شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

شهدای البرز

لحظاتی میهمان شهیدان استان البرز باشیم

سلام خوش آمدید
شهید میرسلطانی-سیدابوالفضل

شهید سیدابوالفضل میرسلطانی

نام پدر: سیدحاجی آقا

تاریخ تولد : 7-9-1347 شمسی

محل تولد: تهران 

محل مجروحیت : ماووت

تاریخ شهادت : 21-5-1369 شمسی

محل شهادت : کرج

گلزار شهدا: بهشت زهرا سلام الله علیها

قطعه:40 ردیف:119 شماره مزار:19 

تهران

برادرش سید حمید رضا نیز به شهادت رسیده است


نویدشاهد البرز:

شهید دانشجوی بسیجی « سیدابوالفضل میرسلطانی»  فرزند «سید حاجی آقا و ماه جبین» در سال 1348، در تهران چشم به هستی گشود. وی سالهای درخشان تحصیلی خود را تا مقطع دیپلم ادامه داد و بعد از امتحان کنکور ورودی به دانشگاه پا به دانشگاهی دیگر گذارد تا مردانگی و فداکاری خود را به آزمون بکشد و بارها در این عرصه درخشید تا اینکه در شلمچه در حالیکه با برادر خود همرزم بود موفق به کسب درجه جانبازی شد و بعد از دو سال دست و پنجه کردن با آلام خود که گویی درد دور ماندن از قافله شهادت بیشتر از آسیبهای جانبازی بود به درجه رفیع جانبازی نایل آمد و به خیل همرزمان و برادر شهید خود پیوست.

دانشجوی جانباز شهید «سید ابوالفضل میر سلطانی»
گفتگوی اختصاصی با مادر شهید دانشجو و بسیجی «سید ابوالفضل میر سلطانی»
حاجیه خانم «ماه جبین نویسی پور» شما مادر شهید دانشجو« سید ابوالفضل میر سلطانی» هستید از چگونگی اعزام شهید به جبهه بفرمایید:
سید ابو الفضل دیپلمش را گرفته بود و کنکور هم امتحان داده بود که برای  اولین بار بعد از امتحان کنکور به جبهه رفت. سه ماه در جبهه ماند و برگشت. وقتی که برای بار دوم می خواست به جبهه برود؛ ما در تهران اوضاع خوبی نداشتیم و  خیلی حمله هوایی می شد. ما به پناهگاه رفته بودیم ، من رفتم مسجد دنبال سید ابوالفضل که او را با خودم به پناهگاه ببرم .  دستاش گلی  بود. گفتم: چیکار می کنی همه به پناهگاه رفتند، بیا برویم که گفت: ما داریم با بچه های بسیج مسجد را تعمیر می کنیم وگفت : من نمی آیم .
چند ساعت بعد  سید ابوالفضل با موتور آمد وگفت: من دارم می روم. گفتم:  ابوالفضل کجا می خواهی بروی ؟ گفت : من می خواهم دوباره به جبهه بروم. گفتم : پس درست چی میشه تو باید به دانشگاه بروی... (سید ابوالفضل در کنکور رشته مترجمی زبان انگلیسی دانشگاه علامه تهران پذیرفته شده بود.) گفت: نه مادر جان! مگر نمی بینی که دشمن هر روز بمب باران می کند من چه جوری با این وضعیت سر کلاس درس و دانشگاه بنشینم.

دانشجوی جانباز شهید «سید ابوالفضل میر سلطانی»
فرزند دیگر شماهم شهید شدند ایشان چگونه اعزام شدند و چه زمانی به درجه رفیع شهادت نایل شدند:

ابوالفضل رفت و قبل از او هم برادرش سید حمید رضا رفته بود ، حمید رضا یک سال از ابوالفضل کوچیکتر بود و در شلمچه سرباز بود . اون روزها تو شلمچه غوغایی بود هر روز بمب باران؛ زرمنده ها داشتن شلمچه را پس می گرفتند که حمید رضا را شهید  و ابوالفضل را زخمی آوردند. روز تشییع حمیدرضا خیابان فرشی از گل بود که حمید رضا را آوردند و تشییع کردند.
حمید رضای من توی تانک سوخته بود و ابوالفضل به پهلوش تیر خورده بود.  ابوالفصل را به بیمارستان تهران آوردند و از شهادت برادرش اطلاع نداشت. ترکش در نزدیکی نخاع ابوالفضل بود و دکتر گفته بود نباید حرکت کند و هرگونه هیجانی ممکنه برای همیشه ویلچر نشینش کند. برای ما خیلی سخت بود که هم عزادار «حمید رضا» باشیم و هم پرستاری «سید ابوالفضل» را کنیم و به او روحیه بدهیم.  تمام سعیم را می کردم که حمیدرضا متوجه نشود دلم خون بود و لبم خنده ... برای اینکه ابوالفضل بوی نبرد که برادرش شهید شده است.
سید ابوالفضل تیر به پهلوش خورده بود و ضایعه نخاعی شده بود و فلج مثانه شد بود. بعد از مدتی از ایران به  آلمان برای مداوا اعزام شد و با برانکارد رفت و شکر خدا با عصا بازگشت. از قطع نخاع نجات پیدا کرد .

شهید بعد از اینکه تا حدودی مداوا شدند فعالیتهاشون رو چگونه آغاز کزدند باز به سنگر دانشگاه بازگشتند؟

به ایران که بازگشت و حالش بهتر شد. سید ابوالفضل جانباز 75% شده بود. با عصا به مدرسه برای تدریس و دانشگاه برای تحصیل می رفت. با اینکه شرایط مثانه اش سخت بود همه کارهاشو خودش انجام می داد و فعالیتهای اجتماعی خود را شروع کرد و اولین کاری که کرد به دانشگاه بازگشت و ادامه تحصیل داد و به استخدام اموزش و پرورش هم در آمده بود و مربی پرورشی و تربیتی بود . شهید سید ابوالفضل مربی بسیار تاثیرگذار بود و شاگردانش هنوز هم به نیکی از او یاد می کنند.
اهل موسیقی بود ودستی به  سازی داشت و در مراسم مدرسه در گروههای سرود می نواخت. مدرسه سید در منیریه تهران بود ما اون موقع ساکن تهران بودیم.
شخصیت و منشش بسیار مهربان، دلسوز و  جمع گرا بود. در دبستان قدس حوالی میدان منیره تدریس می کرد. بعضی وقتها توی درد و دلهایش با من می گفت: مادر من از برادرم «حمید رضا» و همرزمانم جا ماندم اگر توی درس و تحصیل از او جلو تر بودم توی شهادت من ماندم و او پیشی گرفت و رفت.

دانشجوی جانباز شهید «سید ابوالفضل میر سلطانی»

چه تاریخی سیدابوالفضل به شهادت رسید؟
حمید رضا در یکی از سفرهای زیارتی که از طرف بنیاد شهید به مشهد مقدس مشرف شده بودند دچار سانحه شد و به شهادت رسید. برای تشییع ابوالفضل گفتم خودم باید او را به خاک بسپارم و چادر به کمر بستم و او را در خاک گذاشتم. بعد از شهادت ابوالفضل از دانشگاه به ما خبر دادند که دانشجو نمونه شده بود .

درد دل مادر شهید به عنوان سخن پایانی:
من  کودکانم  را در غربت بزرگ کردم. آن روزها  زندگی در یکی از شهرهای استان کرمان،خیلی سخت بود بدون هیچ امکانات  در آن زمان. من به بچه ها صداقت و کمک به هم نوعان را یاد دادم . آنها هم همیشه دست کمک به همه را پیش داشتند.
هنوز هم گاهی عطر ابوالفضل و حمیدرضا در خانه ما می پیچد من حضورشان را در خانه احساس می کنم.  دو شهیدم یازده ماه تفاوت سنیشان بود . هم برادر بودند و هم دوست و رفیق ... همه کارهایشان با هم بود . اگر درس و تحصیل ابوالفضل و امتحان کنکورش نبود با هم به جبهه می رفتند. حمیدرضا که رفته بود ابوالفضل هم همه فکر و ذکرش توی جبهه بود امتحاناتش رو که داد رفت .

دانشجوی جانباز شهید «سید ابوالفضل میر سلطانی»
      





نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی

ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا

شهدای البرز

"گاهی رنج و زحمتِ زنده نگهداشتن خون شهید، از خود شهادت کمتر نیست. رنج سی ساله امام سجّاد علیه الصّلاة والسّلام و رنج چندین ساله زینب کبری علیهاسلام از این قبیل است. رنج بردند تا توانستند این خون را نگه بدارند. بعد از آن هم همه ائمّه علیهم‌السّلام تا دوران غیبت، این رنج را متحمّل شدند. امروز، ما چنین وظیفه‌ای داریم. البته شرایط امروز، با آن روز متفاوت است. امروز بحمداللَّه حکومت حق - یعنی حکومت شهیدان - قائم است. پس، ما وظایفی داریم."


آخرین نظرات