شهید پرویز اصل زعیم
نام پدر: علی عطاء
تاریخ تولد: 8-4-1342 شمسی
محل تولد: البرز - نظرآباد
تاریخ شهادت : 2-1-1361 شمسی
محل شهادت : رقابیه
عملیات : فتح المبین
گلزار شهدا: بختیار
البرز - نظرآباد



بازنویسی وصیّت :
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام ای پدر و مادرعزیزم
سلام گرم و صمیمانه ای که در این لحظه های آخر برایت می فرستم امیدوارم که با آغوش باز آن را بپذیرید پدرعزیزومادر گرامی ام! ای که برایم زحمات بسیاری کشیده اید و من نتوانستم زحمات ارزنده ی شما را جبران کنم ولی اینک که در این قطعه کاغذ بعنوان وصیّت برایتان می نویسم هنگامی است که شب های حمله فرا می رسد و امکان دارد که دیگر شما را نبینم و خداوند بزرگ شهادت را نصیب من سازد. فقط از شما تقاضا دارم که در مرگ من هیچ گونه ناراحت نباشید و فقط برایم جشن بگیرید که بدرستی شما امانت خداوند را به خودش سپردید. خداوند به شما اجر و عنایت فرماید و به شما صبر بدهد. از شما می خواهم هرگونه از من ناراحتی دیده اید به بزرگواری خودتان ببخشید. سلام ای برادران و خواهران عزیزم! ای نور چشم پدرم، به شما در این لحظه های آخر توصیه می کنم که از پدرعزیزمان دوری نکنید و پیرو خطّ اصیل رهبر عزیزمان امام خمینی باشید. اگر من به شهادت رسیدم به پدرومادرم دلداری بدهید. خودتان هم اسلحه ام را برگیرید و با دشمنان کافر اسلام تا آخرین نفس بجنگید. در خاتمه از خداوند متعال طلب آمرزش برای همگی شما دارم. إن شاءالله که خداوند از گناهان ما بگذرد و شهادت را نصیب ما هم بکند. خداحافظ و خدانگهدار همگی شما.
پرویز اصل زغیم. ساعت 5/2 بعد از ظهر یکشنبه. 1361/1/1
منصور اصل زعیم برادر شهید پرویز اصل زعیم:
بسم الله الرحمن الرحیم
- بنده منصور اصل زعیم برادر شهید پرویز اصل زعیم هستیم . شهید در روستای بختیار از توابع تنکمان در تاریخ 1342 متولد شد دوران ابتدایی در همین روستا بود سپس دوران راهنمایی در مدرسه تنکمان به پایان رساند بعد از آن یه مدت در دبیرستان در نظرآباد درس خوند ولی بعد ترک تحصیل کرد ولی بعد یه مدت در مدرسه شبانه روزی ثبت نام کرد روزها در کشاورزی به پدرم کمک می کرد بعضی وقتها هم به جوشکاری تراشکاری می رفت به کارهای فنی زیاد علاقه داشت و شبانه هم درسش رو می خوند پرویز از بنده بزرگتر بود خیلی بچه مهربون و دل رحمی بود برای اینکه بتونه به همسایه های نیازمند کمک کنه بیشتر کاری که در جوشکاری انجام می داد برای این بود که بتونه به اونها کمک کنه پرویز یه بچه خاصی بود در خانواده ما عضو هیئت فعال
- درسش خیلی خوب بود تا کلاس پنجم ابتدایی ایشون شاگرد ممتاز شده بود قبل انقلاب بود یه دفترچه ای به نام ایشون دولت باز کرده بود و دولت بهش تشویقی داده بود شاگرد ممتاز مدرسه شده بود یه خداشناس واقعی بود نمازش رو مادرم تعریف می کنه که پشت سرش می ایستاده و یاد گرفته از پدرم سوال می کرده علاقه داشته که زودتر نماز رو یاد بگیره به مسائل مذهبی علاقه داشت و جدیت به خرج می داد در هیئت مذهبی خیلی فعال بود
- از دوران جبهه اش بفرمایید در چه سالی رفتن
- یه نکته خیلی مهمی هم عرض کنم پرویز با بسیج به جبهه اعزام شد قبل از اینکه به جبهه برود به علت معافیت پزشکی کف پا داوطلبانه خواست برود سربازی ولی معاف شد او هم خوشحال بود اگه خدمت سربازی نروم بیشتر می توانم به پدرم در کشاورزی کمک کنم از یه طرف هم ناراحت بود که عراقی ها حمله کردن و کشور رو اشغال کردن وظیفه من است که از مملکتم دفاع کنم این علاقه ای که نسبت به مردم و مملکت داشت خاص بود به همین خاطر هنوز برگه معافی اش رو نگرفته بود در بسیج ثبت نام کرد که برود جبهه در شهر خودمان مسئولین براش مشکل بوجود آوردن که نتونست در بسیج هم فعالیت کند برای همین مجبور شد از منطقه قزوین اعزام شد ایشون اعزامش از قزوین است به جای اینکه از ساوجبلاغ اعزام بشود همه مدارکش هم اونجا بود ما رفتیم از آبیک قزوین جنازه اش رو تحویل گرفتیم. ایشون به منطقه جنوب اعزام شد آموزش چندانی ندیده بود چون خدمت سربازی هم نرفته بود حدود پونزده روز آموزش دیده بود بعد هم که اعزام شده بود اهواز از اونجا هم در اردوگاه شهید باهنر مستقر شد نامه های زیادی هم برای ما نوشت ولی نامه های ما به دستش نمی رسید برای همین خیلی نگران بود چهل روز بعد در حمله فتح المبین در تاریخ 1/1/1361 در محله دارخوین جنوب به شهادت رسید که 12 فروردین جنازه ایشون رو به ما تحویل دادن و ما 13 فروردین به خاک سپردیم. تیر تک تیرانداز به گلوش خورده بود.
خاطرات زیادی ازش داشتم در دوران بچگی من ازش کوچکتر بودم درگیریهایی که با بچه ها داشتم هواخواه و پشتیبان من بود خیلی چیزها هم به من یاد می داد یه شجاعت خاصی داشت از دوستانش من شنیدم بارها البته همه آنها بعدها شهید شدن اکثر دوستاش و اطلاعات چندانی ازش نداریم هم دوره جبهه اش کوتاه بود و سریع شهید شد دوست و رفیقاش هم همشون شهید شدن به استثناء یکی دونفر که اصلا با ما صحبت نکردن که بدونیم اینها رو به عنوان خط شکن جلو می فرستن از دو جناح کمک برسونن که در محاصره نمونن ولی به دلایل فنی لجستیکی یا پشتیبانی نمی دونم هرچی بوده که خوب پشتیبانی نشدن و تمام این گردان رو به گلوله بستند در دشت بودن اونها بوسیله تک تیرانداز می زنن ایشون مطابق نامه هایش ضدهوایی بوده بعد بیسیم چی میشه بعد پشتیبان نیروها می شه ولی قبول نمیکنه و از فرمانده خواهش می کنه که به خط بفرستنش ایشون به خط میره به عنوان بی سیم چی زمانی که در محاصره قرار می گیرن و هوا روشن میشه و در دید دشمن بودن باز به نقل از دوستانش ایشون یه تیرباری رو برمیداره می بینه چاره ای نداره و مشخص میشه که شهید می شه تیربار رو برمیداره و به عراقی ها حمله می کنه و تک تیراندازها می زننش
- شهادت برادرتون چه تاثیری در زندگی شما گذاشت؟
- ما یه خانواده مذهبی هستیم و در یه منطقه مذهبی هستیم مذهب در تمام رگ و ریشه ما هست همه چی ما گره خورده به مسائل دینی و اعتقادی ناموس ماست همه کار انجام می دهیم برای دفاع از مملکت بعد از شهادت پرویز ما که 5 تا برادر بودیم بعد از پرویز هر چهارتامون جبهه بودیم البته به من اجازه نمی دادن 14 سالم بود ملزم بودم که از پدر و مادرم اجازه بگیریم همه جور ترفند سرهم کردم ولی پدرم اجازه نداد قاچاقی رفتم اهواز چون برادر بزرگم در شرکت نفت اهواز بود برادر دومم لطفعلی با پرویز با هم بودن وقتی پرویز یه نامه نوشت که اصل زعیم در گردان بغلی ما هست با عجله رفتیم دیدیم که لطفعلی است محمد اقا که برادر بزرگ ما هستن ایشون هم در اهواز بود لطفعلی بعد از شهادت در قسمت ستاد پشتیبانی کربلا بود و بنده هم رفتم به اونها ملحق شدم از اونجا می خواستم برم جبهه ولی دو تا برادرم نذاشتن من برم ولی در ستاد پشتیبانی در قسمت تبلیغات مشغول به کار شدم یه برادر دیگرم که فوت شده ایشون هم در جزیره خارک سرباز بودن علت فوتش هم شیمیایی بود دوسال سربازیش توی خارک بود عراق هم شیمیایی می زد ازدواج کرد و دو تا بچه داشت هفت هشت سال بعد سرطان گرفت و فوت کرد شاید درست نباشه گفتنش ولی از دید من ایشون هم شهید حساب می شه به خاطر تاثیرات مواد شیمیایی ایشون شهید شد هر دو تا بچه اش دانشجو هستن
- تا حالا شده برادرتون رو در خواب ببینید؟
- فراوان من ازش کوچکتر بودم شبها که برای آبیاری صحرا می رفتیم چیزهایی که به من یاد می داد که از شب نترسم اوایل خیلی خواب می دیدم چهارپنج سال مرتب خوابش رو می دیدم . زمانی که ایشون رو دفن کردن با لباس دفن شد غسل و کفن نشد هر وقت خوابش رو می دیدم یا لباس نظامی تنش بود و همیشه از من می خواست که همیشه پیرو فرمایشان رهبری باشم و از آب و خاکم تا جایی که ممکنه دفاع کنم و راه من رو ادامه بدهید . بیشتر خوابم این بود که می گفت اسلحه من رو زمین نگذارید. الان در شرایطی هستیم که باید از مملکتمون دفاع کنیم تاثیر ایشون در من حرفهایی است که به من گفته بود و در وصیت نامه اش اومده بود در خوابهایم هست . بقیه خوابها راجع به بچگیمونه به من شنا یاد میداد و سفارش می کرد پدرم رو کمک کنم و تنهاش نذارم.
- اون روزهایی که برای شهید دلتون تنگ میشه چکار می کنید.
- دعا می کنم براش و گریه می کنم در تنهایی ام آرزو می کنم ای کاش من جای ایشون بودم هیچ کس گریه من رو ندیده ولی توی دلم براش گریه می کنم
- رمز و راز شهادتش چی بود؟
- لیاقت داشت هرکس در زندگیش لیاقت چیزی رو داره که از خدا می خواد چون ایشون از آبیک اعزام شد یه فامیلی داشتیم به اسم حسن آقا سرخیل که خدا حفظشون کنه آخرین شب رو در منزل ایشون گذرونده بود و صبح از اونجا اعزام شده بود خودش و خانمش هر دفعه ما رو می بینن به ما می گن که ما هروقت می رفتیم سراغش قرآن دستش بود و قرآن می خوند او شهادت رو از خدا خواسته بود هرچیزی رو انسان بخواد بهش دست پیدا می کنه
- مهمترین توصیه برادرتون در وصیت نامه اش چی بود
- به سه نکته توصیه کرده اولین که امام رو تنها نگذارید پیرو خط امام و رهبری باشید اسلحه من رو زمین نگذارید به ما و خواهر و برادرها سفارش کرده بود که به پدر و مادرمون خدمت کنیم و از دستورات پدرمون سرپیچی نکنیم خودش هم همین طوری بود
- جایی به نام برادرتون نامگذاری شده
- بله یه خیابون به اسم پرویز اصل زعیم است خیابون محله قدیم خودمون است.
- نامگذاری اماکن عمومی چه تاثیراتی در اذهان عمومی جامعه داره؟
- نه اینکه ایشون برادر منه که شهید شده شهدا از اول تاریخ از اونجایی که ما سرور و سالارمون امام حسین رو سرلوحه زندگیمون قرار دادیم تاثیر زیادی در زندگی ما دارند حضرت ابوالفضل الگوی زندگی ما هستن بسیار به امام حسین و حضرت ابوالفضل ارادت داشت اکثر شهدا آدم های معمولی نبودن معمولی ها مثل ما موندن خدا گلچین می کنه دنبال شکار خوبه می گرده خوبها رو دستچین می کنه به ما که نیازی نداره این تاثیرات روی همه هست من هر وقت توی این بلوارها با ماشین رانندگی می کنم به بچه ام می گفتم این عکس ها رو نگاه کن عموی شما جزء اینها بود هر وقت اینها رو می بینم گریه ام می گیره.
- خیلی ممنونم در پایان چند تا لغت می گم شما لطف کنید احساستون رو نسبت به اون لغات بگید
- مقام معظم رهبری رهبر در هر کشوری ستون و پایه مملکت است و اگر رهبری درست مناقع عمومی رو در نظر داشته باشه تا منافع شخصی رو دستاورد بزرگی است
- مزار شهدا گوشه ای از بهشت
- صدام یک فرد نالایق که باعث کشته شدن هزاران انسان عراقی و ایرانی شد
- دفاع مقدس از اسمش پیداست واقعا مقدس بود دفاع از ناموس آب و خاک مملکت و ارزشهایی که برای ما باقی می مانند به عنوان سرمایه زندگی دفاع از آنها مقدسه
- شیمیایی نمیشه درباره اش حرف زد بسیار بد و زشت جز بدهای دنیاست
- در آخر توصیه ای دارین بفرمایید
- منم سپاسگزارم لایق دونستین وقتتون رو در اختیار من گذاشتین از شما و تمام مسئولین شهرستان تشکر می کنم شما اولین بار این کار رو انجام دادید
به نام خدا بنده لطفعلی اصل زعیم برادر شهید پرویز اصل زعیم هستم:
- بفرمایید چه خاطراتی داشتین ازشهید از دوران کودکی تا شهادت
- اجازه بدهید از زمانی که حرکت می کنه به سمت جبهه شروع کنم به محض اینکه با خانواده خداحافظی می کنه به منزل داییم حاج قدرت می رود از آنجا که می خواسته خداحافظی کنه مثل اینکه داره پرواز می کنه مثل کبوتر شهید اصل زعیم از طریق بسیج قزوین آبیک اعزام شد از خونه داییم به سمت جبهه که اعزام می شه میره خونه یکی از اقوام آبیک شب اونجا می مونه خانم آقای سرخیل صحبت می کرد بعدا ایشون شب تا صبح قرآن رو گرفته بود با خدا راز و نیاز می کرد خیلی کم شام خورد و بیشترش با خدا راز و نیاز می کنه از طریق آبیک قزوین به منطقه جنوب اعزام شد یک ماه بعد از اینکه در منطقه بود من خودم اعزام شدم وقتی من رفتم که لباس و تجهیزات بگیرم یکی دو روزی موندم که سازماندهی بشیم یکی از پادگانهای اندیمشک مستقر بودیم بچه ها گفتن بریم بگردیم یه آشنا پیدا کنیم منم بیشتر حواسم به پرویز بود یه لحظه یه دستی از پشت سر چشمای من رو گرفت و گفتن بگید این کیه اون گرمی بدنش رو من حس کردم حدس می زدم که پرویزه برای اینکه مطمئن بشم دستم رو که مالیدم به دستاش انگشت سبابه چپش قطع بود گفتم پرویز شمایی روبوسی کردیم چند روزی با هم بودیم. ما انتخاب شده بودیم برای دیده بانی چون اوایل جنگ سپاه و ارتش داشت ادغام می شد ما هم از طرف سپاه رفته بودیم گفتن یه تعداد دیده بان می خواهیم برای ارتش یکیشون من بودم از این لحظه از پرویز جدا شدم پرویز رفت بی سیم چی فرمانده اش شد شهید حسن پور عملیات فتح المبین که آغاز شد توی دو تا جبهه بودیم من که دیده بان بودم شب می رفتم اونجا روز می اومدم چون روز برمی گشتیم صبح ها خواب بودم شهید پرویز هر وقت می اومد من خواب بودم نامه می نوشت برای مادرم که هر وقت رفتم داداشم لطفعلی خوابه دیگه از هم جدا شدیم اون یه ماموریتی رفت به همراه یه گروهانی تصمیم می گیرن که برون توپخونه دشمن رو خلع سلاح کنن تا بتوانن خاکریزهای بعدی رو بگیرن اینها وقتی می رن نتونستن پیشروی کنن گردان میاد دقیقا پشت توپخونه دشمن مستقر میشه به امید اینکه عملیات انجام میشه محاصره می شن دور تا دورش در عراق محاصره می شون فرمانده اعلام می کنه که اینجا دیگه پایان خطه کسی که می مونه یا باید مقاومت کنه و شهید بشه پرویز بیسیم چی فرمانده بود مونده بود یه تعداد از اینها هم که زخمی بودن چی بودن عقب میان ولی اکثرشون می مونن به جایی می رسن که دیگه بی سیم هم به کار نمی اومده فرمانده به پرویز میگه بی سیم رو ول کن اسلحه رو بردار شش هفت ساعتی درگیری بوده اونجوری که همرزم شهیدش می گه که تیر تفنگ میاد میخوره به قلبش و شهید میشه دوستش می بینه که در یه جاده پرترافیک تانک و توپه میاد این رو برمیداره کشون کشون می بره کنار نهری که یه درختی اونجا بوده که زیر تانک نره . این عملیات تموم شد نیروها برگشتن عقب منم که دیده بان بودم برگشتم عقب همه رفتیم ببینیم کی شهید شده دوستش به من گفت که پرویز اصل زعیم شهید شد بدون اینکه بدونه من برادرش هستم منم که خیلی خسته بودم شوک عجیبی به من وارد شد دوستاش گفتن نباید اینجوری می گفتی به هر حال به من گفت که چون جای پرویز رو من می دونم بریم بیاریم گفتم من که می رم ولی تو برای چی میای هم ایران می زد هم عراق روحش شاد اومد با جرات بود از همون کانال که قبلا رفته بودن ما هم رفتیم هزاران تیر اومد جنازه رو پیدا کردیم دو نفر رو شناختم پرویز حدود شش یا هفت روز مونده بود آفتاب زده بود بدنشون باد کرده بود صورتشون سوخته و سیاه بود من اینها رو به مادرم و خانواده ام نگفته بودم از صورت نشناختیم پرویز رو من از همون انگشتی که بریده شده بود شناختم پرویز وقتی محصل بود شبانه می رفت روزها می رفت تراشکاری انگشتش لای دست فرز رفت و برید یه شهید دیگری هم بود به نام حسام پور سمت آبیک لباسهای پلنگی به ما داده بودن به هر صد نفر یه لباس پلنگی می رسید این هم جوان بود من بلوزش رو بهش دادم من از اونجا حسام پور رو شناختم شهید تقی پور بود عراقی ها هم زیاد جنازه شون افتاده بود اونجا آمبولانسی رو گفتم بیا وایسا پرویز رو برگردونیم آمبولانسی گفت من نمی تونم بیام سی ثانیه نمیشه با توپ ما رو می زنن گفت میارم ولی بغل آمبولانس نمی مونم بقیه اش با خودتون هفت هشت ده متر که مونده بود آمبولانس منفجر شد گذاشتیم پشت یه خودرو تویوتا و خلاصه آوردیم پشت جبهه . من نشسته بودم اسلحه ام دستم بود منتظر بودم اونجا یکی دوتا عکس از ما گرفتن با همون حالتم این دوستش صحبت می کرد گفتم چه خاطراتی از پرویز داشتید اون موقع قسم می خورد که خودش هم شهید شد می گفت شجاعت و شهامتش بین اون همه شهدا حرف اول رو می زد هیچ گونه تردید در او نبود . وقتی از انگشتش شناختم دست کردم در جیبش یه وصیت نامه کوچیکی داشت عکس امام بود با یه قرآن . دیگه جنازه اومد توی سردخونه تهران بود. روز دوازده فروردین فرمانده اش آقای زارع دار اصالتا ساوجبلاغی بود پرویز رو می شناخت نوازنده های نظامی اومدن و خیلی تشییع باشکوهی بود با همون لباس و پوتین دفن شد روحش شاد
- بفرمایید شهادت پرویز چه تاثیری در زندگی شما داشت
- در وصیت نامه پرویز و صحبتهایی که با من می کرد نظرش این بود که اگر جنگ طولانی شد اسلحه من رو زمین نگذارید تا پیروزی من خودم دو سه بار رفتم جبهه برادرم منصور در جبهه بود برادر بزرگم محمد در اهواز بود در شرکت ملی حفاری ولی خب خیلی به رزمنده ها کمک می کرد هم از نظر حمل و نقل و روحی . خیلی خونه برادرم می رفتیم دوستان و رزمندگان دیگه هم می رفتن حمامی نظافتی می رفتم . پرویز عشقش خدا و امام حسین بود اون پنج شش ساعت وقتی که عملیات انجام می شه دل شیر می خواد که توی محاصره بمونی مقاومت کنی و شهید بشی این روحیه دلاوریش همرزمانش تعریف می کردن عشق به امام حسین شجاعتش زبانزد بود بین همه بچه ها .اسمش فکر کنم افتخاری بود اسیر می شه تا سرش رو می گذارن بیرون بدنش رو در رم در اقتاب سوزان می گذارن نزدیکهای شهادتش به صورت معجزه آسایی نیروهای اسلام می رسن و نجاتش می دهند ولی در عملیات بعدی شهید می شه. عکس امام و قرآن وصیت نامه توی جیبش بوداون موقع نه پرویز هیچ کس دیگه دنبال چیز دیگه ای نبود فکرشون پیروزی اسلام و انقلاب و بهتر شدن وضعیت فرهنگی و اقتصادی بود. اون سالهایی که اینها شهید شدن مردم ساده بودن و بی حجابی نبود ولی اگر هم بود تذکر می دادن امر به معروف خیلی قوی بود که متاسفانه الان نیست امر به معروف قوی بشه نهی از منکر نداریم شرایط امر به معروف هم مهیا بشه نماز روزه یکی از مشکلاتی که ما داریم و همه مسولین و روانشاناسان و دلسوزان می گن امر به معروف هرکسی نمی تواند کند باید سلسله مراتب طی بشود نماز روزه خمس حج جهاد بعد از اینها می رسم به امر به معروف در جامعه می بینم یه سرباز 17 ساله رفته جلوی مدرسه دخترانه امر به معروف می کنن این برای ما درده ولی پرویز ودوستاش که اوج جنگ شهید شدن خواسته شون رفاه نسبی برای جامعه باشه . پسرم رو دخترم رو با خیالی آسوده بفرستم شهر دیگه ای . این جامعه به سلامت پیش بره
- حاج آقا یه خاطره قبل از جبهه اش بفرمایید به ورزش و هنر علاقه داشت
- به فوتبال خیلی علاقه داشت ورزش های زیبایی اندام و رزمی توی فوتبال کاپیتان بود و خیلی هم راحت می تونست بچه ها رو جمع و جور می کرد اگر کمبودهایی داشتن چون خودش منبع درآمدی داشت توپی لباسی می خرید به خانواده کمک می کرد به همسایه که خیلی شنیدم و دیدم مخصوصا دو سه تا پیرزن که توانایی مالیشون ضعیف بود بهشون کمک می کرد. به ورزش هم که خیلی علاقه داشت.
- تا به حال شده شهید پرویز رو در خواب دیده باشید
- بله زیاد دیدم وقتی که ایشون شهید شد یکی دوشب بعد خواب دیدم خیلی بیقرارش بودم امیدم بود و چون برادرم بوده و من نتونستم ازش محافظت کنم که شهید شده خیلی برام سخت بود که به خانواده ام چه جوری بگم که شهید شده توی مسیر که داشتیم می اومدیم توی کامیون بودیم از اهواز به تهران خواب دیدم امام خمینی اومد به خوابم گفت که خیلی ناراحت نشو پرویز جاش توی بهشته دیگه یه خورده از ناراحتی افتادم و اولین جمله ای هم که وارد خونه شدم به مادرم گفتم که حالش خوب نبود گفتم امام خمینی اومد توی خوابم گفت پرویز روناراحت نشید جاش توی بهشته . اکثرا می بینم جای سرسبز و شاد هستش بیشترهم با عکسش که توی اندیمشک انداختیم می بینمش شاد بود.
- ان شاءالله روحشون شاد باشه
- من از خدا می خوام که تن جوانها صحیح سالم باشه روح شهدا شاد باشه همه ما رو خداوند توفیق بده که در جهت شهدا قدم برداریم. ان شاء الله

..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا