما برداریم بریم. اوردن قشنگ.. سپاه قشنگ اورد. خیلی تمیز برگذار کردن و اینا. بچه رو
67. شهید رو کجا دفنش کردید ؟
- امامزاده طاهر.
- امام زاده طاهر؟
- بله.
68.چندوقت یکبار الان می رید سر مزار شهیدتون؟
- سعی می کنم هفته ای دوبار برم.واسه خاطر گلام باشه می رم آب نگه می دارم.اون وقت زیارت شون می کنم برمی گردم.هفته ای دوبار می رم.دیروز نه پریروز رفتم.
69. مادر جان شما مادر دوتا شهید بزرگوارید.
- بله
- آقا محمد اسحاقی؛ آقا احمد اسحاقی.
- بله
-آقا محمد که هیچ وقت پیدا نشد پیکرش
- بله.
-الان خوشحالی حداقل بعد از 18 سال یک جایی هست.مزاری هست که برای دیدن فرزندت بری. برای زیارت فرزندت بری؟
- خیلی خوشحالم. آقامون هم اونجاست. سه تا کس شهیدام هم سر قبر اسحاقی هست. چون اینا هست. خوشحالم می رم اونجا یه خورده می شینم و یخورده دعا می کنم .فاتحه می خونم و بعد برمی گردم.
70. برای شهید محمد مزاری درست کردن که حالا؛
- خیلی درست نکردن. خیلی اذیتمون کردن. برای سنگ گذاشتنش. دوباره این دفعه رفتیم؛ یکی از بچه های امامزاده طاهر رو دیدیم. اینا نمی کردند این کارو. دوباره دیدن که من خیلی بیتابی می کنم. دوباره گفتن پول سنگش رو بدیم ما سنگش رو درست می کنیم. پول دادیم و عکسشم خودمون پول دادیم گرفتیم و حالا امامزاده طاهر همین اول در که وارد می شی. محمدم رو سنگ گذاشتن.
کنار مزار احمد آقا یا جدا هستن از هم؟
- جدا از هم. احمد آقا جلوتره.
- خدابیامرزه شهدات رو
- اموات شمارم بیامرزه.
- ان شالله که با شهدای کربلا مشهور بشن.
- ان شالله همه جوان ها
- خسته نباشید. ممنونم
- خدا سلامتی بده.


..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا