شهید احمد کریم زاده محمدآبادی
نام پدر: حسین
تاریخ تولد: 15-2-1338 شمسی
محل تولد: تهران
تاریخ شهادت : 21-10-1365 شمسی
محل شهادت : شلمچه
عملیات :کربلای5
رجعت پیکر مطهر : 22-12-1373 شمسی
گلزار شهدا: امامزاده عبداله
البرز - کرج
زندگی نامه شهید احمد کریم زاده محمد آبادی
شهید احمد کریم زاده در سال ۱۳۳۸ در خانواده ای معتقد و پایبند به تمام اصول و شئونات اسلامی دیده به جهان گشود. برادر احمد کریم زاده یک بسیجی به معنای واقعی بود که با معرفت به الله و امام عصر خویش رسالت انسان در این جهان هستی و مفهوم زندگی را خوب درک کرده بود او آزاده ای بود که بندهای علائق را از دلش بریده بود و با اشک هایش در دل شب ها جان پاکش را صیقل می داد تا با نیل به سوی یار به او نزدیکتر شود و این شهید گران قدر در نامه هایش می نوشت: ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دولت به امید سرکویش پرو بالی بزنما و از همان اوان طفولیت سختی کار را تجربه می نمود و زمانی هم که دوران تحصیلی او بود در اوقات فراغت و تعطیلات به کار در مزرعه می پرداخت و در کلیه جلسات مذهبی مسجد و نماز شرکت می.جست در دوران انقلاب اسلامی شهید احمد کریم زاده پیشتاز بود و زودتر از همسالان خود پی به عمق مسائل انقلاب برده بود و در فهم آن به دیگران سخت تلاش میکرد شب و روزش را وقف براندازی و سرنگونی رژیم وابسته و منحط پهلوی نمود. تا جایی که مامورین رژیم قصد دستگیری وی را داشته که به حمدالله موفق نشدند تا اینکه انقلاب به یمن الهی به پیروزی رسید پس از انقلاب دوران دبیرستان را به پایان رسانید و دیپلم رشته طبیعی اخذ نمود که با پیش آمدن انقلاب فرهنگی دانشگاهها نتوانست به دانشگاه راه یابد و به خدمت مقدس سربازی رفت که در همان زمان جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز گردید که داوطلبانه به مصاف با نیروهای بعثی اعزام شد و در عملیاتهای مختلفی شرکت نموده و بارها و بارها مجروح گردید و در پایان سال ۱۳۶۰ و اوایل سال ۱۳۶۱ به محل بازگشت و در فعالیتهای بسیجی شرکت نمود و سپس س از طریق بسیج به جبهه اعزام شد و در جبهه با عده ای از کارمندان اداره مخابرات تهران اشنا شد که آنها نیز به دلیل اخلاق پسندیده و نکوی او شیفته او شدند و زمان بازگشت از جبهه با اصرار آنها در اداره مخابرات استخدام گردید وی در اداره نیز با هر گونه تخلفات و پارتی بازی سرسختانه مبارزه مینمود در محل زندگی خود شب و روز اوقات فراغتش صرف تشکیل جلسات مذهبی می نمود و در روزهای تاریخی کشورمان سخت تلاش میکرد و شبها در بسیج به سر می برد و نسبت به برگزاری ادعیه و نماز جماعت فعالانه شرکت مینمود او به ساده پوشی و ساده زیستن ارزش زیادی قائل بود کم خوابیدن و بسیار مطالعه کردن را عمداً تجربه میکرد و نسبت به اموزش قرآن بسیار کوشا بود و نهج البلاغه را بسیار مطالعه . می کرد. او عاشق حسین (ع) بود و حسین وار زندگی میکرد و حسین گونه به شهادت رسید. این روحیات او باعث شد که تحمل ماندن در شهر و اداره را نداشته باشد و پس از مدت کوتاهی به جبهه حق علیه باطل برگشت احمد برای خود و خانواده اش نبود احمد برای همه بود. او در جبهه به سبب لیاقت مسئولیتهای زیادی را از جمله مسئول دسته و معاون گروهان بود او یک فرمانده بلکه یک پدری دلسوز برای نیروهای تحت فرمان خود بود شبها که برادران سریست نگهبانی بودند به آنها سرکشی می کرد. او بسیار به خانواده اش علاقه مند بود و حاضر نبود که ناراحتی آنها را ببیند و هر بار که مجروح می گشت پس از مرخصی شدن از بیمارستان به جبهه برمی گشت -۱ او در عملیاتهای از جمله بیت المقدس در سال ۶۱ شرکت داشت -۲ در عملیات خیبر ۳ در عملیات بدر ۴ در عملیات کربلای ۱ مسئول دسته ۵ در عملیات والفجر ۸ مسئول دسته ۶ـ عملیات فتح ۱۷- عملیات کربلای ۴ معاون گروهان ۸ کربلای ۵ معاون گروهان شرکت داشتند. نامبرده در گردان مالک اشتر در عملیات کربلای ۵ شرکت داشتند که مسئولیت گروهها را داشتند که با گردان خود ماموریت داشتند که به پشت قوای دشمن نفوذ کرده و راه تدارکاتی و مواصلاتی دشمن سد کنند که پس از اینکه به آنها فرمان بازگشت به موانع تعیین شده را میدهند در حین بازگشت یک خمپاره ۱۲۰ در کنار ستون به زمین میخوردند که چند تن از برادران از جمله برادر عزیز ما احمد نیز به خاک و خون کشیده شد و به شهادت میرسند که پیکر پاکش سالها در شلمچه مفقود میماند که چنان چه برادران حاضر بر بالای سرش در لحظه شهادت میگویند او یا حسین یا حسین می گفته و چنان چه خودش میخواست مانند مولایش به شهادت رسید
بسم الله الرحمن الرحیم
خاطرات خودنوشت شهید:
روز به روز به عملیات نزدیک می شدیم ، که از اردوگاه حرکت کردیم و به قرارگاه جفیر رفتیم ، شبهای عملیات خیلی نزدیک که همان روزی که رسیدیم پی بردیم که امشب عملیات می شود . بعدازظهر بود منطقه را برای فرماندهان و بعد نیروها توجیح کردند که بعد از آن خبر رسید که گردان آماده شود که هر لحظه امکان حرکت به منطقه راداریم . برادران آماده می شدند ، در این موقع ماشینهای باری و اینها آمدند در کنار خاکریز قرارگاه تاکتیکی ایستاده بودند . در اردوگاه جفیر برادران خیلی خوشحال شدند . نزدیک غروب بود چه غروبی ، غروب خونین غم گرفته ، گویی ابرها سرخ شده ، آسمان گرفته بود منطقه جوری دیگه بود ، گردانهای اطراف ما هم جنب و جوش داشتند . برادران حاضر می شدند ، لحظه شماری می کردند هنگام حرکت پرکشیدن سر رسید . برادران کوله پشتی هایشان را به پشت می بستند ماسکها را آماده می کردند بچه ها یکدیگر را عطر آگین می کردند . راستی این را بگویم در داخل چادر بودیم در حال آماده شدن که یکی از برادران در حالی که آماده می شد می گفت بچه ها پدرم به من گفته اگر شهید بشی دیگه خانه رات نمی دهم من هم رو به برادران کردم و گفتم ببینید برادر حسنی چه می گوید که دوباره گفتم برادر بگو گفت می گم : باخنده می گفت که بابام به من گفته اگر شهید بشی خانه رات نمی دهم و بچه ها می خندیدند . من برادر حسنی را خیلی دوست داشتم و او را زیاد می بوسیدم بخصوص بچه های دسته مان . همه بچه ها را دوست داشتم ولی نمی دانم خیلی به او دل بسته بودم . بالاخره برادران حاضر شدند برادران از چادر بیرون آمدند و به خط شدیم با تجهیزات کامل ، بچه ها همدیگر را در آغوش می گرفتند و گریه می کردند و از یکدیگر حلالیت می طلبیدن ، می گفتند فلانی مرا شفاعت کن مرا فراموش نکنی به همدیگر عطر می زدند ، راستی به مهمانی می رفتند ، پیش معشوق ، پیش خدا ، پیش امام حسین (ع) . بچه های دسته های دیگر می آمدند و خداحافظی می کردند گویی آخرین دیدار بود ، به صورت برادران نگاه می کردم پیش خود می گفتم از این جمع معلوم نیست کی شهید می شود ولی حدس هایی می زدم در ضمن برادران حنا به پا و دستشان زده بودند . ماشینهای باری آماده شدند برادران سوار شدند و بسوی منطقه عملیاتی حرکت کردیم ، شب بود در داخل ماشین باری بچه ها نوحه می خواندند تا اینکه به جزیره مجنون رسیدیم ، حدود 30/7 شب بود که به داخل سوله ها رفتیم . جا خیلی کم بود به هر حال برادران با تحمل سختی ها و کمبودها شب را آنجا خوابیدیم . صبح باز برادران آماده شدند در داخل سوله نوحه می خواندن چه حالی داشت تا اینکه از سوله بیرون آمدیم و ماشینها آماده حرکت شدند ، برادران دوباره از یکدیگر حلالیت و شفاعت می طلبیدن ، بالاخره ماشینها بعد از مدتی حرکت کردند . برادران در ماشین به یکدیگر می گفتند ذکر خدا را فراموش نکنید و در سختیها صبور باشید تا اینکه به اسکله رسیدیم . قایقها آماده بودند و فرماندهان بچه ها را به طرف قایقها هدایت می کردند که بچه ها سوار شدند ، آنقدر خوشحال بودند و می خندیدند که انگار به کجا می روند ، راستی به کجا می رفتند به پیش معبود خود . انتظار می کشیدند هر چه زودتر به منطقه عملیاتی برسند که هنگام رسیدن به خط هلیکوپتر های دشمن به بالا سر ما آمده بودند که ضد هوایی ها آتش می کردند که آن را بزنید یا از منطقه دورش کنید که در چنین لحظه ای هلیکوپترهای دشمن راکتهای خود را به طرف آب پرتاب کردند که فرمانده گردان و چند تن از همراهانش مجروح شدند ، قایقها خود را به سرعت به ساحل رساندند و بچه ها از قایقها پیاده شده و به سنگر رفتند که هلیکوپتر را دور کنند . برادران شروع به کندن سنگرهای انفرادی کردند که بعد از مدتی که هلیکوپتر دشمن به بالای سر بچه ها رسیدند . ولی هلیکوپتر را بچه ها این بار امان ندادند که آرپیجی زنها و تیر بارها و ضدهوایی ها و غیره شروع به آتش کردند که هلیکوپتر پا به فرار گذاشت ، برادران گرسنه بودند که به دستور فرماندهان یک مقدار جیره های خودشان را خوردند که بعضی از برادران به داخل سنگرهای عراقی ها می رفتند و مواد غذایی و کمپود می آوردند و در این حال برادر صادق و برادر حسنی که شهید شد دیدم از داخل سنگرهای عراقی مقداری کمپود بغل کرده و بطرف بچه ها می آمدند و به بچه ها تقسیم می کردند که بچه ها می گفتند عراقی ها را دیدیم . که تیر خورده بودند سر شکمش افتاده بود . کم کم غروب می شد صدای رگبار گلوله ها و توپها منطقه را به لرزه در آورده بود با گلوله خمپاره و توپ اطراف سنگرهای برادران ما را می زدند که در این حال گلوله ها به داخل آب نزدیک سنگرها افتاد که ناگاه ترکش به سر یکی از برادران گروهان به نام کمال سلسپور خورد و نصف صورت برادرمان را برده بود که بلافاصله شهید شد و بوسیله قایق به عقب بردن . برادران شب را در داخل سنگرها در حالی که باران گلوله و خمپاره می آمد صبح کردند ، آن شب هوا خیلی سرد بود و نزدیک اذان صبح بود که برادران را صدا کردند که آماده شوند ، برادران بلند شدند و آماده شدند ، ستون در حرکت بسوی دشمن ،
قدم به قدم نزدیک می شدند آتش سنگینی بود در نزدیکی یکی از خاکریزها که مجروحهایی مانده بودند و ناله می کردند می گفتند برادران ما را ببرید . آنجا بچه ها نماز را در حال نشسته خواندند . باران گلوله بود که می بارید تا مسیری که رفتیم عزیزان زیادی به خاک افتاده بودند بعضی از آنها مجروح بودند و منتظر بودند برادران آنها را به عقب ببرند از محرکه و بعضی هم شهید شده بودند ، چه حالی داشتند برادران . رگبار گلوله ها از بالا و پائین و کنار برادران می گذشت منطقه طوری بود که از دو طرف به ما آتش کرده بودند ، مادر دل دشمن بودیم و خاکریز به صورت مثلثی شکل بود ، خاکریز تکه تکه بود که برادران از این تکه به آن تکه می خواستند بروند از میان رگبار گلوله ها باید می گذشتند که بعضی از برادران در اثر اثابت گلوله می افتادند و مجروح و شهید می شدند و بعضی هم می گذشتند . آتش بین طرفین زیاد بود ، بچه ها تانکها ی زیادی از دشمن را زدند ، آنجا کربلای دیگر بود آنجا عاشقانه واقعی الله به سوی مبعود خود پر می کشیدند . زمانی که ستون برادران به جلو می رفتند یکی از برادران در بیرون از ستون بلند می گفت ذکر خدا یادتان نرود به پیش ای انصار رسول الله به پیش ای انصار اباعبدالله ، برادران یا الله یا زهرا بگویید و به قلب دشمن حمله ببرید . خلاصه بعد از مدتی برادران رو در رو با دشمن شدند . تانکهای دشمن حدود 100،150 متری ما بود آتش سنگینی بود ، برادران با آرپیجی تانکها را می زدند من هم با برادران مشغول بودم که دیدم تانکها دارند ما را محاصره می کنند ، برادران صدا می زدند تانکها را بزنید از این طرف هم دارند می آیند . آرپیجی زنها تانکها را می زدند که در این حال من هم مجروح شدم فقط در بین راه به سختی به عقب می آمدم و می دیدم که برادران بر زمین افتاده و شهید شده اند و بعضی هم مجروح بودند که صدا میزدند برادران ما را ببرید . برادری که سالم بود اگر حالی داشت و می توانست برادر مجروح را به عقب می آورد و گرنه می ماند . آری چه عزیزانی مجروح و شهید شدند و آنجا ماندند ، چون از محاصره که بیرون آمدند منطقه را به آب بستند که تانکها جلو نیایند . برادران مجروح و شهید ماندند و من و تعدادی دیگر از عزیزانی که از بیمارستان به اردوگاه تاکتیکی آمدیم اردوگاه خاموش بود و جز چند نفری که مسئول تدارکات گردان بودند آنجا بودند . خیلی دل گرفته بود ، قبل از عملیات اردوگاه خیلی شلوغ بود و جنب و جوش زیادی داشت چادرها پر از نیرو بود عزیزان گرد هم جمع بودند چه روزهایی بود یادش بخیر ولی بعد از آن وقتی به چادر رفتیم چادر خالی بود و کسی در چادر نبود ، وسایل برادران در چادر مرا بیاد آنها می انداخت . هر کدام در چادر خاطره ای به جا گذاشته بودند . غروب شد ، چه غروبی گویی آسمان را خون گرفته ، این چند برادری که با من بودند دل گرفته و ناراحت و بعضی گرفته بودند در جای چادر نشسته بودند و به فکر فرو رفته بودیم . آه چه عزیزانی از میان ما رفته بودند خاطرات آنها را به یاد می آوردیم جگرمان می سوخت ، سر را بروی خاک گذاشتیم و مظلومیت آن همسنگران و شهیدان گریه کردیم . می گفتم ای خدا ، خدا همه رفتند و من گنهکار ماندم ، ای خدا پیروزی نهایی کی ، دیگه بس است خدا کمک کن یا زهرا ، یا زهرا . غروب بود که می بایست چادرها را جمع می کردیم و به پادگان می آمدیم ، چادر را جمع کردیم و آماده حرکت بودیم که گفتم بهتر است خاک پای این شهیدان که از میان رفتند بردارم و مقداری برداشتم تا ما با آن مهر و خاک تیمم بسازم . بالاخره به پادگان آمدیم ، جای قبلی باز خاطرات عزیزان ما را به یاد آنها می انداخت ، چه کنیم هر چه خدا خواست همان می شود نه این نه آن فقط همان می شود و یادشان گرامی و روحشان شاد باد ،
//////////////////////////////////
نامه شهید احمد کریم زاده محمد آبادی
با سلام و درود به پیشگاه حضرت ولی عصر (عج) و نایب بر حقش حضرت امام خمینی و سلام و درود به تمامی منادیان حق.
خدمت خانواده عزیز
سلام علیکم:
پس از حمد و ثنا خداوند متعال انشاالله حال شما خانواده عزیز خوب باشد و امیدوارم همیشه در پناه حق تعالی سلامت و موفق باشید اگر جویای حال من باشید به شکر خدا خوب و دعاگوی شما هستم. شما در محضر حق تعالی سرافرازید ما باید بیش از پیش به اسلام خدمت کنیم مخصوصا در این موقعیت که قرار گرفته ایم و یا آزمایش می شویم خیلی باید مواظب باشیم در محضر خدا گناه نکنیم متوجه اعمال خود باشیم تا مورد توجه و عنایات خداوند متعال قرار داشته باشیم. از اینکه نتوانستم زودتر نامه بنویسم را می بخشید خدمت امیر آقا و قاسم آقا و اعظم خانم سلام می رسانم، انشاءاله سلامت و موفق باشید، خدمت حسین آقا و حاج آقای اکبر و قاسم آقا و احمد آقا با خانواده سلام برسانید خدمت کلیه اقوام و خویشان سلام برسانید، دوستان و آشنایان را سلام برسانید.
موفق و پیروز باشید 24/9/66
وصیتنامه:
ان الله شترى من المومنین انفسیم و امرالهم بان لهم الجنة یقاتلون فى سبیل الله فیقتلون و یقتلون
خداوندا جانها و مالهاى مومنین را به قیمت بهشت میخرد آنها در راه خدا جهاد میکنند که دشمنان دین را به قتل رساند و یا خود کشته شوند .
وصیت بنده حقیرومحتاج در گاه حق تعالى به پدر و مادرم و آشنایان .
با سپاس و شکر به درگاه خداوندمتعال و رحمان و رحیم او که راه سعادت بشر را توسط فرستادگانش روشن کرد و سلام به ائمه معصومین و سرور و سالار شهیدان حسین بن على (ع ) که درس شهامت و شهادت و آزادگى را به ما آموخت و سلام بر امام زمان و نائب بر حقش امام خمینى و شهدا عزیز اسلام مجروحین و معلولین چند جمله وصیت مى کنم امید است که جهت سعادتمندى خود در دنیا و اخرت بدان عمل نمائید .من بنده حقیر و گناهکار و شرمنده از خدا مى خواهم که مرا ببخشد ... با بار گناهان سنگین اما امیدوار به لطف تو دارم خدایا اگر جرم و گناه من سنگین است و زیاد اما لطف و رحمت تو بیشتر خدایا اگر مرا نبخشى جایگاهى جز جهنم نخواهم
داشت پس ببخش به درستیکه توئى رحمان و رحیم باید بگویم که راهى جز اطاعت از اسلام و امام و پیروى از قرآن براى سعادتمند شدن وجود ندارد ... پس از اسلام و قران و امام دست بر نداشته و امام را تنها نگذارید و شکر خدا کنید چنین نعمتها را به ما عنایت فرموده. خداوند از شما آزمایشات میکند سعى کنید در این آزمایشات موفق شوید از دل بستن به دنیا فانىخوددارى کنید به بهترین دوستان خود وفا نکرده نفس خود را مهار کنید مبادا هر چه نفست میلدارد فریب او بخورى مبادا لحظه اى از یاد خدا غافل شویدهمیشه به یاد خدا باش مرگ را فراموش نکنید از گناه بپرهیزید برادران عزیز هر چه بیشتر براى اسلام خدمت کنید جبهه ها را خالى نگذارید خستگى به خود راه ندهید این جبهه انسان را به معراج میراند جبهه انسان را به ملکوت میبرد بهترین مرگها شهادت است شهادت سعادتى است که نصیب هر کسى نمى شود در اعمال و عبادات حضور قلب داشته باشید ... مقصود و هدفم از رفتن به جبهه جارى کردن احکام اسلام و رضاى حق تعالى است که در این راه قدم بر داشتهام اگر خونم ریخته شد خوشا به سعادتم و این خون ریخته شده را در راه مریدان امام هدیه کردم برادرم و خواهرم دوستان و اشنایان من بى هدف راه امام و شهیدان را انتخاب نکردم و کسى مرا مجبور به رفتن این راه نکرد انسان که سر دو راهى قرار میگیرد باید یکى را انتخاب کند یا عزت یا ذلت یا حسین یا یزید یا شهادت یا کفر را مکتب اسلام مکنبى است که انسان را میسازد به او راه میدهد و ایمان میبخشد که هیچگاه سر تسلیم در مقابل ظلم و ستم فرود نیاورده اکنون با قلبى مالامال از عشق به الله به جبهه براى دفاع از اسلام میروم تا به نداى هل من ناصر ینصرنى امام لبیک گویم و بگویم اى امام جان ناقابل چیزى نیست که در راه خدا بد هم اى کاش هزار جان داشتم و در راه خدا هدیه میکردم .من راهم را آگاهانه انتخاب کردهام و نمىخواهممرگ به سراغم بیاید مى خواهم خودبه سراغ مرگ بروم مرگ اگر بر دست گونزندمن آبىتادرآغوشش بگیرم تنگ تنگ چهمرگى بهتر ازاین که درراه خدا کشته
شود.کارتان فقط براى رضاى خدا باشد چونکه در این دنیا همه چیز فانى است از کلیه اقوام و دوستان وآشنایان وهمکاران التماس دعا دارم اگر موجب ناراحتى کسى شده ام یا غیبتى کرده ام مرا ببخشید مسلما انسان در زندگى اشتباهات و لغزشهایى دارد وامید ست مرا ببخشید وخوشا به حال کسانى که رفتند و کلمه لا به زبان داشتند لا به هواى نفس لا به احساسات مادر لا به واطف و لبیک به هل من ناصر ینصرنى حسین زمان امام خمینى بت شکن یا مهدى ادر کنى چه لحظه ها ى شیرینى است این لحظه ها ى آخر اکنون با تمام وجود شهادت را مى طلبم آره وقت پیو ستن است وقت رفتن به پیش دوست پیش معشوق .
اى خوش آنروز که پرواز کنم تا بر دوست بامید سر کو یش پرو بالى بزنم
خدایا نمى دانى بواسطه چه چیز این همه را مورد لطف قرار مید هى در اوصاف امیر المو منین مى نویسند على( ع) به عشق شهادت زنده بود و به گفته خودش اگر یک لحظه آن عشق را از او مى گرفتند على نمى توانستزنده بماند که وقتى شمشیر بر فرق مبارکش فرود آوردند گفت فزت به رب الکعبه به خداى کعبه قسم رستگار شدم خدایا بجان مولا یمان همواره این عشق به شهادت را در میان ما زنده نگهدار و مگذار مرگى به غیر از شهادت داشته باشم اما صحبتى با برادران بسیج و دوستان و آشتایان با عرض سلام توفیق همه شما را از خداوند متعال خواستارم خوب عزیزانم مى دانید خیلى به شما علاقه داشتم و به شما عشق مىورزیدم ولى چکنم وظیفه ایجاب مى کند از همه محبتها دل ببرم به شما نصیحت و وصیت مى کنم که همیشه بیاد خدا باشید همیشه در کارها یتان رضاى خدا را در نظر داشته باشید با مد نظر قرار گرفتن قوانین اسلام و اطاعت از امام عزیزمان این امید مستضعفان و بیچارگان هر کدام را مروج و مبلغ خوبى براى اسلام عزیز باشید اما شما اى پدر و برادران و خواهران که خیلى به شما علاقه داشتم شما پدر و مادرم که خیلى زحمات زیادى و با تمام مشکلات مرا در خط اسلام نگهداشته اید و سرانجام به صاحب اصلى تقدیم کردید خدارا شکر مى کنیم که در این خانواده رشد پیدا کردم و از همه شما به خاطر زحماتى که برایم کشیدید تشکرمیکنم و معذرت خواهى بخاطر اذیت هایى که به شما کردم چکنمکه عاشق و دیوانه حسین( ع) شده ام عاشق خمینى عزیز شده ام که لبیک گفتن بر امام عزیزلابیک به ابا عبد الله الحسین کسى که به عاشق شد باید جان را فداى معشوق کند فداى اسلام و قرآن کند ... که همه اینها خون مى خواهد اسلام جان مى خواهد ایثار و از خود گذشتگى مى خواهد پیش از این مزاحم نمى شوم از همه شما عزیزان دوستان و آشنایان و اقوام که خدمت همه شما عزیزان ارادت داشتم حلالیت مى طلبم و امید وارم که مرا عفو نمائید تا اینکه خداوند عز و جل از تقصیراتم بگذرد انشاءخدایا خدایا تا انقلاب مهدى خمینى را نگه دار رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما با امید پیروزى اسلام و بر قرارى پر چم اسلام در سراسر جهان التماس دعا . احمد کریم زاده
ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا