

امیدی که با آمدن «امیرحسین» زنده شد
آخرین دیدارم با پدر شهید، لحظهای بود پر از سکوت و حسرت؛ سعی کردم به واسطه صبر و استقامتش در عرصهها مختلف ایثار و شهادت قدردانش باشم، او با دلگرمی از انتظار شیرین نوهدار شدن گفت و از نبود عزیزی که دیگر نیست، کسی که هرگز فرصت دیدار با ثمره زندگیاش را نیافت. حالا امیرحسین آمده نامی که عرض ارادت پدر شهیدش به امیرالمؤمنین و سیدالشهدا را فریاد میزند.
خبرگزاری فارس_البرز امروز خانهای در میان اشک و لبخند، روشن شد. نوزادی به دنیا آمد، که آمدنش نه فقط یک تولد ساده، که امتداد یک نام بود. «امیرحسین آمد.»پسرِ سجاد، که هنوز پدر را نشناخته، اما روزی از او بسیار خواهد شنید.شهید حمیدرضا (سجاد) ادیبی، از فرماندهان جوان مقاومت، در جریان جنگ ۱۲روزه علیه رژیم صهیونیستی به شهادت رسید؛ درست در روزهایی که دل در گرو تولد فرزند دومش داشت.نگذاشتند پسرش را ببیند؛ نماند که پیشانیاش را ببوسد و در گوشش اذان بگوید... اما نامش، پیش از تولد پسر، انتخاب شده بود: امیرحسین، ترکیبِ دو عشقِ سجاد؛ امیرالمؤمنین و سیدالشهدا.آن روزها، تصاویر معراج شهدا در فضای مجازی دستبهدست میشد؛ تابوتهایی بر دوش، چهرههایی در اشک، و آسمانی که گویی برای هر شهید، دوباره غروب میکرد.در میان همهی آن قابها، یکی از همه بیشتر در دلها ماند؛ وداع بیصدا و سنگین همسر سجاد با پیکر همسرش.صدایی نبود، فریادی شنیده نمیشد؛ فقط چشمانی سرخ، دستی لرزان، و پیشانیای که آرام بر پرچم تابوت خم شد.لحظهای که حسرتِ یک دیدار ناتمام، بیکلامترین فریاد جهان شد.در کنار او، پسر پنجسالهشان، محمدحسین، گیج و خاموش به تابوت نگاه میکرد؛ شاید نمیدانست پدر کجاست، اما نبودنش را با تمام جانش حس میکرد. و در دل مادر، نوزادی نفس میکشید که قرار بود دلیل لبخند روزهای سخت باشد.امروز آن نوزاد آمد. و در نخستین نفسهایش، نبود پدر بیش از همیشه حس شد.سجاد، از آن دست مردانی بود که بیادعا زیست و باافتخار رفت. اهل فکر بود و عمل، هم اهل قلم، هم اهل میدان.همکارانش میگویند در جلسات کمتر سخن میگفت، اما وقتی حرف میزد، سخنش بر دل مینشست؛ بیهیاهو، بیتظاهر.
روزی نوشته بود: «شهادت را رؤیا نمیدانم، مسیر میدانم. مقصدی که اگر نروم، گم میشوم.»و حالا، پسرش به دنیا آمده؛ در دنیایی که پدر دیگر در آن نیست، اما نشانههای او در هر گوشهاش باقیست.در سکوت سنگین این تولد شیرین و تلخ، پیامی منتشر شد؛ از سردار نادر ادیبی، پدر شهید.او نوشته بود: «خداوند امروز نوهای به من هدیه داد، امیرحسین.پسرم را ندیدم که به دنیا بیاید؛ حالا نوهام را در آغوش میگیرم، اما سجاد نیست که او را در آغوش بگیرد. من، فقط سجادم را دادم... در دوران دفاع مقدس، رفیقهایی داشتم که همه چیزشان را دادند؛یک فرزند، دو فرزند، بعضیها سه، حتی پنج فرزند را، با پدرشان، تقدیم کردند.برای آرمانهای بزرگ، باید فداکاریهای بزرگ هم انجام داد.خدا، پسر سجاد را به ما بخشید؛ نوهای که شاید مرهمی باشد بر داغی که هیچگاه سرد نمیشود.»
امیرحسین آمده. پدر را نخواهد دید، اما نامش را با غرور خواهد شنید.دست در دست برادری خواهد گذاشت که هنوز گاهی شبها، در خواب پدر را صدا میزند.و روزی، پشت همان قاب عکس آشنا خواهد ایستاد، و خواهد دانست که آمدنش، ادامهی راه مردیست که برای آیندهاش، جان داد.او آمده؛ و هرچند پدرش نبود تا آغوش بگشاید، اما ملتی هست که با احترام، پیش پایش میایستد.

..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا