شهید اسماعیل حاجی زاده میرانی
نام پدر: مجید
تاریخ تولد: 11-2-1342 شمسی
محل تولد: آذربایجان شرقی - تبریز
تاریخ شهادت : 28-11-1364 شمسی
محل شهادت : اروندرود
عملیات : والفجر8
گلزار شهدا: بهشت زهرا(س)
قطعه:53 ردیف:68 شماره مزار:7
تهران
بازنویسی وصیّت:
بسم الله الرحمن الرحیم
سلام علیکم
امیدوارم که رحمت ایزد یکتا همیشه شامل حالتان باشد و از مصائب زندگى و روزگار مصون باشید. عزیزانم! شما در روى زمین بهتر از هرکس مى دانید که راهم و هدفم چیست و براى کیست. و إن شاءالله که به آن هم مى رسم. امانتدار خوب در پیش حق تعالى ارزش زیادى دارد و شما آگاه هستیدکه من و امثال من حقیر در نزد شما بزرگواران امانتى بودیم که خداوند به شما داده بود و هر زمان که اراده کند مى تواند امانتى خود را باز گیرد و جاى هیچ گونه شُبهه ای نیست و چه راهى بهتر از شهادت در راه او. پس بیاییم طورى خود را آماده نماییم که خداوند شهادت ما را در راه خود براى خود قبول نماید و ما را رستگار نماید. پس به امید آن روز إن شاء الله. در اینجا من از شما خواهشى دارم که اگر رستگار شدم برایم اشک غم نریزید بلکه تا جاى دارد برایم اشک شوق بریزید و برایم دعا کنید و طلب آمرزش نمایید. عزیزانم! براى امام دعا کنید و طول عمر برایش از خداوند در خواست کنید و بدانیدکه حق است و إن شاءالله انقلابش به انقلاب امام زمان (عج) متّصل خواهد شد. خُب پدرومادر عزیزم! امیدوارم که مرا حلال نمایید و هر چه بدى از منِ حقیر دیدید به بزرگوارى خودتان عفو نمایید. می دانم که برایتان فرزند خوبى نبوده ام ولى شما به بزرگوارى خودتان ببخشید و برایم دعا کنید. رستگار شدم مرا در بهشت زهرا کربلاى ایران بخاک بسپارید البتّه با سادگى هر چه تمام تر، اگر کوچکترین اصرافى گردد باعث رنجشم خواهد شد. من نه بدهکارم و نه طلبکار. فقط از تمامى اقوام و دوستان و آشنایان طلب آمرزش بنمایید. در آخر باز هم مى خواهم که براى امام دعا کنید و براى انقلاب اسلامى ایران. به امید پیروزى جُندالله برکفر جهانى. والسّلام علیکم و رحمه الله و برکاته.
این وصیّت نامه درتاریخ 29/1/61 در داخل اتوبوس و هنگام اعزام نوشته شده.
