شهید حسین زارعین بشرآباد
نام پدر: غلامرضا
تاریخ تولد: 1-4-1343 شمسی
محل تولد: یزد - مهریز
تاریخ شهادت : 15-8-1362 شمسی
محل شهادت : پنجوین
عملیات : والفجر4
گلزار شهدا: بی بی سکینه
تهران - شهریار - صفادشت
برادر ایشان محمدعلی هم به شهادت رسیده است
شهید «حسین زارعین»، یکم تیر 1343، در شهرســتان یزد به دنیا آمد. پدرش غلامرضا،
کشــاورز
بود و مــادرش مروارید نام داشــت. تا دوم راهنمایی درس خواند. از ســوی
بسیج در جبهه حضور یافــت. پانزدهم آبــان 1362، در پنجوین عــراق با اصابت
ترکش به شــهادت رســید. مــزار وی در گلزار شهدای بیبیسکینه شهرستان
شهریار قرار دارد. برادرش محمدعلی نیز شهید شده است.


۲ فرزندم یکجا و به فاصله کمی از هم شهید شدند

سرویس ایثار و مقاومت جوان آنلاین: دیدار با خانواده شهدا حال و هوای خوبی به دلمان و صفایی به قلممان میدهد. این بار هم راهی عباسآباد کرج میشویم تا با «مروارید زارعین علیآبادی» مادر شهیدان حسین و محمدعلی زارعین به گفتگو بنشینیم. مادری که چهار پسر خانهاش را برای دفاع از اسلام راهی کرد و مادر دو شهید و یک جانباز شد. حسین و محمدعلی هر دو در یک روز و در یک عملیات به شهادت رسیدند، اما پیکر حسین با چند روز تأخیر به خانه برگشت تا مادر برای همین ایام هم که شده طعم مادر مفقودالاثری را هم بچشد. برای آشنایی با سیره و زندگی و منش شهیدان حسین و محمدعلی زارعین که در ۱۵ آبان ۶۲ در عملیات والفجر ۴ یکی پس از دیگری آسمانی شدند، گزارش و گفتوگوی ما با مادرشان مروارید زارعین علیآبادی را بخوانید.
لهجه شیرین یزدی
همین که زنگ خانه را زدیم مادری با
چادر رنگی و چهرهای مهربان در را به رویمان گشود. نگاهش پر از مهر بود.
خوشامدگویی این مادر با لهجه شیرین یزدی چنان به دلمان نشست که ما را مبهوت
صمیمیت خود کرد. کمی آن طرفتر در بهترین جای خانه، میزی که روی آن با عکس
همسر و دو فرزند شهیدش مزین شده بود، دیده میشد. گویی همه تعلقات خاطر و
زیباییهای زندگیاش را قاب گرفته و هر روز با نگاههای مهربان و مادرانه
مرورشان میکرد و غبار دلتنگی را با اشک و نوازش از رویشان میزدود.
مروارید
زارعین علیآبادی مادر شهیدان با اینکه مدت کمی از عمل چشمهایش میگذشت،
اما پذیرایمان شد و با شوق زیادی از فرزندان شهیدش محمدعلی و حسین زارعین
سخن گفت. بیهیچ تعارفی کنارش نشستم تا او راوی باشد و من (انشاءالله)
بتوانم لحظات زیبای زندگی او و فرزندان شهیدش را با قلم و دوربین ثبت کنم.
با اینکه لهجهاش خبر از اصالتش میداد، اما برای اطمینان خاطر از او
خواستم از خود و خانوادهاش برایم بگوید: «من ۷۵ سال دارم و اهل یزد هستم.
شش فرزند دارم. دو دختر و چهار پسر. ۶۰ سال است که ساکن عباسآباد کرج
هستیم. بچههایم هم ساکن همین جا هستند.»
ابو شهدا غلامرضا
سراغ
قاب عکس پدر شهیدان که کنار عکس شهداست میروم و میپرسم ایشان چه زمانی
به رحمت خدا رفتند؟ مادر نگاهی عاشقانه به قاب عکس میاندازد و با لبخند
پرمعنایی پاسخ میدهد: «دو سال و نیم میشود که مرا تنها گذاشته و پیش
بچهها رفته است. زمان ما رسم بود دخترها خیلی زود ازدواج میکردند. من هم
زود ازدواج کردم. غلامرضا پسرخالهام بود و کشاورزی میکرد و زندگیمان از
راه کشاورزی میگذشت. مدتی هم دامداری داشتیم. حاج آقا خیلی به رزق حلال
اهمیت میداد. میگفت هر لقمهای که وارد سفره ما میشود باید حلال باشد.
اعتقاد زیادی به این داشت که عاقبت بخیری درهمین سفره حلال و رزقی است که
با زحمت به دست میآید. برای همین در این مدت که کار کشاورزی و دامداری را
انجام میداد خمس و زکات و سهم امام را میداد. دوست داشت بچهها تربیت
دینی و امام حسینی داشته باشند. پدر خود من هم کشاورز بود. شاید آن زمان
سواد و علم دینی مردم بالا نبود، اما اعتقادات زیادی داشتند و اجازه
نمیدادند مال حرام وارد زندگیشان شود.»
حکم اعدام!
حرفهایمان
به روزهای انقلاب و آمدن امام خمینی (ره) که میرسد مادر با شادی شروع به
روایت خاطرات و شیطنتهای شهدا در آن روزها میکند: «بچهها خیلی با دل و
جرئت بودند. خیلی کارها میکردند، اما زیاد در خانه از اقدامات و
کارهایشان حرفی نمیزدند که ما نگران نشویم. ما هم جسته گریخته از آنها
میشنیدیم که اعلامیههای امام را به مدرسه میبرند و پخش میکنند. برای
ادامه تحصیل به مدارس کرج رفته بودند که گویا ساواک درتعقیبشان بود و آنها
فرار میکنند. بعدها به ما گفتند که اعلامیهها و کتابی را که همراه
داشتند در میان راه داخل باغی ریخته و فرار کرده بودند. اگر با آن عکسها و
اعلامیهها دستگیر میشدند اعدامشان میکردند. الحمدلله انقلاب به پیروزی
رسید و بعد هم با تشکیل بسیج عضو بسیج شدند و بعد از مدتی حضور و فعالیت
گسترده به جبهه رفتند.»
۲ شهید و یک جانباز
حال و
هوای خانه زارعینها در روزهای آغازین جنگ تحمیلی شنیدنی است. مادر با
حالتی خاص آن روزها را برایمان روایت میکند: «بچهها در بسیج حضوری فعال
داشتند و در جریان آمار و اطلاعات حمله و تجاوز بعثیها به کشور بودند.
وقتی جنگ شروع شد پسرها یکی پس از دیگری راهی شدند. به هرکدامشان میگفتم
تو نرو، بمان برادرت رفته است، میگفت اگر بیایی و ببینی که چه خبر است
خودت هم میآیی! ناموس ما در خطر است. ما چطور در خانه بنشینیم.» آن زمان
کارمان کشاورزی و دامداری بود و به نیروی کار نیاز داشتیم، اما هر چهار
پسرم رفتند. گفتم بروید به سلامت و من ماندم و حاج آقا. دیدیم نمیشود دست
روی دست بگذاریم. رفتیم ستاد پشتیبانی و شروع به امدادرسانی پشت جبهه و جمع
آوری کمکهای مردمی کردیم. اگر کوپنی داشتیم یا کالایی میخریدیم بچهها
میگفتند مادر یکی بردار و باقی را جبهه بفرست. آنقدر سرمان گرم کار و جبهه
شده بود که نمیدانستیم کدامشان میرود و کدامشان میآید. در نهایت هم
پسرم حسن جانباز شد و محمدعلی و حسین به شهادت رسیدند.»
بنیصدر خائن
سراغ
اولین رزمنده خانه را که میگیرم مادر به عکس محمدعلی خیره میشود و
میگوید: «محمدعلی ابتدا به خدمت سربازی اعزام شد. اهواز رفت و از خدمت هم
مجدداً داوطلبانه به جبهه رفت. از نیروهای ستاد جنگهای نامنظم شهید چمران
بود. یک بار که خدمت بود، مجروح شد. وقتی به خانه آمد به من حرفی نزد، اما
دستهای باندپیچیاش را که دیدم گفتم، چکارکردی با خودت؟ مجروح شدی؟ نگاهی
به من انداخت و گفت نه مادر جان تا آمدم در کمپوت را باز کنم دستم را
بریدم.
همان لحظه درِ خانه را زدند، رفتم در را باز کردم دیدم نامه
محمدعلی از جبهه آمده، با خنده گفتم مادر جان خودت که زودتر از نامهات
رسیدی! حالا باید خودت هم برایم بخوانی. کمی بعد متوجه زخم پایش شدم، گفتم
چرا پایت را بستهای؟ گفت شب بود. کفش پایم نبود قوطی کنسرو را ندیدم پایم
برید. برادرش را فرستادم باند و بتادین بخرد. بعد به خانه عمویش حسین که دو
سال بعد از شهادت بچهها شهید شد، رفتیم. اجازه ندادند من این کار را کنم.
عمویش در اتاق را بست تا من نبینم و ناراحت نشوم. بعد باندپیچیهای
محمدعلی را عوض کرد. شکم، شانه، رودهها و دست و پایش بدجور مجروح شده
بود.»
مادر ادامه میدهد: «محمدعلی خیلی دانا و بصیر بود. وقتی تلویزیون
رئیسجمهور بنیصدر را نشان میداد میگفت بابا این منافق است. پدرش
میگفت بابا این حرف را نزن یک وقت میگیرنت. میگفت نه منافق است حالا شما
بعداً متوجه میشوید و بعدها پدرش فهمید چطور آدمی است. سه ماه هم داوطلب
رفت گروه دکتر چمران. وقتی به مرخصی میآمد از خوبیها و خوشیها و راحتی
جبهه برایم میگفت. هرمرتبه هم که به مرخصی میآمد خودش را به بچههای
پایگاه بسیج میرساند. میگفتم بیا خانه من ناهار و شام درست کردم بیا دور
هم باشیم. مرتبه آخری که محمدعلی و حسین از جبهه آمدند پنج روز مرخصی
داشتند، تمام پنج روز را پایگاه رفتند. ناهار خودشان درست میکردند و
میخوردند. میگفتیم بابا بیایید خانه ناهار درست کردم بخورید. میگفتند نه
اگر زیاد پیش هم بمانیم مهر و محبت همدیگر وابستگی بیش از حد میآورد. بعد
نمیتوانیم از شما دل بکنیم.»
مرد جبهه و جنگ
مادر
شهید اینگونه میافزاید: «محمدعلی که از سربازی آمد گفت من میخواهم جبهه
بروم. به پدرش گفتم این بچه خجالت میکشد بگوید زن میخواهد ما دامادش
کنیم. همراه پدرش یزد رفتیم و یک دختر محجوب و مؤمنهای را عقد کردیم و با
خودمان به عباسآباد آوردیم. محمدعلی از زمان عقد تا شهادتش که هشت ماه طول
کشید در خانه بند نبود. به همسرش گفته بود من مرد جبهه و بسیج هستم. او هم
پذیرفته بود. آخرین باری که محمدعلی را رهسپار جبهه کردم همه فامیل جمع
شده بودند. عموها، زن عموها، پسرعموها، برادر و همسر برادرش. بعد رفتند
سپاه کرج و از آنجا به جبهه اعزام شد.»
والفجر ۴ مشهدالشهدا
مادر
درباره شهادت دو فرزندش میگوید: «حسین همراه سه برادر دیگرش راهی شده
بود. رفتن بچهها یکی بعد از دیگری و شنیدن مارش عملیات نگرانترمان
میکرد، اما به راهی که بچهها انتخاب کرده بودند اعتقاد داشتیم و همراهی
شان میکردیم. حسین تازه ۱۸ سال داشت که شهید شد. گفتیم تو بمان چند بار
رفتی. گفت این بار بروم میآیم دفترچه خدمتم را میگیرم و جبهه میروم. رفت
و در ۱۵ آبان ۶۲ در عملیات والفجر ۴ پنجوین عراق کنار برادرش محمدعلی به
فاصله کمی از هم به شهادت رسیدند.»
۲ کبوتر با یک بال
تصور شهادت دو
برادر رزمنده و همرزم در یک روز و در یک عملیات سخت بود، اما گویی خدا دعای
مادر شهیدان را آمین گفته باشد تا به یکباره خبر شهادت فرزندانش را بشنود.
مروارید زارعین از چگونگی شنیدن خبر شهادت فرزندانش میگوید: «همیشه
میگفتم اگر کسی بیاید و خبر شهادت بچهها را به من بدهد، با او برخورد
میکنم. انگار خدا صدای من را شنید و میدانست تاب شهادت یکی بعد از دیگری
را ندارم هر دو را با هم پیش خودش برد. دو کبوتری که با یک بال به پرواز
درآمدند. محمدعلی با چهار تا از دوستانش که همکلاسی هم بودند، به جبهه رفت.
اگر آنها زودتر میآمدند من سریع میرفتم پیششان و میگفتم چرا محمدعلی
نیامده. یا سراغ حسین را گاهی از همرزمانش میگرفتم. هر چند شنیدن خبر
شهادت فرزندانم خیلی سخت بود، اما آن کسی که باید کمک کند، کمک کرد. قربان
حضرت فاطمه (س) صبر و توان و طاقتم داد و الحمدلله توانستیم تحمل کنیم.
حالا هم میتوانیم تحمل کنیم، اما خیلی سخت بود. خدا روحشان را شاد کند و
ما را شفاعت کنند و دستمان را بگیرند.»
حسین و محمدعلی
همیشه
روایت و بازخوانی خاطرات خانواده شهید به لحظات شهادت دردانههایشان که
میرسد، سخت میشود. همه دنیا گویی در یک لحظه روی سرت هوار شود و راهی
برای فرار نداشته باشی! نفس در سینهات حبس شود و قلبت ناآرام بتپد.
اینجاست
که مادر باید از شهادت شهیدان محمدعلی و حسین برایمان بگوید. کلماتی که
میان بغضهایش خرد خرد و بند بند به گوش جانمان میرسد، اینگونه بازگو
میشود: «محمدعلی و حسین و پسرعموی دیگرشان در عملیات والفجر ۴ با هم همرزم
بودند.
در میانه نبرد، محمدعلی خودش را به پسرعمویش میرساند و
میپرسد بچهها میگویند حسین شهید شده است؟ او هم نگاهی به محمدعلی
میاندازد و میگوید من همراهش بودم. آر پی جی به مین اصابت و موج انفجار
چند تا از بچهها را به این سو و آن سو پرتاب کرد و حسین هم شهید شد.
دندانهایش کنده و صورتش مثل ذغال شده بود. محمدعلی با شنیدن خبر شهادت
برادرش چفیهاش را باز میکند و پای زخمیاش را میبندد. همین که خودش را
بالای تپه میرساند ترکش آرپیجی از پشت به قلبش اصابت میکند و همان جا
شهید میشود. گویی حسین رسم رفاقت و برادری را ادا کرده و نگذاشته بود دوری
و حسرت شهادت به دل محمدعلی که مدتها لباس رزم و جهاد بر تن داشت، بماند.
آری حسین و محمدعلیام در پانزدهمین روز از آبان ۶۲ در پنجوین عراق در
عملیات والفجر ۴ به شهادت رسیدند. حسین قبل از محمدعلی به شهادت رسید، اما
پیکرش بعد از محمدعلی به ما تحویل داده شد.»
پیکر مفقودالاثر حسین
گویی
طعم تلخ چشم انتظاری و مفقودالاثری به کام دل مادر شهید نشسته است. او از
چشم انتظاری آمدن پیکر حسینش میگوید: «خبر شهادتشان که در یک روز و یک
عملیات داده شد، چشم انتظار ماندیم تا پیکرهایشان هم برسد. ابتدا پیکر
محمدعلی را آوردند. نمیدانم حسین ادب کرده بود که ابتدا برادر بزرگتر پا
در خانه بگذارد یا اینکه خواست خدا بر این بود که برای لحظاتی هم که شده حس
و حال مادر مفقودالاثری را هم تجربه کنم. پیکر محمدعلی آمد و مهمانهایی
که از یزد و اطراف به خانهمان میآمدند تا تسلیخاطر باشند. بیتاب و
حیران نیامدن حسین بودم که شب دوم خوابش را دیدم. سه بانوی مشکیپوش آمدند و
کنارم نشستند. نامم را صدا کردند و گفتند حسین آمده! گفتم کو دورش بگردم.
بدهید من او را ببینم. گفتند شما زیاد بیتابی و گریه میکنید باید قول
بدهید آرامتر باشید. در خواب قسم یادکردم و گفتم گریه نمیکنم، بگذارید
بچهام را ببینم. همین شد، دو سه روز بعد خبر آمد که پیکر حسین هم در راه
است. بعد از آمدن و استقبال باشکوه مردمی پیکر حسین را کنار برادر شهیدش در
بیبی سکینه (س) به خاک سپردیم.»
شهدای صالح
مادر
بیآنکه سؤالی بپرسیم میرود سراغ تعریف و تمجید از شهدایش که بحق اگر نیک
و شایسته نبودند با شهادت عاقبت بخیر نمیشدند. میگوید: «بچهها همه خوب
بودند و صالح. اما محمدعلی و حسین خاصتر بودند. در یک جمله بگویم بسیار
خوب بودند. احترام زیادی به من و پدرشان میگذاشتند. حسین ماشاءالله قد و
هیکلش درشت بود و کسی باورش نمیشد حسین از محمدعلی کوچکتر باشد. همسرم در
سن ۸۵ سالگی به رحمت خدا رفت. ایشان فعال فرهنگی بود. در تمام صحنههای
مهم و حساس اجتماعی حضور داشت.»
در آخر همکلامیمان از مادر شهید
میخواهیم هرچه دوست دارد برایمان بگوید: «همیشه گفتم کشورمان بهترین است
اگر مسئولانی دلسوز بالا سرش باشند. گرانی، تورم و سختی هست، اما همه مردم
پای این انقلاب ایستادند. مردم در میدان بودند. همیشه اینطور بوده.
امیدوارم مسئولان هم اهل ایمان باشند و گره از مشکلات مردم باز کنند. کمی
هم دلگیرم از کسانی که حجابشان را حفظ نمیکنند و اهل رعایت نیستند. ما
خونهای زیادی داده و خون دلهای زیادی هم خوردهایم. کاش کمی هوای دل
خانواده شهدا را داشته باشند. یادمان نرود که پایداری و صلابت این مملکت و
امنیتش مرهون خون شهداست.»
آنچه در ادامه میخوانید متن وصیتنامه شهید «حسین زارعی» است.
«الَّذِینَ
آمَنُوْاْ وَ هَاجَرُواْ وَ جَاهَدُواْ فِی سَبِیلِ اللّهِ
بِأَمْوَالِهِمْ وَ أَنفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِندَ اللّهِ»
قــرآن کریــم میفرمایــد: کســانی کــه ایمــان آوردنــد و هجــرت نمودنــد و بــا مال هــا و جانهـای خـود در راه خـدا جهـاد کرده انـد بـه بزرگ تریـن درجـات در نـزد خـدا نائـل شـده اند و آنــان رســتگارند.
بـه نـام اللّـه پاسـدار حرمـت خـون شـهیدان و بـا سـلام بـه پیشـگاه بقیةاللّـه الاعظـم - ارواحنـا لـه الفـداء - حضـرت حجة بن الحسـن و سـلام بـر نایـب به حقـش، فرمانـده کل قـوا و رهبـر عزیــز انقــلاب، آن پیــر جمــاران، یــاور محرومــان، امیــد مســتضعفان جهــان، ویران کننــدۀ کاخ مسـتکبران، آنکـه بـه ایـن مملکـت عـزت و شـرف بخشـید و ایـران را از چنـگ کافـران نجـات داد و بـه مسـلمانان درس شـجاعت و شـهامت داد و ایـن ملـت را از نابـودی در منجـلاب فسـاد نجـات داد.
سـلام و درود بـه روان پـاک و مطهـر شـهدای اسـلام، از صـدر اسـلام تـا کربـلای حسـین (ع) و تـا کربلاهـای ایـران اسـلامی؛ و سـلام بـر خانوادههـای شـهدا؛ آنـان کـه از یکدیگـر سـبقت گرفتنـد و بهتریـن عزیزانشـان را در راه اسـلام و قـرآن هدیـه کردنـد؛ و سـلام بـر آنهـا کـه جـز عشـق بـه خـدا بـه چیـز دیگـری دل نمیبندنـد؛ آنـان کـه راهشـان را جـز بـرای رسـیدن بـه اللّـه مشــخص نمیکننــد و آنهایــی کــه جــز بــرای رضــای خداونــد بــه پیــکار نمیایســتند و عاقبــت بـا قلبـی آکنـده از عشـق بـه اللّـه و بـا سـینهای خونیـن و سـری شـکافته و دسـتی بریـده به سـوی معبودشـان میشـتابند و بـه هدفشـان میرسـند و خوشـا بـه حالشـان کـه بـه فرمـودۀ قـرآن کریـم آنـان رسـتگارانند. خداونـدا! مـرا جـزء رسـتگاران قـرار بـده. خداونـدا! اکنـون بـه یـاد تـو بـه جبهـه مـی روم؛ نـه به منظـور انتقـام؛ بلکـه به منظـور احیـای دینـم و تـداوم انقـلاب و بـرای انجـام تکلیـف؛ و آن تکلیفـی کـه خـودت بـرای مسـلمانان معیـن فرما.
مصاحبه با مادر شهید حسین زارعین
1.بسم الله الرحمن الرحیم .سلام علیکم
-علیک سلام
2. خودتون رو برای ما معرفی کنید.
-من مروارید زاعین مادر شهید زارعین سنه 20 تولد یزد، ساکن عباس آباد هستم الان چند ساله. زارعین رفتن بسیج،مدرسه که درسشون رو تموم کردن رفتن تو بسیج و سپاه و دو دفعه رفت جبهه بعد برگشت دوباره..
3.مادر جان! ببخشید میون کلامتون.. چند ساله که کلا اومدین کرج زندگی می کنین؟
- ما الان نزدیک 60 ساله کرج هستیم.
4.شهید حسین فرزند چندمتون بود؟
-فرزند سوم
5. تاریخ تولد حسین آقا رو یادت میاد؟
- سنه 43 بودن،
6.تاریخ تولد حسین آقا رو یادتون میاد؟
- سنه 43 هستن.
7. یادتون هست که بچه چه فصلی بود؟
- فصل تیر بود.
8. توی تابستون به دنیا اومد؟
-بله.
9. ایشون کجا دنیا دنیا اومد؟
- ایشون همین جا ،عباس آباد میشستیم به دنیا اومد.
10. کرج اومده بودین که..
- بله . آره اینجا بودیم.
11.حسو حالتون...
- نه حسین یزد بوده کوچیکه اینجا بود.ببخشید.
12. پس حسین آقا هم بچه یزده؟
- آره بچه یزده. یه سالش بود که اومدیم اینجا.
13. تا یک سالگی هم یزد بودین؟
- بله. یک سالش بود که اومدیم.
14. وقتی که خدا حسین آقا رو بهتون داد،چه حسی داشتین؟
-حس خوشحالی ،فرزند دیگه سالم باشه آدم خوش حاله دیگه،خدا نکرده یه انگشت نداشته باشه ناراحتی داشته باشه ناراخته دیگه.
15. از تولدش برامون تعریف میکنین،چطور بود روز تولدش؟
- تولدش..(خنده) چی چی بگم؛یادم نیست..
16. خاطره ای ندارین؟
-خاطره ای ندارم؛مشکلاتی بوده حاج خانوم که دیگه این مشکلات توش فراموش میشه دیگه.
17.وقتی که حسین آقا رو باردار بودین ،حالا به غیر از این عادات یومیه تون ذکر خاصی می خوندین؟
- ذکر خاصی که همین صلوات و تسبیح هم همین صلواتو یه وقتی می خوندم،برا اماممون می خوندم..
18. از زمان بچگیش برامون تعریف کنین وقتی طفل بود؟
- بچگی شم خوب بود بد نبود سالم بود الحمدلله ساکت بود زیاد شیطونی نمیکرد،یه وقتی می رفتم دم خونمون یه سالونی بود دم خونم می رفتن اونجا بازی کردن؛ یه ذره خاک می ریختن میشد گل و خش می کردن تنور درست می کردن برا خودشون،میشستن گل بازی می کردن.با همدیگه بازی می کردن.نه ساکت بودن باهم همش سازگار بودن. با بچه ها همساده با خودشون خوب بود بچه ساکتی بودن الحمدلله.
19. حسین آقا رو می بردین زیارت؟
- نه. ما بچه هامو هیچکدومشون رو نبردم زیارت.
20. حسین آقا اهل بازیگوشی،شلوغ کاری بود؟
- شلوغ کاری که نه،بازی می کردن ،شلوغ کاری تو خونه .. آدم فرزندشون اگه درست تربیت کنه چرا شلوغ کنه؛شلوغ کاری می کردن. با همدیگه سه تایی تو خونه بازی می کردن،توپ میوردن بازی می کردن،باهم دیگه..
21. همین از شیطنتاشو میخوام برام بگی.
- از این فوتبال دستی ها میوردن میشستن سه تایی باهم بازی می کردن.با همدیگه بازی میکردن توخونه هرکاری تو خونه بیرون زیادم نمیرفتن. بیشترش تو خونه بودن،یا کمک من قالی می بافتن هر سه تاشون داشتیم قالی بافی میومدن کمک می کردن .باغ می رفتن مثلا باغ اجاره می کردن مثلا میوه جمع کنن کمک میکردن نه بعدش که..
22. چند سالش بود که میشست پای دار قالی؟
- 4،5 سالش بود میشست.
23. از 4،5سالگی بلد بود قالی ببافه؟
- میشست بغل من آره می گفت یاد من بده.یاد من بده منم ببافم،آره اینا همشون چهر پنج سالگی میومدن پشت دار قالی می بافتن بعدش این جمع کن. می بافتن ؛چند تا قالی اینجا بافتیم بعدشم باغ داشتن می رفتن کشاورزی گوسفند داشتن گاو داشتن،علف بیارن..
24. حسین آقا رو کدوم مدرسه اسم نوشتی؟
- همشون همین مدرسه توانا.
25. توانا؟
- بله.
26. راهنمایی چی؟
- راهنمایی هم همون رفتن ولد آباد (بلد آباد)،اونجا بود دیگه بعدشم تا سوم بیشتر اون نخوند.
27. تا سوم راهنمایی درس خوند؟
- آره. تا سوم خوندن.
28. درسش چطور بود؟
- درسش خوب بود. درسشون خیلی خوب بود.
29. بعد تو سرکشی میکردی مدرسش بری؟
- آره. میرفتم هفته ای یه بار؛وقت می کردم 5،4 روز یه دفعه می رفتم سر میزدم میومدم ..
30. حسین آقا اهل ورزش کردن بود؟
- همین پشت خونمون بود دیگه. آره اینا همشون فوتبال بازی می کردن، وزنه درست می کردن با پنج کیلویی وزنه درست می کردن وزنه می زدن،
31. وزنه می زدن؟
- آره. وزنه می زدن .خودشون درست می کردن 5 کیلویی ماسه میریختن توشو سیمان میریختن میل مذاشتن برنامه داشتن آره.
30. غیر از اینکه تو خونه اونجوری وزنه دست کنه و تو محل فوتبال بازی کنهجایی باشگاه نمیرفت؟
- باشگاه نمیرفتن فوتبال میرفتن.بغل بی بی سکینه یه جا زمین خالی بود میرفتن فوتبال رفته یه دفعه دودفعه جمه ها مثلا غروب ها که از مدرسه آزاد میشدن، میرفتن اونجا بازی میکردن میومدن خدا بیامرزه محمد علی مو اونم بود همشون سه تاییشون باهم می رفتن.
31. از موقعی که حسین آقا نوجوان وبد خاطره خاصی توی ذهنتون مونده؟احیانا اگه لطف کنین برامون بگین؟
- خاطره که نوجوونی اینجا مغازه باز کرده بود میرفت اینجا؛خودش مغازه باز نکرده بود یکی همسادمون باز کرده بود می گفت بیا.می رفت اینجا ساندویچ درست می کردن بفروشه . ساندویچ درست می کرد بفروشه، یه وقتی من خودم می رفتم ببینم چه میکنه میدیدم ساکتن میرفتن میومدن ساندویچ میفروشه..
32.چند وقت اونجا کار کرد؟
- یه سال شد کار می کرد.
33. دست مزد هم می گرفت؟
- دست مزد هرچی بهش می دادن. نه با این همساده دوست بود.بی کار بود می رفت وایمیستاد.
34. دوستانه می رفت؟
- بله . دوستان می رفت می اومد. یه جا اگه کار بود می رفت بیرون،کار می کردن خرج مدرسشون رو خودشون در می آوردن.
35. اهل فیلم دیدن بود؟
- نه زیاد،تلویزین هم این آخریا خریدم یدونه کوچیک اما نه زیاد نمیشستن پای تلوزیون و اینا، یه موقع فیلم جنگ بود می شستن می دیدن اما نه خب زیاد علاقه به اینا نداشتن.والا خودشون همینطور کتاب برمیداشتن دعا بر میداشتن می شستن اینجا می خوندن..
36.کتاب می خوندن؟
- کتاب می خوندن، رساله می خوندن بعد می گفتن مامان بیا اینجا بیشین بخونیم مثلا..امامتون چطور بوده ،امامتون کی بوده؟
37. یعنی حتا به شما یاد آوری می کردن؟
- آره چند تا امام داشتین.چه می دانم بنا می کردن بیا بشینید اینجا؛میشستم ایشون هم میشستن می خوندن.
38. با دوستاش چطور بودن حسین آقا؟
- با دوستاش هم خوب بود.
39. شما اسم دوستاش رو می شناختین؟
- دوستاش که شناختن می شناسم الان بیشترش تو ذهنم نیست.چون آدم فراموش دیه..
40. دوستاش بیشتر برای کجا بودن؟مدرسه محل؟
- نه برای عباس آباد بودن.اونام همه بچه عباس آباد بودن الان بزرگ شدن.
41. اونا چجور بچه هایی بودن؟
- الان .الان دیروز بی بی سکینه دوتاشونو دیدم میگن مارو میشناسین؟میگم نه شما ماشالله بزرگ شدین میگه همکلاس حسین آقا بودم. میگم نه شمارو نمیشناسم؛دوتاشونم شناختمشون اونا با ما همساده بودن سید بودن،حال و احوال و .. گفتم بالاخره خوش بحالتون که کارو بارتون خوبه . گفت نه اونا خوشبحالشون که رفتن.
42. حالا به .. دوستاشونو که شما اسماشونو خاطرتون نیست.اما شما کنترل می کردیدن رو همسایه رو اینکه کی میاد کی میره؟
- بله کنترل می کردم. بیرون می رفتن من خودم ردشون می رفتم ببینم کجا می رن کجا میان باکی هستن.با آدم خوبه بد غریبه اس.
43.خونه دوستاش می رفت حسین آقا؟
- نه. هیچکدمومشون خونه دوست نمیرفتن.
44. دوستاشون میومدن خونه شما؟
- دوستاشون میومدن خونه. میگفتن شما بیاین مامان من نمیذاره بیام بیرون.برم خونه کسی. اونا میومدن اگه کاری داشتن میومدن دور هم میشستن سوالی چیزی تو حیاط یا تو خونه یه ساعت دو ساعت میشستن چایی چیزی می خوردن . درس می خوندن یا اگه سوالی داشتن بودن بعد می رفتن.باهم بودن بعد می رفتن..
45. رفت و آمدشون با فامیل چطور بود؟
- با فامیل هم بد نبود خوب بود. میرفتن میومدن احول می پرسیدن.با فامیل خوب بودن فامیلو دوست داشت بچه های من خدا رو شکر با فامیل خوب بودن فامیلو دوست داشتن میگفتن صله ارحام پرستی می رفتن سر میزدن میومدن. خونه مادر بزرگش می رفتن عمو هاشون عمه شون دوتا عمه اینجا داشتن ..
46. یه وقت اگه پیش میومد که یکی از اخلاقای فامیلشو ایشون دوست نداشت. حالا یکی از فامیل یه اخلاقی داشت که ایشون مثلا نمیپسندید، چجوری رفتار می کرد باهاشون؟
- رفتاری که با یکی از داداشا خودم فامیل خودم یذره با انقلاب چیز بودن ؛دعوا می کردن با همدیگه.
47. دعواشون می شد؟
- دعواشون میشد. میگفت چرا این حرف و میزنید. مملکت ما در حال جنگه چرا شما این حرفو می زنید.میگفتن مثلا شما میرین میجنگین کلتون کار نمکینه.ا.نا هم میگفتن شما کلتون کارنمیکنه..
48. بازم میرفت خونشون ولی تو هومن رفت و آمد باهاشون..
- آره رفت و آمد داشت.دعواهم میکرد.مخالفم بود باهاشون. یکی داداش خودم بود یه روز می گفت خوب ..گفتش ما خب دوتا پیرن بیشتر از تو کهنه کردیم.گفتش تو اگه ده تا پیرن از من بیشتر کهنه کردی عقلت کمتر از منه.با داییش جر و بحثشون میشد.
49. با مسئله بد حجابی و دروغ چجور برخوردی داشت؟
- بد حجابی..اونوقت خب همه حجاب کامل بود حالا خداییش اونوقت هیچکس بی حجاب بیرون نمیگشت الن اینجور شده چند ساله ..هیچکس بی حجاب نمیگشت . برای خواهرای خودش می گفت خب حجابتون همیشه رعایت باشه حجابتون رو رعایت کنید مثلا دستتون رو از این جا بیشتر نا محرم نبینه جوراب بپوشین ..
50. بعد اونوقت اگه خودش یه نا محرم می دید چی؟ چجور برخورد می کرد باهاش؟
- برخوردی زیاد نه.می گفت مثلا حجابتونو رعایت کنید اگه چچیزی بود ؛ اما نه زیاد اهل..
51. حسین آقا عصبانی هم میشد؟
- یه وقتی میدیدی آره.تند تر بود.محمد علی بود تند تر بود.محمدعلی دعواش می کرد می گفت چرا بلند صحبت می کنی.
52. دعوا هم م یکرد؟
- دعوا که همین میگفت چرا بلند صحبت می کنی. مثلا با بابای با مامانی با خواهری با داداشی با همدیگه . نه اخلاقشون خوب بود باهم سازگار بودن همشون ..
53. شما کدوم اخلاقشون خیلی دوست داشتی؟
- اخلاقشون بد نبود خوب بود حال من بچه هام خداییش بد نبود خوب بود همشون. با من ..باهاشون خوب بودم اونام با من خوب بودن.
54. حسین آقا دوست داشت شما چه غذایی براش بیشتر درست کنی؟
- اون هر غذایی بود می پختم میخورد. آبگوشت بود می خورد برنج بود می خورد.هر غذایی می پختم می خوردن بچه هام.
55. از هیچی بدش نمیومد؟
- از هیچی ناراحت نمیشدن بدشون نمیومد. وقتی که من نبودم خودشون برمی داشتن غذا درست می کردن. استمبولی پلو درست می کردن لوبیا پلو درست می کرد. یه وقتی من می رفتم کرج نبودم می رفتم دکتر میومدم می گفتم شام نداریم می گفتن بیا حالا یه چیزی می خوریم میدیدم قابلمه شام اونجاست زیادی هم پخته.
56. به سر و وضع ظاهرش چطور می رسید حسین آقا؟
- بد نبود اونم.
58 اهل عطر زدن بود؟
-یه وقتی میزدن ادکلن میزد عطر که .. یه وقتی میزدن یا آرایشگاه میرفت یا مثلا تو ناحیه سپاه یه وقتی..
59. برخوردش با همسایه هاتون چطور بود؟
- خوب بودن با همساده هام خوب بودن. همه همسایه ها خطرشو می خوان هنوزم میگن دوتا همسایه ها که اینجا هستن هیچ جور نیست که منو ببینن بگن اینجور بوده..
60. حساس بود نسبت به حق الناس؟
- آره خیلی. یه بار گازوئیل نبود بخاری مسجد می خواستن شب نگهبانی بدن اومد از یکی از همساده ها گفت بیست لیتر گازوئیل داری بدی گفته بود از ماشین بکش . گفته بود حاجی که نیست گفت حاجی خوابه گفت نه صداش کن اجازه بگیر یا توی بشکه اگه داری منبع بده گفته بود منبع دارم بیا خودت بردار رفته بود خودش ده لیتر از منبع خونه برداشته بود ریخته بود تو بخاری. نه اخلاقش با همساده ها همگی خوب بود..
61. حسین آقا نما..
- با بچه .کوچه..
62. حسین آقا نمازشو از چند سالگی شروع کرد؟
- همشون از بچگی شروع میکردن نمازشونو ده سالگی نه سالگی شروع می کردن..
63. ایشون از کجا یاد گرفت نماز بخونه؟
- خودشون باهمدیگه. بزرگه که نماز می خوند یاد میداد.مسجد می رفتن میومدن باهمدیگه..
64. بچه سحر خیزی بود اول صبح پاشه؟
- بله تا صداشون میکردی از جاشون پا میشدن.
65. مسجد فقط برای نماز می رفتن؟
- برای نماز میرفتن اگه یه جلسه ای بود می رفتن .کمک می رفتن اگه یه وقتی تو مسجد خبری بود میرفتن ختمی یه جایی بود میرفتن کمک می کردن.
66. اهل قرآن خوندن هم بود؟
- بله.
67. از کجا یاد گرفته بود قرآن خوندنشو؟
- مدرسه . هرچی که مدرسه یادش داده بود..
68. مدرسه؟
- بله می خوند.
69. ایشون رابطش با چهارده معصوم چطور بود؟
- اونم خوب بود رابطشون همشون .. زیارت خیلی می خواستن برن.مثلا بیبیسکینه می رفتن قم میرفتن شاه عبدالعظیم امامزاده داوود . اینا می رفتن.
70. هیئت رفتنش چطور بود؟
- هیئتم میرفت.
71. چقدر فعال بود؟
- هیئت هم میرفتن. دیگه عاشورا که میشد همش سر دسته . زنجیر زن بودن سینه زن بودن.میرفتن..
72. معمولا وقتی که روضه شهدای کربلا رو می خوندن روضه امام حسین علیه السلام رو می خوندن روضه شهدا رو می خوندن با اسم کدوم یکی از شهدای کربلا منقلب می شد؟
- والا تو مسجد اینا می رفتن می خوندن. خب امام بیشتر بود امام حسین علیه السلام علی علیه السلام فاطمه سلام الله علیها محمد صل لله علیه وآله. امام ها بیشتر بود..
73. از چه زمانی رفت پایگاه بسیج؟
- از زمانی که مدرسه بود نمیدونم والا از ازمانی که جنگ هنوز شروع نشده بود اینا می رفتن و میومدن و میرفتنو..
74. توی اول انقلاب هم فعالیت داشت؟
- بله. همشون انقلابم نشده بود اینا فعالیت داشتن. میرفتن و میومدن. رساله امام هرجا گیر میوردن می گرفتن می خوندن.داشتن..
75. پس از همون اول انقلاب با افکار امام خمینی آشنا شده بود؟
- بله. من خدا بیامرز همین محمد علیم یه رساله امام داشت اینقدر بود (؟) رفته بودن طرف خیابون قزوین با دوستاش ردشو گرفته بودن رساله پخش می کن این اعلامیه پخش میکنن.می گیرنشون، کتا بو و اینا رو پرت کرده بودن توی چاه ؛گفتم کتاب مگه چه مشکلی داشت گفته بود اگه گرفته بودن اعداممون م یکردن.پرت کرده بودن توی چاه. خیلی باهم انقلاب خوب بودن. مدرسشون کلاس همین کرج رو برای دعوای این نرفتن دیگه .دعوا و مرافعه..
76. حسین آقا نرفت؟
- حسین آقا،همین محمد علی دوستاشون باهم. گفت فحش میدن امام رو ..
77. آهان یعنی از درسشون کناره گرفتن برای اینکه فضای مدرسه مناسب نبود؟
- آره دیگه..
78. حسین آقا می خواست بره جبهه کسی تشویقش کرده بود. کسی نقش داشت واسه جبهه رفتنش؟
- نه خودشون می رفتن. خودشون فعالیت داشتن برای انقلاب و .. من می گفتم نرو .همین بسیج صبح می رفت شب میومد خیلی دوست داشتن میرفتن و میومدن و آموزش می رفتن و میومدن .جبهه می رفت من یه وقت می گفتم تو یا حبهه ای یا بسیجی بیا خونه بمون دیدنی کنیم میگفت اونجا واجب تر از خونه اس.
79. یعنی می گفت اونجا واجب تره اینجوری شما رو راضی میکرد؟
- آره دیگه می گفت واجب تره. همین میگفت شما ناراحت نباشین ما میریم اونجا. ناراحت نیستم اما هیچوقت همون نبودش.
80 . خب . ایشون وقتی برای اولین بار اعزام شد راهنماییش تموم کرده بود؟
-بله.
81 . تقریبا چند ساله بود؟
-تقریبا شونزده هیوده ساله میشد رفت.
82 . اولین اعزامش؟
-بله.
83. چند بار اعزام شد کلا؟
-سه دفعه اعزام شد فکر کنم.
84 . خب اون سه دفعه رو خاطرتون هست که کجا تو کدوم مناطق جنگی بود؟
-نه من خاطر نمونده.
85 . از لحظه وداعش برامون تعریف میکنین؟ از آخرین باری که دیددیش؟
-آخرین بار میگفت هرچی شما می خواین.گریه نکنید ناراحتی نکنید .جلوی دوست و دشمن ناراحتی نکنید.اگر ما شهید میشیم شما ناراحتی نداشته باشین.خیلی افتخار کنید که شما مادر و پدر شهید هستین. خیلی خوشحال بود.
86 . این سری آخری که می خواست بره جبهه حال و هواش چطور بود؟
-خوشحال بودن می خندیدن. این بیست و پنج و شیش نفر که باهم بودن می خواستن برن از عباس آباد خیلی خوشحال بود باهم دست هم و میگرفتن سینه میزدن میرفتن تا همون خط که ماشین سوار شن برن..
87 . خب قبل از اینکه به شهادت برسن دوبار اعزام شده بود. تو اون دوبار دیگه مجروح نشده بود؟
-نه مجروح نشده بودن.
88 . یادتون هست که توی کدوم عملیات ها شرکت کرده بود؟
-نه عملیاتاش رو نمیدونم.نمی پرسیدم.
89 . از جبهه برات نامه میداد؟
-بله.
90 . چی می نوشتن تو اون نامه هاش؟
-همین سلامو..
91 . احوال پرسی؟
-احوال و اینا می پرسید.بله.
92. وقتی میومد مرخصی یا تو نامه هاش هیچوقت از اوضاع جبهه می نوشت یا براتون تعریف کنه؟
-نه
93 . هیچی نمیگفت؟
-هیچی نمی گفت. جبهه رو میگفت راز نباید بگیم.هرچی میگفتیم بگو خب چی شده اونجا چجوره میگفت نه. راز جبهه و بسیجشونو اینا رو هیچوقت تو خونه نمیگفت سر نمیزد.
94 . حسین آقا ازدواج کرد؟
-نه. حسین آقا هنوز تازه رفته بود تو هیجده.
95 . ایشون کجا به شهادت رسید؟
-با همون محمدعلی پن..
96 . پنجوین؟
-بله.
97 . پنجوینه؟
-سکوت
.عراق به شهادت رسید.
-بله.
99 . تاریخ شهادت فرزنداتون رو برامون می گین؟
-15/8/62
100 . 62؟
-بله.
101.هردو فرزندتون توی همین تاریخ و توی یک مکان،پنجوین به شهادت رسیدن.
-بله.
102. روز تشییع و دفن حسین آقا چطور بود؟چون با آقا محمدعلی تو یه روز اینا تشییع نشدن دیگه.
-نه.
103.فقط شهید محمد علی رو اوردن.
-بله محمد علی رو آوردن فرداش حسین و آوردن.
104. بلافاصله روز بعدش حسین آقا رو اوردن؟
-بله. روز سوم اوردن. سوم ما مهمان داشتیم ختم داشتیم گفتن ختم اینجا رو برگزار می کنیم بعدش میریم تشییع جنازه اون یکی.مهمونا از یزد اومده بودن زیاد اومده بودن که اونا رو تشییع کردن.
105 . شما اولین بار که بهتون خبر دادن پسرتون شهید شده.گفتین بیخبر بودم تا اینکه بلندگو اعلام کرد آقا محمد علی شهید شده.
-بله
106 . اون موقع هنوز نمیدونستین که اقا حسین شهید شده؟
-نه.
107.خب. بعد چطور فهمیدین که حسین آقا هم شهید شده؟
- حسین آقا همون شبش من خواب دیدم که چند تا زن و مرد نشستن می گن حسین اومد .من دستمو باز کردم گفتم کوش.گفتن نمیشه شما گریه میکنین.گفتم نه.گریه نمیکنم بذارین بچمو ببینم.گفت که گریه می کنی گفتم که نه گریه نمیکنم. یه قرآن اورد گفت تو دست بذار روی این بگو به این قرآن گریه نمیکنم دست گذاشتم گفتم گریه نمیکنم بذار بچمو ببینم. گفتن اینا اینم بچت.توی یه سرد خونه ای به اصطلاح رو یاونو باز کردن گفتن اینا اینم بچته.دیگه صبحش گفتم حسین شهید شده .گفتن نه تو خواب دیدی؟ گفتم آره خواب دیدم.دیگه ظهرش اومدن گفتن بیا بچتون تشییع جنازشه.
108. یکی دوروز بود آقا محمدعلی شهید شده بود که شما این خواب رو دیدی؟
- بله.
109 . بعد وقتی که پیکر حسین آقا رو دیدی به قولت عمل کردی؟
-آره.
110.گریه نکردی؟
-نه. مادرمو خدا بیامرزه مادر من سید طباطبایی بود گفت روی قبر روی جنازه گریه کنم گفتم مامان نه گریه نکن.قسم..
111. شما فرزنداتو..
-قسم دادم گریه نکن.
112. شما فرزنداتون خانم زارعین تو یک روز به شهادت رسیدن توی یک محل.
-بله.
113.چرا دوتا شونو باهم نیاوردن؟
-خب ندادن دیگه هشت تا شهید با هم بودن هشت تا شهید همون روز با هم شهید شدن ولی هشتا رو ندادن.
114. ولی هشتارو با هم ندادن؟
-ندادن. اول شهید شفیع روز جلوش دادن فرداش بچه مارو دادن. پس فرداش اومدن گفتن حسین تون شهید شده. اون چهار پنج تا رو با هم دادن. بچه مارو چهار پنج نفر دیگه.هشت نفر بودن شهید. برای همین عباس آباد که با هم بودن.
115. الان مزار شهدا دوتا شون یه جاست؟
- بله داخل بی بی سکینه.
116 . بیبی سکینه؟
-بله.داخل بی بی سکینه.
117. خسته نباشین مادرجون.
- ممنون.
ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا