شهید رضا رحمانی
نام پدر:حسنعلی
تاریخ تولد1346/10/15
محل تولد:زنجان-ابهر
تاریخ شهادت:1361/03/02
بسیجی
مجرد
محل شهادت:شلمچه
عملیات:بیت المقدس(آزادی خرمشهر)
گلزار شهدا:بهشت زهرا (س)
ق 26 ردیف 81 شماره 44
تهران
بخشهایی از وصیت نامه شهید «رضا رحمانی» را در ادامه می خوانیم.
با سلام به امت کبیر بزرگوارمان امام خمینی و درود به طول شهیدان و گلگون کفنان شهداء اسلام.
با عرض سلام به پدر و مادر عزیز خود که سالها در روی(برای) من زحمت کشیدهاند و به این اندازه رساندهاند، می رسانم و امیدوارم که حال همه خوب باشد و هیچ نگرانی در خود نداشته باشید، مادر عزیز من همیشه تو را دوست داشته و به شما احترام خواهم گذاشت و همیشه دوست دارم که به نصیحتهای شما گوش فرا دهم ولی موقع جبهه رفتن به شما نگفته بودم و بدون اجازه به جبهه رفته بودم، امیدوارم که مرا ببخشی، من هرگز خوبیهای شما و زحمتهای شما را فراموش نخواهم کرد و همیشه سلامتی تو را از درگاه خداوند منان و متعال خواهان و خواستارم و از خداوند می خواهم که عمری طولانی به شما عطا گرداند و همیشه خوش و خرم باشی و در غمها به خود تسلط (تسلی) بدهی، صبر و پایداری داشته باشی، در سختیها و همیشه در سختیها خندهرو باشی.
مادر عزیز، خواهشی که از تو دارم در عبادت و نماز خواندن از خداوند بخواهی که مرا به سعادت خود برساند و مرا شهید گرداند و در پیشگاه خداوند نزدیک بدارد، خواهش دیگرم این است.
اول میخواهم شیری که از تو خوردهام حلال کنی.
دوم می خواهم تو را اگر ناراحت کردهام و بدون اجازه شما به جبهه رفتهام، حلالم کنی.
سوم هر چه در روی من زحمت کشیدهای و مرا بزرگ کردهای با سختیها حلال کنی.
چهارم مادر مرا در بهشت زهرا دفن کن پهلوی همرزمان خودم می خواهم پیش دوستانم دفن شوم.
پنجم می خواهم در تعذیه من هرگز گریه و ناراحتی نکنید بلکه خود را در این سختی صبر و پایداری داشته باشید و خنده رو باشید تا دشمن را از خود برهانیم.
ششم می خواهم همیشه دعاگوی به این مملکت و دیار و به این مردان تاریخ همچون حسینیها و رجائیها و بهشتیها باشید که خدا شما را بدون ارج قرار نمی دهد، خداحافظ دیگر عرضی ندارم.
مادر عزیز و پدر مهربان
دوستدار شما رضا رحمانی
منبع: پرونده فرهنگی شهدا،اداره اسناد انتشارات، هنری
*************************
*************
****
خاطره:زمان حرکت
در زمستان سال 1360 بود که همراه سه تن از دوستانم از بسیج محله خودمان راهی جبهه شدیم ما اول به سپاه رفتیم و لباس رزم گرفتیم .چون لباسها بزرگ بود به پیشنهاد رضا که خیاط بود و به ما گفت بریم تا لباسها درست کنم.
ما دوان دوان به طرف خانه رضا رفتیم او در مدت بسیار کمی لباسها دورست کرد و ما همانجا لباسها را به تن کردیم و به سمت اتوبوس راهی شدیم در اتوبوس هر کس که ما را می دید با تعجب می پرسید چگونه لباس های شما اندازه شما است ولی لباسهای ما انقدر بزرگ است طوری که در تنمان گریه می کند. ما می گفتیم لباس های جدید کوچک هستن.
زمانی که می رفتن و دوباره به تدارکات مراجعه میکردند به آن ها گفته میشد که همه یک اندازه اند.
دوباره که به سمت ما می آمدند ما به خنده می گفتیم لباس ها را رضا کوچک کرده است.
{ شهید بزرگ وار رضا رحمانی / محمد عسگری جانباز/ فرهاد ازور جانباز/حسین بیات جانباز}
**********
****
*
سلام من بهناز دختر محمد عسگری دوست شهید رضا رحمانی هستم
13 سالم بود که متوجه شدم تومور مغزی دارم
14 سالم بود که اماده عمل شدم
تو اتاق عمل از شدت ترس و تنهایی پناه بردم به دوست بابام که تا اون لحظه فقط شهید رضا رحمانی بود برام.
قسمش دادم به خون پاکش و رفیقش بابام، که اگر قرار بمیرم از خدا بخواد بیهوش نشم بیاد ببرم اگر قرار زنده باشم پیشم بمونه
اون لحظه گرمای دستش تو دستم بود تا وقتی بهوش اومدم
اون روز تو اون اتاق سفید سبز، شهید رضا رحمانی برام شد عمو رضا
عمویی که جونم براش میدم
*******
طی سال های عمرم بارها خواب عمو دیدم ک همیشه 2 الی 3 سال بزرگ تر بودن.
من بخاطر بیماریم قرار بود درس نخونم دیپلم که گرفتم دفتر چه دانشگاه علمی کاربردی پر کردم
خواب دیدم خونه قدیمی یا همون خونه کودکی مونم، برام 3 تا کارتون کتاب آورد.
از اونجایی که اهل کتاب نیستم
با خنده گفتم این برای چیه
با آرامشی که همیشه داره گفت بدردت می خوره
صبح قرار بود نتیجه آزمون رو ببینم.
قبلش به مامانم گفتم من قبولم. عمو برام کتاب آورده
سایت باز کردم دیدم بله قبول شدم.
**************
28 سال بود که دوباره متوجه شدم باید عمل کنم اما این بار جای تومور یه مایع جمع شده
صبح که بیدار شدم ب زیارت پدربزرگم ( مادری ) رفتم که در قلعه شیخ دفن هستن بعد به دیدار پدر بزرگ و مادر بزرگم در بهشت زهرا رفتم و در اخر ب دیدار عموی شهیدم(شهید رضا رحمانی ) رفتم
یادم کنارش انقدر ارامش داشتم که متوجه تاریکی نشدم درجه داری که بود منو با 2 سرباز راهی دم ورودی بهشت زهرا کرد تا پدرم بیاد دنبالم
قطع شهدا ارامش عجیبی داشت انگار وسط روز بود اما وقتی ب قلعه های عادی رسیدم خف و وحشت دیدم
فرداش راهی بیمارستان شدم
دو روز بستری بودم
که روز دوم هم تختی من مادر شهید محمد حسن اسماعیل زاده خراسانی بود
ک باهم دوست شدیم مجازی زیاد جاهایی زیارتی رفتیم
راهی اتاق عمل شدم بزرگ شده بودم اما باز حسن عجیبی داشتم
تو سالن انتظار بودم که مادر بزرگ کنار دست راستم پایین پای راستم عمو رضا و پایین پایین چپم ی شهید دیگه بود
که ناخواسته بهش گفتم عمو حسن
مادر بزرگم گفت تو عمو هات داری من میرم پیش مادرت
کنارش ی خانومی اماده زایمان بود ک می ترسید گفتم نترس بچت بغلت بدن اروم میشی من تازه سرم میشه خربزه
زیر پای اون خانم ی خانم پیر بود که در حال بی طابی بود
قبل حرف زدن عمو رضا گفت بهش بگو چند بار بگه لاالاالله
بی تردید گفتم مادر چیه
گفت تشنه ام بهم اب نمیدن
گفتم خب چند بار بگو لاالاالله
مادر هم تکرار کرد گفت خدا خیرت بده
یهو زدم زیر گریه دکتر مرد مسنی که رد میشد گفت چت نترس
گفتم نمی ترسم دلم برای عموم تنگ شده
گوشی نوکریا ساده در اورد گفت بیا زنگ بزن
گفتم عمو شهید شده
بقض کرد رفت
همون لحظه عمو رضا گفت دور تو ببین ما کنار تو ایم اما همه تنها هستن
راهی اتاق عمل شدم
اخرین تصویر عمو رضا بود
بهوش اومدم وقتی از ریکاوری راهی ای سی یو می شدم مادرم دیدم گفتم عمو رضا کو
گفت اونجا نشست
سرم چرخوندم دیدم با همون لباس رزم نشست
یک روز ای سی یو بودم فردا راهی بخش شدم
دختر هم تختیم اومد ماجرا گفتم
گفتم یکی با عمو رضا بود که قدش بلند بود ریش داشت چشم ابرو مشکی بود بهش گفتم عمو حسن
زدن زیر گریه
یه عکس نشونم داد گفتم اره خودش
گفت فقط قدیمی ها به محمد حسن می گفتن عمو حسن
اون روز عمو رضا شد بابا دومم منم شدم دختر نداشتش



..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا