شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید گودرزی-نبی الله

شهید نبی الله گودرزی

نام پدر: نصرت الله

تاریخ تولد: 12-7-1342 شمسی

محل تولد: تهران - ری

شهید انقلاب

تاریخ شهادت : 22-11-1357 شمسی

محل شهادت : پاسگاه دولت آباد تهران

گلزار شهدا: بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه:21 ردیف:26 شماره مزار:19 

تهران


«عذرا اشرفی گودرزی» مادر شهید «نبی‌الله گودرزی» از شهدای دوران پیروزی انقلاب اسلامی است. این مادر شهید در خصوص فعالیت‌های انقلابی فرزندش با نوید شاهد گفت‌وگو داشته است که تقدیم مخاطبان می‌شود.

عزیزدردانه ای که انقلابی شد
 شیرپاک‌خورده انقلابی

 نبی‌الله یازدهم مهرماه در سال 1342، به دنیا آمد. تا دوم نظری مدرسه رفت که سال ۱۳۵۷، انقلاب به اوج خود رسید. او هم در تظاهرات شرکت می‌کرد؛ شب‌ها کتاب و اعلامیه پخش می‌کرد. من نگرانش بودم. به او تذکر می‌دادم که من نگرانم مراقب باش! می‌گفتم: «مامان من از نگرانی شب و روز ندارم." می‌گفت: " مامان این شیری هست که خودت به من دادی. اگر همه جوان‌ها مانند من باشند اسلام را پایدار می‌کنیم. شما چرا خودت را ناراحتی می‌کنی! هر چه خدا بخواهد همان است!" برخی اوقات صبح تا غروب با پدرش در بهشت زهرا بود. پیکر شهدا را به خاک می‌سپرد و ملحفه جمع می‌کرد. نبی‌الله با برادرش دو قلو بود خدا بعد از هفت تا دختر این دوقلو‌های پسر را به ما داد.»
باایمان در مسیر انقلاب
خیلی بچه خوبی بود؛ با ایمان بود. به همه چیز نگاه اسلامی داشت. خانواده ما مذهبی بودند؛ پدرم روحانی بود. نون سیدالشهداء را خوردم. من ناراحت نیستم که پسرم شهید شده است. من یک شب با او رفتم در دانشگاه هم خوابیدم. من خودم تا می‌توانستم نماز جمعه شرکت می‌کردم.
گاهی با عکسش صحبت می‌کنم. گاهی هم به خوابم می‌آید. پسرم اعتقاداتش قوی بود. همیشه مفاتیح و قرآن می‌خواند. با خدا راز و نیاز می‌کرد. شیرپاک به او دادم و خودم هم نون سیدالشهدا را خوردم، اما او خیلی با ایمان بود. هوای من را خیلی داشت. مامان حالش خوب نیست، مامان را اذیت نکنید. خیلی به من محبت می‌کرد.
نبی‌الله دوران کودکی خوبی داشت. عزیزدردانه‌ی خانواده بود که پا در مسیر انقلاب گذاشت. جانش را کف دستش گرفته بود و من از این کارهایش از نگرانی شب و روز نداشتم. نبی‌اله با برادر دوقلو بودیم. سال ۱۳۴۲ به دنیا آمدیم بعد از ۹ تا دختر به دنیا آمده بودیم.
دوران کودکی خوبی داشتیم، چون عزیز دردانه خانواده بودیم و با هم زندگی می‌کردیم و با برادر دوقلوش شاد بودند. با هم بزرگ شدند. نبی‌اله در درس و ایمان از برادرش بهتر بود.
سن کم و کارهای بزرگ
سال دوم هنرستان بود که به شهادت رسید. بچه بی‌اندازه زرنگ و باهوشی بود. توانا و مخلص بود. با هم سن و سال‌هایش یک انجمن درست کرده بودند به اسم انجمن اسلامی نور که سه، چهار تا از آن بچه‌ها هم شهید شدند. با این که سنش کم بود فعالیت‌هایش زیاد بود و بیشتر کارشان جمع‌آوری ملافه و ساختن کوکتل مولوتوف و پخش اعلامیه‌های حضرت امام (ره) و نوار‌های حضرت امام (ره) بود.
نبی‌الله درک و شعورش اندازه یک فرد ۲۵ ساله بود. کتاب‌های دکتر علی شریعتی و کتاب‌های فاطمه فاطمه را می‌خواند که من الان که می‌خوانم متوجه نمی‌شوم.
موقع شهادتش تیر به زمین می‌خورد و کمانه می‌کند و به گردن او می‌خورد. پدرش رفته بودند نیروی هوایی، چون آنجا هم درگیری بوده است. غروب که آمد گفتم: "نبی گم شده!  دنبالش گشتیم پیدایش نکردیم". تا اینکه پدرش در سردخانه فیروز آبادی جنازه‌اش را شناسایی کرده بود. جنازه را آورد خودش شست و خودش هم دفن کرد.

الگویی برای همه
برای برادرهایش یک الگو بود. برای من روزی که می‌خواست نبی شهید شود از صبح با برادرش بود. دو روز بود که خیابان‌ها شلوغ شده بود. همه جا پر از مأمور بود.
نبی‌الله هر شب بالای پشت بام صدای الله اکبر گفتنش می‌آمد. همه نگرانش بودند. می‌گفت: اگر قرار باشد برای من اتفاقی بیفتد، می‌افتد شما نگران نباشید. همه چیز دست خداست.

روز شهادتش خبر آمد که گاردی‌ها وارد پاسگاه دولت‌آباد شدند و مردم را قتل‌عام می‌کنند. نبی با دوستانش رفت. به من گفت: "تو هنوز کوچیکی!" خودش بلند شد و با دوستاش رفت. 
دم‌دم‌های ظهر بود. خبری از او نشد. در محل زمزمه شد که نبی تیر خورده است، ولی همه مطمئن نبودند. چند تا از اقوام و داماد‌ها رفتند، خیابان‌ها و بیمارستان‌ها را گشتند و نتوانستند پیدایش کنند. ساعت ۴ یا ۵ بعداز ظهر پدرش برگشت و گفت که شهید شده است.

گفت‌وگو از اباذری

////////////////////////////////////////

/////////////////////////

////////////


نام و نام خانوادگی مصاحبه شونده: عذرا اشرفی گودرزی (مادر شهید)
                                 نبی الله گودرزی( برادر شهید)
                                 عظیم گودرزی (برادر شهید)
بسم الله الرحمن الرحیم
عذرا اشرفی گودرزی مادر شهید نبی الله گودرزی
این شهید ما همش شبها کتاب پخش می کرد .
هی بهش می گفتم : " مامان من شب و روز ندارم .
 می  گفت : " مامان این شیری هست که خودت به من دادی . ما اگر یه جوون باشه پای ما اسلام رو پایدار می کنیم . تو چرا خودت رو ناراحتی می کنی . هر چی خدا بخواد همونه ، هنرستان می رفت .
 ولی از صبح تا شب همش کتاب پخش می کرد . یه وقتها صبح می رفتیم بهشت الزهرا (س) تا غروب می اومدیم . جنازه خاک می کرد و ملافه جمع می کرد واسه شهیدها .
 همش کارش این بود هم پدرش و هم خودش منتهی این کم دل و جرات تر بود در همین راه زندگی می کردیم .
 بعد از هفتا دختر خدا این پسر رو به من داد و این بچه هشتم من بود . که البته باباش هم حدود سه سال پشت سرش رفت . خیلی بچه خوبی بود با ایمان بود خیلی با ایمان بود ، هرچی رو اسلامی نگاه می کرد .
 خیلی بچه خوبی بود و با حوصله و به هنرستان می رفت و ناراحت هم نیستم چون من پدرم روحانی بوده ، جدم هم روحانی بوده ، نون سیدالشهداء رو خوردم. من ناراحت نیستم که رفته و من یه شب باهاش رفتم دانشگاه هم خوابیدم .
همش نماز جمعه که خودم هم می رفتم ولی الآن دیگه لگنم شکسته .
 قلبم هم ناراحت هست و دیگه هشتاد سالم هم هست دیگه هیجا نمی تونم برم و امیدوارم امام زمان اسلام رو پایدار کنه و آقای خامنه ای را هم خدانگهدار کنه بر سر ایران .
 من خودم نون سیدالشهداء را خوردم و جد در جدم روحانی بوده و نوکر سیدالشهدا هستم و ناراحت نیستم که پسرم رفته .
 همش هم دنبالش بودم و هر جا علما نماز گذاشتن من پشت سرشون نماز خوندم همش هم دنبالش بودم و هرجا علما نماز گذاشتن من پشت سرشون نماز خوندم .
 اونی که از دستم بر می آد و الآن تنها هستم و با عکسهاشون صحبت می کنم و درد و دل می کنم ( گریه کردن ) من کسی رو ندارم بجز خدا .
س : اعتقادات شهید شما چه طوری بود ؟
ج : خوب با ایمان بود همش با مفاتیح و با خدا همش رارز و نیاز می کرد . خیلی خیلی با ایمان بود . من الان شش تا بچه ام  بچه هام همه با ایمان هستن. چون شیرپاک بهشون دادم و خودم هم نون سیدالشهدا رو خوردم ، اما اون خیلی با ایمان بود .
خیلی با ایمان بود وقتی از در می اومد می گفت : " مامان حالش خوب نیست ، مامان رو اذیت نکنید ها ، مثل چی به من محبت می کرد و خیلی به من      می رسید و با ایمان بود .
الآن هم وقتی قسمش می دم می آد توی خوابم .
می گم : " نبودی ، کجا بودی ، می گه : " تو خودت  خواستی من اینجوری باشم ، الآن هم خودت خواستی من اومدم .
منکه الآن لگنم شکسته هیجایی نمی رم فقط مسجد می رم . این مسجد سرکوچمون هست به اسم چهارده معصوم که یه صندلی گذاشتن و من می رم اونجا نماز می خونم . دیگه کاری از دستم بر نمی آد من 80 سالم هست پسرم .
معرفی برادر شهید .
بسم الله الرحمن الرحیم . من برادر شهید نبی اله گودرزی هستم و اسمم ذبیح الله هست .

 ما با شهید دوقلو بودیم . سال 1342 بدنیا اومدیم بعد از 9 تا دختر بدنیا اومده بودیم .
دوران کودکی خوبی داشتیم چون عزیز دردونه خانواده بودیم و با هم زندگی می کردیم و شاد بودیم با هم بزرگ شدیم ولی اون از نظر مومنی از من بالاتر بود تو درس پیشرفت کرد و من جا موندم تا ایشون رفت هنرستان .
 سال دوم هنرستان بود که به شهادت رسید . بچه بی اندازه زرنگ و باهوشی بود توانا و مخلص بود بطوری که با هم سن و سالهاش یه انجمن درست کرده بودن به اسم انجمن اسلامی نور که سه چهار تا از اون بچه ها هم شهید شدن . و با این که سنشون کم بود ولی فعالیت هاشون زیاد بود و بیشتر کارشون جمع آوری ملافه و ساختن کوکتل مولوتوف و پخش اعلامیه ه ای حضرت امام و نوارهای حضرت امام بود .
 شب تا صبح با دوستاش این کارها رو می کردن .
بوسیله پدرم اینطرف اونطرف می رفتن و توی راهپیمایی ها شرکت می کردن بچه بی انداز مومنی بود .
 تو اون سن و سال تشخیصش نسبت به افراد که زندگی می کنند می تونم بگم به اندازه یه آدم 25 ساله می فهمید و کتابهای دکتر علی شریعتی و کتابهای فاطمه فاطمه رو می خوند که من الان که می خونم متوجه نمی شم اون توی اون سن درک می کرد و بی اندازه با هوش بود و بی اندازه احترام به بزرگتر می ذاشت و اهل دعوا هیچی نبود . فقط مظلوم بود هرچی من اون موقع شر بودم اون مظلوم بود و روزی که به شهادت رسید با هم دم مسجد نشسته بودیم .
 سه چهارتا از بچه ها جمع شدن و گفتن : " می خوایم بریم به سمت پاسگاه دولت آباد .
 بهشون گفتم : " وایسید من هم بیام .
 گفتن : " ما یواش یواش می ریم تا شما بیاید تا من رفتم خونه و وسایل گذاشتم برگشتم اینها حرکت کرده بودن به سمت پاسگاه . حالا نگو ایشون شهید شده بود و از بستگان فهمیده بود و منو برگردوندن خونه .
ساعت 12 ظهر به شهادت رسید و همان ساعت 12 ظهر به دنیا آمد و ساعت 12 ظهر هم بشهادت رسید .
س : نحوه شهادتش رو برای ما توضیح بدید .
ج : نحوه شهادتش تیر می خوره به زمین و کمونه می کنه و به شاهرگش توی گردنش می خوره و این باعث می شه که تمام خون بدنش می ره . بطوری که بستگان برای شناسایی رفته بودن سردخانه نمی تونن شناسایش بکنند .
 تا زمانی که پدرم از نیرو هوایی که اونجا درگیری بوده و اول اونجا بود غروب که اومد مادرم گفت : " نبی گم شده .
 هر چه هم می گردیم پیداش نمی کنیم . پدرم رفته بود بیمارستان فیروزآبادی و توی سردخونه جنازه برادرم رو شناسایی کرده بود .
جنازه رو آوردن فرداش خودش شستش و خودش هم دفنش کرد که خیلی هم براش سخت بود و خودش هم 2 سال بعد فوت شد .
س : دیگه از اخلاق و خصوصیاتش چیزی یادتون هست ؟
ج : والا تو اون شرایط سن 15 سالگی زیاد چیزی بیاد آدم نمی مونه . ولی بی اندازه احترام به بزرگترها می گذاشت و کلاً خیلی فامیلها رو دوست داشت . همیشه به کوچکترها کمک می کرد و بی اندازه مهربون بود و خدا هم از ما گرفتش .
معرفی برادر شهید :
بسم الله الرحمن الرحیم : من عظیم گودرزی برادر شهید نبی الله گودرزی هستم . نبی اله 2 سال از من بزرگتر بود .

 در اون زمان من سنم کم بود و فقط 14 سال داشتم ولی این برادر برای من الگو بود . یعنی من هرچی که می خواستم بپرسم بجای اینکه از دیگران بپرسم از اون می می پرسیدم و تا اونجا که می تونست راهنمایم می کرد .
توی مسایل دینی خیلی پایبند بود و یه احکام دینی خیلی احترام می گذاشت . طوری که پدر و مادرم توی  مسایل شرعی رو از اون می پرسیدن . مسائل شرعی رو توی محله خیلی فعال بود چه از نظر دینی و چه از مسائل دیگر و کلاً جایگاه خاصی داشت و همه با احترام باهاش برخورد می کردن .
نبی اله خیلی بچه با شخصیت و مغروری بود و همه دوستش داشتن و من همیشه و بارها و بارها از اون کمک گرفت .
یه الگو بود برای من روزی که می خواست نبی شهید بشه از صبح با هم بودیم. دو روز بود که خیابونها شلوغ شده بود . هرجا پر از مأمور بود .
 بعد برادرم هر روز و هر شب بالای پشت بام صدای الله اکبر گفتنش می اومد . سرشب می رفت اعلامیه پخش می کرد . من اون موقع سنم کم بود . میگم که برای این مسائل هنوز کوچیک بودم ، منو نمی برد . ولی خودش که می رفت پدر و مادرم خیلی می ترسیدن و
می گفتن : "  به موقع یه اتفاقی برای می افته ولی اون با جسارت می گفت : " هیچ اتفاقی برای من نمی افته .
 اگه قرار باشه بیافته خدا خودش می دونه که چه موقع باید بیافته ، تا اینکه همون روز 22 بهمن از صبح با هم بودیم ، پدرم صبح رفته بود برای پادگان قصر فیروز که می گفتن : " همافرها رو گرفتن و پدرم رفت اونجا .
داداشم از این طرف گفتن : " پاسگاه دولت آباد گاردی ها ریختن و دارن مردم رو قتل و عام می کنن . نبی بلند شد رفت اونجا هرچی گفتم : " من هم بیام گفت : " نه تو هنوز کوچیکی خودش بلند شد و با دوستاش رفت .
دم دمهای ظهر بود دیدم خبری ازش نشد زمزمه شد توی محل که نبی تیر خورده ، ولی همه مطمئن نبودن . چند تا از اقوام و دامادهامون رفتن ، خیابانها و بیمارستانها رو گشتن و نتونستن پیداش کنند .
ساعت 4 یا 5 بعداز ظهر پدرم برگشت ، وقتی که اومد مادرم با گریه بهش اطلاع داد که نبی نیستش .
پدرم گفت : " می رم پیداش می کنم ،  خیالتون راحت باشه مستیم رفته بود فیروزآبادی و توی سردخونه جنازه رو تشخیص داده بود .
اومد گفت : " که پسرم شهید شده . پسرم شهید شده و دیگه گریه نکن و من دیگه گریه پدرم رو ندیدم تا زمانی که فوت کرد .
 حتی یک بار هم اشک نریخت . با اینکه خودش شستش و کفنش کرد و خودش گذاشتش توی خاک ولی یک قطره اشک این مرد نریخت والسلام .



نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا

شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات