شهید ولی الله اسدی
نام پدر: محمدقربان
تاریخ تولد: 1-10-1343 شمسی
محل تولد: تهران - شمیرانات - تجریش
تاریخ شهادت : 8-8-1363 شمسی
محل شهادت : سنندج
گلزار شهدا: امامزاده محمد
البرز - کرج


بسم الله الرحمن الرحیم. بنده محدثه سادات عباسی هستم، از طرف کنگره شهدای استان البرز و موسسه فرهنگی خورشید هشتم. امروز ۶/۷/۹۷ در خدمت برادر شهید اسدی هستیم. سلام عرض میکنم خدمتتان. اگر ممکن است لطف کنید خودتان را برایم معرفی کنید.
علی اسدی (برادر شهید):
سلام دارم خدمتتان و خیلی ممنون. خیلی هم خوش آمدید. اسمم علیه. علی اسدی. متولد ۱۳۴۱ (۱/۱/۴۱) و برادر بزرگتر شهید ولیالله اسدی. شهید اسدی متولد ۱۳۴۳ بود؛ با من سه سال فاصله سنی داشتیم و در واقع آبانماه سال ۱۳۶۳ به شهادت رسیدند. ۱۴ آبان ۱۳۶۳.
مصاحبهکننده:
اگر ممکن است کمی فضای کودکیتان را برایم ترسیم کنید.
علی اسدی:
ما دوران کودکیمان را تقریباً با هم بزرگ شدیم؛ تا نوجوانی و اوایل جوانی. جایی که زندگی میکردیم یکی از مناطق روستایی استان مرکزی، اراک بود؛ روستایی به نام حسینگل. تقریباً یادم میآید بازیهایمان در کوچه و مدرسه بود و با هم بیرون میرفتیم. پدرم آن موقع گوسفند داشت و ما با ولی معمولاً میرفتیم از بیابانها علف میچیدیم و آذوقه میآوردیم. مدرسه هم همینطور بود... چون در جایی که زندگی میکردیم حداکثر تا کلاس پنجم دبستان مدرسه وجود داشت. خیلی وقتها موقع رفتن به مدرسه سر اینکه کی زودتر جوراب بپوشد یا مثلاً نایلون کتابها را پیدا کند بحث میشد. کیف درستحسابی نبود؛ نایلون داشتیم که کتابها را میگذاشتیم توش و کش میانداختیم دورش. هر کی زودتر بند یا کش را پیدا میکرد برنده بود. مداد رنگی یادم میآید پدرم از ملایر خریده بود؛ ششتایی یا دوازدهتایی. نصفش را تقسیم کردیم؛ نصفش را او میبرد مدرسه، نصفش را من. خاطرات خوبی از دوران مدرسه دارم و از بیرون رفتن با هم در همان سن و سال. شرایط ایجاب میکرد بچهها زود بزرگ شوند. مجبور بودند زود بزرگ شوند؛ چون در آن مناطق بچهها، چه دختر چه پسر، باید خیلی کار میکردند. انگار بچه پنجساله یا دهساله باید کارهای بزرگ انجام میداد. کودکی به معنای امروز نداشتیم؛ نشستن پای تلویزیون، لپتاپ یا بازیهای کامپیوتری نبود. بازیهایمان خاص آن زمان بود؛ مثلاً یک توق دوچرخه پیدا میکردیم، سیم میگذاشتیم پشتش، از بالای تپه رها میکردیم و بدو پایین میآمدیم؛ گاهی دو-سه-پنج کیلومتر. لذت زیادی داشت، بعد دوباره توق را کول میکردیم و برمیگشتیم. این نوع بزرگ شدن آدم را پخته میکند. اگر آن شرایط و تجربهها نبود، شاید در زمان دفاع مقدس اینقدر آدم آماده و آبدیده نبود. اگر خدایی نکرده جنگی پیش بیاید، چشمم آب نمیخورد مردانی مثل آن روزها پیدا شود.
مصاحبهکننده:
دوران نوجوانی و جوانیتان چطور گذشت؟ پر از لذت و خاطره بود؟ برامان تعریف کنید.
علی اسدی:
خودمونی بگویم؛ چون تا کلاس پنجم معلم نمیآمد، بعد از تمام کردن کلاس پنجم دغدغه این بود که درس را ول کنیم و برویم کار. رسم بود همه کارهای فنی یاد بگیرند: مکانیکی، آهنگری، بنایی و... . من همیشه در ذهنم بود که خوب است بروم جای دیگری، درس بخوانم. با ولی حرف میزدیم؛ او هم میگفت دلم میخواهد بخوانم ولی چطور میشود همه دور و بریها را ول کرد و به خود فکر کرد؟ گاهی کلنجار میرفتیم که نمیشود در یک نقطه با کارهای تکراری یا سخت بماند؛ آدم باید مسیر زندگی را تغییر دهد. در نوجوانی همراهی و همدلیمان بیشتر شد؛ مسئولیتها بیشتر، تقسیم کارها بیشتر. خیلی وقتها کارها را تقسیم میکردیم: تو این را بکن، من آن را. گاهی دعوا میشد که چرا کار سختتر را به من دادی! پدرم بیسواد بود ولی علاقه شدید داشت ما درس بخوانیم. آخرین بار گفت بیا برو تهران پیش عمهات درس بخوان. فکر کردم بچه ۱۳-۱۴ ساله چطور از خانواده دور شود و برود تهران؟ دلتنگی سخت بود. با داداشم حرف زدم؛ گفت نرو، ولش کن. اگر بروی دیگر نمیتوانی زود برگردی؛ آن زمان ماشین و دسترسی مثل حالا نبود. شش ماه، یک سال طول میکشید. این درک برای نوجوانی سخت و در عین حال راحت بود. خاطرات زیادی از مدرسه، کشتی گرفتن، دعوا، شوخی، بازی، وسیله همدیگر را برداشتن، لباس پوشیدن دارم. بهترین دوران زندگیام بود.
مصاحبهکننده:
از نظر شما آقا ولی چه صفت بارزی داشتند؟
علی اسدی:
یکی از مهمترین چیزها که همیشه در او میدیدم و تعجبآور بود: بسیار صادق، عاطفی، مهربان و دلسوز بود. به همه نگاه عاطفی داشت. از خودگذشتگی در آن سن و سال خیلی سخت است؛ اسباببازی یا چیزی که دوست دارد را به راحتی میبخشید. همیشه میگفت بده به این یکی، بده به آن یکی؛ حس میکرد کسی دلتنگ شده. صفت از خودگذشتگی، مهربانی و روابط عاطفی داشت. شهامت هم داشت؛ هیچوقت ترس ندیدم؛ حتی ترسهای کودکانه. گاهی میگفتم انگار کلهاش مال خودش نیست!
مصاحبهکننده:
چطور شد که آقا ولی به جبهه اعزام شدند؟
علی اسدی:
زمان جنگ، بعد انقلاب و حمله عراق، شرایطی ایجاد شد که جوانها به فکر کمک بودند. ولی خیلی اصرار داشت؛ حتی قبل از سن سربازی با بچههای محل میگشت، پایگاه بسیج نزدیک بود، میرفت و میآمد و میگفت میخواهم بروم. ما یا پدر میگفتیم تو بچهای، درس بخوان، کار کن. مقاومت میکرد اما صبرش خوب بود. نزدیک شروع سربازی بدون اینکه بگوید رفت دفترچه گرفت. بعد آمد گفت باید فلان روز بروم.
مصاحبهکننده:
چند بار اعزام شدند؟
علی اسدی:
آموزش اولیه را در نیروی انتظامی دید؛ در جاده هراز، منطقه آمل. بعد تقسیم کردند به کردستان، سنندج. حدود یک سال و خردهای خدمت کرد؛ سه بار رفت و آمد داشت. یک بار آمد ازدواج کرد با دخترعمهاش؛ عروسی کرد و سه روز بعد رفت. زندگی مشترکشان خیلی کوتاه بود؛ چون سرباز بود و مرخصیها کوتاه.
مصاحبهکننده:
نحوه شهادتشان چطور بود؟
علی اسدی:
آنچه ما در جریان بودیم: در پادگان قیلیچیان سنندج (بالای کوههای قلیچیان) درگیری با کومله داشتند. ۱۰-۱۲ نفر شهید شدند؛ همان سال ۶۳.
مصاحبهکننده:
تا حالا خوابشان را دیدید؟ یکی از خوابهای نابیتان را تعریف کنید.
علی اسدی:
خیلی. این اتفاقات فراموشنشدنی است؛ مگر مغز مشکل پیدا کند. سه سال پیش خواب دیدم با لباس نظامی آمد. قبلاً در کارگاه پرسکاری (قلاب کمربند سربازی برای سپاه) کار میکردیم. گفت: چرا کارگاه نمیروی؟ گفتم دیگر لازم نیست. گفت: همه قلابهایی که زدیم چفت شده به کمر مملکت؛ دور ایران را گرفته که کسی نفوذ نکند. هر قلاب مال یک آدم است. اگر دستها را بگیرند حلقه زنجیر دور ایران میزنند. گفت: این کار بزرگ را ما کردیم؛ باز هم بزنید، الان بیشتر نیاز است. این خواب خیلی در ذهنم نشست؛ بعداً دیدم واقعاً واقعیت دارد.
مصاحبهکننده:
ممنون از وقتی که گذاشتید.
علی اسدی:
مرسی.
مصاحبهکننده:
مادر جان، میشود خودتان را معرفی کنید؟
خاتون اسدی (مادر شهید):
من خاتون اسدیام. مادر شهید.
مصاحبهکننده:
اسم پسرتان؟
خاتون اسدی:
ولی اسدی.
مصاحبهکننده:
مادرجان، کمی از بچگیهایشان برایمان تعریف کنید.
خاتون اسدی:
بچگیهایش خیلی خوب بود. بچه بدی نبود. مدرسه میرفت، همه راضی بودند. بچه خوبی بود؛ هیچ ناراحتی ازش ندیدیم. خیلی دلسوز بود. فاصلهاش با برادرش هفت-هشت ماه بود ولی خوب شد. بزرگ شد به باباش کمک میکرد.
مصاحبهکننده:
شغلشان چه بود؟ چه کارهایی میکردند؟
خاتون اسدی:
با برادرش کار میکرد؛ پرده کرکرهای درست میکرد. مغازه داشتیم؛ کمربندهای سربازی درست میکرد. خیلی خوب بود. ناراحتی ازش ندیدم.
مصاحبهکننده:
درسش چطور بود؟ جایزهای از مدرسه گرفته بود؟
خاتون اسدی:
درسش خوب بود؛ همه راضی بودند. جایزه میدادند. فقط خوبیاش را دیدیم. وقتی شهید شد شب خوابش را دیدم: لباس سفید تنش بود؛ گفت مامان غصه نخور. صبح به محمد گفتم فکر کنم شهید شده؛ گفت نه. بعد برادرم تلفن کرد گفت دلهره دارم. بعداً بچهها گفتند شهید شده.
مصاحبهکننده:
قبل از شهادت حرفی میزد که دوست دارد شهید شود؟
خاتون اسدی:
از سنندج تلفن کرد ساعت ده گفت مامان حموم میخواهم بروم. ساعت سه و نیم شب شهید شد؛ دیگر تلفن نکرد.
مصاحبهکننده:
رابطهاش با خواهر و برادرها چطور بود؟
خاتون اسدی:
خیلی خوب بود. به همه خوبی میکرد. از سربازی میآمد دست روی سینه سلام میداد. قدش بلند، خوشگل و رشید بود. هیچ بدی ازش ندیدم. در حصارک همه خوبیاش را تعریف میکردند؛ کسی را اذیت نکرد.
مصاحبهکننده:
در محل کمکی به کسی میکرد؟
خاتون اسدی:
همه ازش راضی بودند. همیشه سربلند بود. مدرسه میرفتیم همه تعریفش را میکردند.
مصاحبهکننده:
چطور برایش زن گرفتید؟ خودش خواست یا شما پیشنهاد کردید؟
خاتون اسدی:
دخترعمهاش را میخواست؛ خیلی دوستش داشت. گفت دخترعمهام را دوست دارم. علی (برادر بزرگ) گفت بگذار شیرینی بخوریم دلش خوش باشد. یکی دو بار آمد و رفت؛ آخر رفت و دیگر نیامد.
مصاحبهکننده:
هیچوقت مخالف نبودید؟ نگفتید نرو؟
خاتون اسدی:
هیچوقت نگفتیم نرو؛ گفتیم باشه. دوست داشتیم. داداش بزرگش هم گفت برود؛ دخالت نکردیم. دختر خواهرشوهرم بود؛ غریبه نبود. همه دوستش داشتیم. دختر خوبی بود.
مصاحبهکننده:
یکی از اخلاقهای خوبش را بگویید.
خاتون اسدی:
همهاش خوب بود؛ هیچ بدی ندیدیم. کارکن بود؛ اذیتکن نبود. در کارهای خانه کمک میکرد؛ عالی بود.
مصاحبهکننده:
خاطرهای از او تعریف کنید.
خاتون اسدی:
دلسوز بود. زحمت کشیدیم بچه خوب عمل آوردیم. الان بقیه هم سربلندند؛ بدی ندیدیم.
مصاحبهکننده:
مسجد میرفت؟
خاتون اسدی:
آره؛ نماز میخواند، روزه میگرفت.
مصاحبهکننده:
قبل رفتن میگفت دوست دارد شهید شود؟
خاتون اسدی:
نه؛ نمیگفت شهید شوم. میگفت مامان باید برویم؛ اگر نرویم دشمن میریزد تو کوچه. باید بروم.
مصاحبهکننده:
مخالفت نمیکردید؟
خاتون اسدی:
نه؛ گفتیم برو.
مصاحبهکننده:
اگر الان بود باز اجازه میدادید؟
خاتون اسدی:
آره.
مصاحبهکننده:
وقتی خبر شهادتش را دادند چه کردید؟
خاتون اسدی:
آمدند در خانه گفتند. شب خوابش را دیده بودم. خیلی خوب بود؛ برای هرکه کار لنگ بود انجام میداد. در حصارک بپرسی همه تعریفش میکنند. از سربازی دست روی سینه سلام میداد. شوخطبع هم بود؛ شوخی میکردیم و میخندیدیم.
مصاحبهکننده:
وقتی دلتان تنگ میشود چه میکنید؟
خاتون اسدی:
هیچ؛ فقط گریه میکنم. بچه خیلی عزیز است؛ از جگر آدم است.
مصاحبهکننده:
دستتان درد نکند مادر.
خاتون اسدی:
خواهش میکنم. قربونت.
مصاحبهکننده:
در خدمت پدر شهید ولیالله اسدی هستیم. پدر جان سلام.
پدر شهید:
سلام علیکم.
مصاحبهکننده:
میشود کمی از پسرتان تعریف کنید؟ از بچگیهایش بگویید.
پدر شهید:
بچگیهای این بچه از همه بچههایی که امروز میبینم صددرصد بهتر بود. هرچه میگفتی گوش میگرفت؛ نمیکرد یا میکرد. از مدرسه میآمد کمکم میکرد در قهوهخانه. کپسولها را میبرد پر میکرد تا لنگ نشوم. باادب بود؛ کتابخوان بود. از وقتی رفت و پشت سرش برادر کوچکش (۱۶-۱۷ ساله) دق کرد و رفت، نتونستم کار کنم. مغازه را فروختم؛ سرگردانیام شروع شد. یادشان که میافتم نمیتوانم ادامه دهم. الان بیمه هم ندارم؛ کارگرها را بیمه کردم ولی خودم نه.
مصاحبهکننده:
آقا ولی کجا به دنیا آمدند؟ اهل ورزش بودند؟
پدر شهید:
شمرون به دنیا آمد؛ شناسنامهاش مال شمرون است. ورزش میکرد؛ هیکل بلندقدی داشت. باادب و مهموندوست بود. دوستان خوب را خانه میآورد؛ بد را رد میکرد. بدی ازش ندیدیم.
مصاحبهکننده:
چطور با امام خمینی آشنا شدند؟
پدر شهید:
در نیت خودش بود. کارهای بد نمیکرد؛ نماز و روزهاش را میگرفت.
مصاحبهکننده:
اهل بسیج و مسجد بودند؟
پدر شهید:
ماه محرم جلو دسته سینه میزد؛ قدش نزدیک دو متر بود. ذوق میکردیم. صبور بود. چند بار رفتم سنندج ملاقاتش. یک بار بردمش منطقه فراچین؛ شب ماندیم خانه دوست. صبح خداحافظی کردیم. همان رفتن بود که رفت. ده-پانزده روز بعد خبر تیر خوردن پا آمد؛ بیمارستان کرج بردند. تیر از پشت درآمده بود؛ سرش رفته بود. دو روز بعد دفن کردند امامزاده محمد. از آن تاریخ شبی نیست که یادش نکنم. بچه خوبی بود. نصف مملکت آباد شود جای این دو تا بچه نیست. پشت سرش برادر کوچکم دق کرد. الان سه پسر و دو دختر دیگر دارم؛ همه خوبند. ولی غصه بچههایم را میخورم. اولاد چیز دیگری است؛ فراموش نمیشود. (گریه میکند)

بازنویسی
وصیّت :
وصیّت نامه ولی
الله اسدی :
برادرهایم خوب گوش کنید، این
کتاب آسمانی یعنی قرآن مجید را دقیقاً مطالعه فرمایید و در خاتمه حرفم مرا حلال
کنید و حلالیّت مرا از دیگران بگیرید. وَ السَّلَامُ عَلَیْکُمْ وَ رَحْمَةُ اللَّهِ وَ
بَرَکَاتُهُ.
***********************
****************
************
به نام خداوند یکتا
توصیه نامه:
دلم میخواد به خودم اول توصیه کنم که با خودم و خدای خودم صادق و روراست باشم تمام این ۲۰ سال زندگی از وقتی که خودم رو شناختم همیشه سعی کردم هر اتفاقی که میفته به خدا دروغ نگم با اون رفیق و روراست باشم به همین خاطر باید اعتراف کنم که گذشتن از زندگی و همه اونهایی که دوستشون داریم و برامون عزیز هستن کار بسیار سختیه و وقتی آدم بهش فکر میکنه میترسه.
اما من دلم میخواهد که نترسم و بتونم به اون غلبه کنم به خاطر همین فکر کردم باید یه چیزهایی که بزرگتر و قویتر و عزیزتر از آدمهای دور و برت باشند باید پیدا کنی و تو وجودت رشد کند بعد از مدتی فکر کردم به این موضوع به این رسیدم که از همه عزیزتر خالق جهان و بعد از اون خاک و ناموس . این شد که اینها برام مقدس شدن و انگیزه گذشتن از چیزهای دیگر و خطر کردن و رفتن .
بنابراین به همه عزیزان و دوستانم، رفقای کار و مدرسه، بچه های محل توصیه میکنم اگر میخواید اینجا باشید و این لباس مقدس به تن کنید هیچ راهی جز رسیدن به این نقطه ندارید، که خداوند و عمل به دستوراتش براتون ملکه ذهنتون بشه و بزرگ .
من کوچکتر از اون هستم که بخوام کسی رو نصیحت کنم اما حالا که اینجا هستم از مرز کردستان امشب که زیر نور ماه در سکوت سنگین شب دیوار اتاقک فرماندهی در پادگان قلیجان نشستم با خود و خدای خود کردم دیدم که هیچ چیز زیباتر و قشنگتر و مهمتر از دفاع از مردم و سرزمین نیست پس این مهمترین دلیل من برای گذاشتن از خیلی چیزا و پذیرفتن خطر است با اینکه دلم برای خیلی از شما تنگ شده برای حصارک، محله آقا رضایی، بچههای محلمون، کارگاه پرسکاری آقارئوف، ولی اینجا هم حال و هوای دیگه ای داره، دل کندن سخته و ...
به امید دیدار همه
سرباز کوچک وطن ولی الله اسدی
شهریور ۱۳۶۳ پادگان قالیجان سنندج

..........ارسال فیلم و عکس با شماره 09213166281 بله و ایتا