مصاحبه مادر اسماعیل حاجی زاده
ﺲ بسم الله الرحمن الرحیم سلام عرض میکنم خدمت شما خیلی ممنون وقتتان را دراختیار ما قرار دادین اگر لطف کنید خودتان را برای ما معرفی کنید
ﺝ چشم سلام علیکم خیلی خوش اومدین بسم الله الرحمن الرحیم من سلطان محمدی مادر شهید حاجی زاده هستم مادر
ﺲ جان اصالتا کجایی هستین ؟
ﺝ ما آذری هستیم ، تبریزی هستیم
ﺲ خوب کی تشریف آوردین کرج ؟
ﺝ سال چهل و دو اومدیم تهران
ﺲ چه سالی تشریف آوردین کرج؟
ﺝ پنجاه و دو اومدیم کرج
ﺲ مادر کی ازدواج کردین؟
ﺝ سال چهل و یک
ﺲ چند تا فرزند داشتین؟
ﺝ شش تا سه تاپسر
ﺲ آقا اسماعیل چندمیشان بودن؟
ﺝ اولی
ﺲ اولین فرزندتان بودن
ﺝ من چهارده سالم بود ایشان به دنیا اومدن
ﺲ آقا اسماعیل تو چه تاریخی متولد شدن ؟
سال چهل و دو
ﺲ روز و ماهش هم خاطرتان هست؟
ﺝ فقط این را میدانم روز عید قربان بود حالا شاید کپی شناسنامه اش را داشته باشم
ﺲ پس عید قربان سال چهل و دو
ﺝ بله
ﺲ خوب اسمش رو کی انتخاب کرد؟
ﺝ اسمش رو مادر بزرگم روضه بودن اومدن متوجه شدن که بچه به دنیا اومد ، اومدن گفتن امروز هر پسری به دنیا بیاداسمش را بگذارند اسماعیل
ﺲ آها یعنی روحانی که صحبت میکردن
ﺲ بعدا خودتان اسم دیگه ای مد نظرتان بنود؟
ﺲ بعدا خودتان اسم دیگه ای مد نظرتان نبود؟
ﺝ نه اصلا من دیگه بچه چهارده ساله چه می دانستم
ﺲ خوب اگر خاطره ای مطلبی از به دنیا اومدنشان چون بالاخره یک مقدار آذری زبانها روی پسر حساس هستن اونم اولین بچه باشه که دیگه خیلی بهتر
ﺝ نه اصلا همچین چیزی نبود اتفاقا من دوست داشتم دختر باشه میگم من چون خیلی کم سن و سال بودم ایشان هم به خیلی چیزها مقید بودن یک سری من حالم بد شد بردن بیمارستان یک سری آوردن خانه به هر حال خانه بچه به دنیا اومد من این بچه را اصلا انگار از یعنی تغذیه من تا این بچه به دنیا بیاد اصلا فرق میکرد با همه مادرها من غذام خرما و کشمش بود
ﺲ کل دوران ؟
ﺝ کل دوران بارداری من خرما و کشمش بود
ﺲ چرا؟
ﺝ فقط نان و خرما میخوردم اصلا چیز دیگه نمی توانستم بخورم این تغذیه من بود
ﺲ دلیلش چیه؟
ﺲ یعنی خودتان نمی خواستین یا؟
ﺝ دلم اونطوری بودم نمی دونم بعد ها که ایشان خودشان به دنیا اومدن بزرگ شدن تنها چیزی که خیلی عاشق بودن خرما بود کوهی میرفتن هرجا میرفتن همه به فکر میوه و هرچی بودن ایشان فقط خرما ، حلود و خرما این چیزها را خیلی دوست داشتن من خودمم خرما و چایی و کشمش میخوردم ، خرما را هم میگذاشتم لای نان میخوردم
ﺲ یعنی کل غذاتان همین بود؟
ﺝ غذام همین بود انگار از اول مثل حضرت علی به دنیا اومده بود قربانش برم با یک دانه خرما سه روز روزه میگیره این و انگار توی پیشانیش نوشته شده بود ببینید ایشان روز عید قربان به دنیا اومده بودن سال چهل و دو همون سالی بود که اما خمینی چی شد تبعید شد این بچه به دنیا اومده بود هنوز چهل و دو تمام نشده بود ما تصمیم گرفتیم حالا چکار از شهرستان خودمان بیاییم تهران ما هم با امام خمینی از شهرستان خودمان تبعید شدیم به تهران انگار سرنوشت اسماعیل من رقم خورده بود بعد اومد به شهادتش که رسید کی بود از اول بهمن ایشان میرفتن و می اومدن بیست و دوم بهمن از راهپیمایی اومدن اون سال هم خیلی گرم بود سرد بود هوا اومدن جلوی تلویزیون
ﺝ دراز کشیدن افسوس خوردن گریه کردن گفتم که اسماعیل چیه مامان گفت نگاه بچه ها همه اونجان من اینجام گفتم که خوب شما الان از راهپیمایی اومدی بعد خوب رفتی سهمیه ات را گفت مامان مگه سهمیه بندیه کلی گریه کردن خوابشان برد یعنی ایشان اینطور بودن وقتی هم بهمن ماه تمام نشده بود که دوباره رفتن منطقه بدون اینکه به ما بگن چون گفته بودن به هرحال رفته بود منم ناراحت بودم میگفتم دیگه طاقت ندارم ایشان به خانومشان هم دبیر بودن تولد مهدی هم بود یعنی چند روز دیگه اش تولد مهدی میشد دوسالش گفته بود خوب شما میخوای بری من تولد مهدی را چکار کنم اسماعیل ما گفته بود که شما صبر کن من برم یک سرکشی به بچه ها بکنم برگردم خرید اینها با هم میریم خونه مامان اینها هم چند روز نرو تا من برگردم مامان خیلی ناراحت نشه ما یک همسایه داشتیم تقریبا روبروی خانه مان بود اومد خانه مان گفتش حاج ئخانم گفتم بله گفت اسماعیل کجاست گفتم که خانه اشان گفت فکر نمیکنم اسماعیل خانه شان باشه گفتم چطور ؟ گفت اسماعیل پری روز اومد خانه تان مثلا پری روز یا پس پری روز گفتم چطور گفت من از کوچه اومدم میخواستم خانه من دیدم اسماعیل میاد از اونور میاد طرف در خانه تان ولی این اسماعیل همون اسماعیل نیست انگار که خیلی این بچه نورانی بود اومد دم درتان حتی من دیدم دستش رو گذاشتن روی زنگتان چطور میگی خانه ما نیامد اصلا میگفت من که همسایه شان هستم نتوانستم در را ببندم گفتم خدایا این را نگذار به حساب فضولی من اصلا چشم از این بچه بر نمی دارم چرا اینقدر این نورانیه الان به خدا میگم استخوانهام میلرزه ایشان هم یک خانم خیلی مومنی بود بعد میگفت گفتم خدایا نیامده حاج خانم خانه ما خدا میدانه من دیدم دستش رو گذاشت روی زنگ دیگه من روم نشد گفتم من نکنه برگرده من را ببینه در را بستم نگو میاد دست میگذاره روی در نورشم با خودش میاد ولی انگار از پشت در از ما خدا حافظی میکنه دیگه دلش نمیاد دوباره بیاد به من بگه مامان من دارم دوباره میرم جبهه باباش بگه چقدر دل این زن را خون کردی ولی خوب دیگه رفته بسته دیگه رفته بودن ، رفته بودن خانومش میگفت میخواست بره خدا حافظی کرد گفتم مهدی را نمی بوسی گفت نه میترسم ببوسم مهرش نگذاره برم من باید برم می ترسم ببوسم نتوانم برم رفتن ایشان سه روز میگم معلم بودن سه چهار روز بود رفته بود جمعه بود ،فراش جمعه میخواست بشه من به همین پسرم که عمرش رو داده به شما گفتم سعید جان برو خانه داداش اینها بگو ما میاییم امشب اونجا چون اسماعیل ما خیلی قدش بلند بود من هروقت هر کاری داشتم پرده و اینها ایشان میامدن کمکم من اصلا یک چیزی بود بعد سعیدمان رفته بود به زن داداشش گفته بود شب ما رفتیم خانه و نشستیم با بچه ها و اینها خانومش رفت توی آشپز خانه که شام بیاره باباش گفتن که صبر کن اسماعیل هم بیاد گفت حالا میاد ما تا شام رو باز کنم میاد بعد به بچه ها گفتم بلند شین کمک کنید ایشان دوباره گفتن خوب چرا صبر نمی کنید اسماعیل بیاد خانومش سفره را گذاشت و برگشت آشپز خانه من رفتم دیدم داره گریه میکنه گفتم چی شده آخه اسماعیل اینجا نیستش اسماعیل رفته منطقه ، اسماعیل رفت چطور شد گفتم نرو مدیونی نگو به مامان اینها من زود برگردم من نمی توانم طاقت بیارم ما اومدیم خانه حاج آقا از احوالات من دید فهمید که یک خبرایی هست سفره را که پهن کردن ایشان اومدن نشستن همون اومدن بشینن گفت آخ کمرم شکست تا اون زمان این کلمه را نشنیده بودم این را از دهنش ، کمرم شکست دیگه اون روز ما با گریه اون شام رو خوردیم و به عروسم گفتم بلند شو هیچ کار بچه ها را نکن همه چیز رو جمع کنید بگذارید توی آشپزخانه جمعه است دیگه بریم خانه ما پیش ما باشین این چند روز را چرا تنها باشین
ﺝ اومدن ایشان پیش ما و دیگه درست خاطرم نیست سه روز چهار روز بعد میرفتن سر کار سه چهار روز بعدش من منتظر سعیدمان بودم که در را باز کردم دوست صمیمی ایشان پسرم آقای یعقوب نامی بودن جلوی خانه ما قدم میزنند تقریبا هشت روزه شده که اسماعیل رفته جبهه گفتم خوب حالا ببینم چکار داره من اومدم دوباره در را باز کردم دیدم پشت دیوار خودش را قایم کردن یک جورایی دلم شور افتاد به بچه ها گفتم بچه ها بگذار من برم بیرون ببینم چه خبره شما سعید اومد شما نهارش را بدین من برم خانه اسماعیل اینها یک سر بزنم بیام من اومدم بیرون دیدم این آقای یعقوب است حالا من از پیاده رو میرم ایشانم از توی خیابون با موتور دنبال من میاد من رفتم داخل کوچه رفتم در خانه اسماعیل اینها را بزنم قبل از اینکه در را بزنم دیدم پدر خانومشان سرکوچه است گفتم حاج آقا شما اینجا چکار میکنید ؟ اسماعیل اهوازه گفتش که همینجوری اومدیم حاج خانم ، اومدیم سر بزنیم من دیدم این سرش را انداخت پایین رفتم خودم را با عجله رساندم دیدم مادرشان هست ، مادر خانومش هست خواهر خانومش هست اونجا من زدم سرم گفتم شماها اینجا چکار میکنید اسماعیل می دونید که مادر خانومش رو چقدر دوست داشت مادر خانومش همیشه میگفت وقتی اسماعیل میخواد بیاد اهواز بوش قبل خودش میاد من میفهمم میرم پشت بام منتظر اسماعیل میشم میدونم اونروز اسماعیل میخواد بیاد نان تازه براش می پزم میرم پشت بام منتظرش میشم رفتم دیدم این مادر زنه افتاد تورو به اون خدا بگین چی شده بچه ام
ﺝ گفتن هیچی یک مقدار زخمی شده ترکش خورده بیمارستان تهران کجاش اخه اسماعیل مگه جای سالمی داشت ترکش بدنش پر بود پاش که اونطوری بود ابروش ، تیر یک بار ابروش را برده بود کجاش دیگه بعد خانومش اومد ، همینطور که ما داشتیم گریه میکردیم ایشان اومدن حاج آقامون با یک دانه از همکارانشان اون موقع ماشین داشتن با ماشین کار میکردن اومدن من دیدمشان ساکت اومدن با دوستشان من خودم رو جمع و جور کردم گفتم به هر حال مردن بگذار ببینم چکار میکنند گفتم میبینی میگن اسماعیل دوباره زخمی شده گفت نه اسماعیل زخمی نشده اسماعیل شهید شده ؛ اسماعیل شهید شده دیگه خودتان میدانید اونجا چه حالی شدیم و چه وضعیتی پیش اومد دیگه ماراسوار دو سه تا ماشین کردن بردن بیلقان من اونجا انگار خواب بودم احساس نمی کردم این بچه منه حالا میگن نیست یعنی چی اسماعیل من اخه دوازده روز پیش دیدم یعنی چی مثلا اسماعیل کو باز کنید من ببینم نگو صورتش که اونطوریه قربون حضرت برم ، مثل حضرت پیغمبرم ایشان دندان جلوشان فاصله خیلی داشت بعد من گفتم از دندانهاش باید اسماعیلم را بشناسم لبش رو زدن اونور من دندانهایش را بوسیدم بعد یک آقایی اومد که نمی شناختم گفت حاج خانم تورا به اون خدا راضی بشین انگشتر حاجی را بردارم اصلا نمی دونستم که اگه میدونستم مگه یک دونه من تار مویش را نمی دادم به کسی اصلا با خودم نمی دانستم گفتم خوب بردار باور کنید اصلا نمی دونم چطور بگم انگار خواب بودم بخ زده بودم باید یک آب داغی میریختن بیدارم میکردن هیچ نمی فهمیدم بعد دیگه سر و صورت این بچه با پنبه بود و یک ذره فقط دور لباش رو از بینی به پایینش من بوسیدم و دیگه برداشتیم اومدیم ، اومدن و دیگه آمبولانس اومد توی کوچه دیگه چقدر الان هستش توی عکس تشیع جنازه و سینه زنی و اینها سر همون کوچه بین کوچه خودشان و کوچه ما که رسیدن ایشان ظاهرا وصیت کرده بودن بعد به یک بنده خدایی هم گفته بودن وصیتم را نوشتم طاقچه است فلان ، لای فلان مفاتیح رقتن که آوردن نوشته بود من شهید شدم من راببرین بهشت زهرا ، بهشت زهرا ببرین از رجایی و باهنر و بهشتی من را جدا نکنید قدر اونها
ﺝ را بدانید بعد که ما رسیدیم اونور کمربندی اسماعیل اینها بودن اونور کمربندی ما این کاسبهای محل آشنا ها به من اومدن گفتن حاج خانم اسماعیل اون موقع که این وصیت را نوشته مجرد بوده ، دفعه اولی که رفته بوده جبهه این را نوشته الان ما وصیت نامه جدیدش را پیدا نکردیم شما مادرین اذیت میشین بهشت زهرا برین اجازه بدین همینجا دفنش کنیم گفتم نه بچه من از دنیا هیچی نخواسته یک بهشت زهرا را خواسته برام مسئله ای نیستش در صورتی که من یک سردرد های خیلی شدیدی داشتم هروقت التماس میکردم اسماعیل من را یک بار ببر بهشت زهرا مامان بری بهشت زهرا بیایی باید بری زیر سرم دیگه یک بار من را بردن بعد به من گفتن شما حالت اینطوره من گفتم نه بچه ام این رو خواسته ببرین بهشت زهرا ما بردیم بهشت زهرا و اون وصیت نامه دومش را ما پیدا نکردیم یک عده گفتن انگار خواهر خانومشان با شوهرشان رفتن گشتن پیدا نکردن ما هم دیگه پیگیر نشدیم پیدا نکردیم طبق اون وصیت ما بردیمشان بهشت زهرا ، بردیم بهشت زهرا که دیگه به هر حال بچه شان بود و خانومش رو آوردیم نزدیک خودمان دیوار به دیوار بودن با ما شبا من میخواستم بخوابم از پنجره نگاه میکردم شاخه نباتش هنوز روی کمدش بود مگه چند سال با هم زندگی کردن نوزده سالشان بود ازدواج کردن شش ماهم نامزد بودن بعد ازدواج کردن و که صاحب یک بچه هم شدن بعد ایشان پسرش دیر زبان باز کرد به من میگفت مامانی مهدی چقدر طنبله میگفتم چرا مامان گفت اصلا یک بار به من نگفت بابا ، من ببینم که چطوری میشه پسر به آدم بگه بابا گفتم باشه پسر دیر زبان باز میکنه بعد که ایشان شهید شدن روز سومش حالا مهدی شروع کرده بود بابا بابا خودش رو مینداخت بغل مادرش بغل من مادربزرگش گریه میکرد بابا گفتم بیا اسماعیل جان مهدی زبان باز کرد بعد خوب این بچه ها مراسم اینها تمام میشد میرفتن خانه میدیدن می اومدن میگفتن مهدی تا صبح ما را کباب کردمیگفتم چطور؟ میخوابید توی خواب میگه بابا بعد بلند میشیم میبریم دوچرخه حیاط خلوت بعد میبینیم انگار با یکی حرف میزنه میگه بابا آره این چرخ را برام خریدی بابا من را هل بده بابا قشنگ قسم میخوردن که این عین حقیقت است که مهدی همیشه شبا با ، باباش است ، بابا میاد مهدی را بازی میده مهدی میاد آرام میگه فقط عکس بابا را بدین عکسش رو میگیره صورتش رو میگذاره روی صورت بابا میخوابه این که دیگه بزرگ شد بچه با این آرزوها بزرگ شد اون بابای نشینیده از زبان پدر، پسر اونم محبت پدری رو ندید یک دفعه از توی سپاه عظیمیه پاسداران دوستاشون اومده بودن گفتن بچه تقریبا یک سال و خورده ایش بود ما دیدیم حاجی برداشته آورده بچه را سپاه گفتیم حاجی این بچه را برای چی آوردین سرما میخوره گفت آوردم با بوی اینجا آشنا بشه بعد از من اینجارو جای من را این پر کنه ، با محیط اینجا بابوی اینجا آشنا بشه بعد یک جا هم هستش عکس بچه اش را خودش گهواره و تختش و اینها نجاری هم بلد بودن خودش درست کرده بود اونجا این بچه را تمام فشنگهای بزرگ بسته به کمرش شال بسته که از حالا بچه ام را آماده میکنم برای بعد از خودم اینطوری عکس انداخته که من یک دفعه قبل از اینکه شهید بشه من رفتم خانه شان رفتم بچه را لباس عوض کنم دیدم که اسماعیل تا حالا همچین عکسی نداشت ، عکسی که الان دیوار بود منتهی با یک قاب دیگه دیدم قاب کردن پشت بقچه هاست به همسرش گفتم این عکس چیه گفت ای بابا شما اون رو دیدین گفتم آره خوب چرا نباید میدیدم گفت اخه اسماعیل میگفت اون لازمتان میشه میخوام زحمتتان را کم کنم ولی به مامان نشان نده این باشه اون موقع که نیاز شد میارین به دردتان میخوره خودش کارهای خودش را کرده بود بچه ای بود که میگم از اون اول با همه بچه ها فرق میکرد مدرسه
ﺝ میرفت ما منزلمان یک طوری بود که توی راهرو من پرده زده بودم که در کوچه باز میشه دیده نشه راهروی بلندی داشتیم ایشان میخواست بره مدرسه روش نمیشد نه به باباش نه به من بگه کرایه ماشین به من بده اون موقع یک تومن پنج زا چقدر بود دیگه اون قدر می ماند پشت پرده من متوجه میشدم بچه پول نداره خوب ، لقمه اش را دادم چرا نمیره پول نداره به اون سن و سال رسید یک بار نگفت یک دانه یک تومنی به من بدین که من مثلا یک جا لازم دارم هیچ وقت من خواهرم خیلی بهشان علاقه داشت گفت اسماعیل هروقت میای تهران چه وضعیه دوتا پیراهن تو نداری عوض کنی میگفت خاله جان مگه کفن میخوایم بریم اون دنیا ما رو توی دوتا کفن می پیچن ، یک دانه پیراهن بسه مگه کثیف میام که ناراحت میشی؟گفت نه مثل گل میای با این همه حذب الله ها ببخشیدا با این همه حذب اللهی که هست تو فرق داری تو خیلی نورانی هستی تو اینجوری میای من خیلی ناراحت میشم میگم چرا یک پیراهن برای خودت نمی خری گفته بود باشه برای اینکه ناراحت نشی رفتن از خانه شان یک پیراهن میخرم که رنگش فرق بکنه که شما متوجه بهشی من دوتا پیراهن دارم بعد یک کفشهای مخصوصی می پوشیدن حالت چرم بود پوتین یک مقدار ساقه داشت توی خیابان دانشکده یک آقایی بود اون کفشها را میداد هنوزم من میرم جلوی اون مغازه صحبت میکنم این کفش پاش انگشتش پاره شده بود جلوش گفتم اسماعیل زشته مامان خوب میگفت مامان به چه چیزها فکر میکنی من وقت ندارم قربون حضرت علی برم مگه کفشهای خودش رو خودش با دست خودش نمی دوخت مگه ما عزیز تر از اونیم ولش کن با همون کفشها رفت با همون کفشها هم شهید شد همونام پاش بود بعد ما دیگه خانه مان یک جوری بود که آشپز خانه مان زیر زمین بود سفره را من بالا پهن میکردم ویرفتم آشپزخانه پایین که مثلا برنجی خورشتی بیارم هر کدوم رو زودتر میدادم بچه ها از پنجره بگذارند سر سفره اسماعیل با همون سیر میشد بلند میشد خوب اسماعیل صبر کن برنج آوردم خوب خورشتم بریز میگفت مامان بشه سیر شدم دیگه حتما باید دوجور باشه اگه خورشت آورده بودم با اون سیر میشد بلند میشد اصلا اهل تجملات نبود یک قلب خیلی مهربانی داشت من این خواهرم که میگم خیلی وابسته به ایشانه یک دفعه با ماشین از این تویوتا بود چی بود اومده بود جلو در از خانه شبها می آورد این رفتگرها که توی خیابون هستن تمیز میکنند شبرنگ میدوزن به لباسهایشان اونها را می آورد میگفت مامان اینها را بدوز ثواب کن توی خانه نشستی اینها را بدوز در صورتی که من توی خانه نمی نشستم توی بسیج ناحیه شش مرتب کار میکردم آش می پختیم برای پشت جبهه کار میکردم اونها را شب می نشستم چرخ میکردم اومده بود که اینها را ببره من گفتم خاله را تا سر ساسانی برسان اونجا ماشین سوار بشه گفت مامان از شما بعیده این ماشین مگه مال منه ما بیت الماله من خاله را تا سر ساسانی ببرم شما فکر کن از مصباح تا سر ساسانی چقدر راهه گفت نه مامان این کار را نمی توانم بکنم بعد نمی گفت ها یک جور میگفت انگار روغن میمالید به تن آدم دیگه با خنده میگفت و پیشونی من را می بوسید و میرفت اینم خداوند فرشته بود فرستاده بود انسان نبود که اون روز که نبرد ، این سعید ما به دنیا اومده بود زمستان خیلی سردی بود ما نفت نداشتیم میگم اون موقع توی دانشکده تمام امور این جنگ زده ها دست اسماعیل بود تغذیه شان نفتشان سرکارشان بگذاره هر کاری مثلا یک جا ببره ایشان بودن یک دوست داشتم گفت خانم محمدی خانه اینقدر سرده بچه سرما میخوره گفتم نفت نداریم گفت مگه پسرت پاسدار نیست ؟ گفتم خوب باشه گفت اون می توانه دیگه گفتم والا نمی دانم تا حالا که بهش نگفتم فکر نمی کنم اسماعیل اومد خانه گفتم فلانی اینجوری
ﺝ گفت یک جوری نمی گفتم که ناراحت بشه خندید گفت بگذار مامان بگن به پاسدارا خیلی چیزا میگن فکر میکنند شما الان نانتان توی روغن است این خانم که مثلا اون زمان بی حجابم بود خیلی چی بود خانه شان مهرشهر بود ساعت ده یازده شب دیدیم در زندن رفته بود از اونجا برای ما نفت آورده بود دیده بود ما توی سرما ماندیم اسماعیل برای ما نفت نیاورد که سهمیه ما نیست که سهمیه جنگ زده هاست سهمیه همه اونهاست که کپن دارن این بچه اینطور بچه ای بود
ﺲ تا قبل از مدرسه رفتنش یعنی حدود شش هفت سالگی اتفاق خاصی خاطره قشنگی مطلبی نکته ای هست برایمان بگویید؟
ﺝ والا روزگار که با ما خیلی ناسازگار بود بازم ما راضیم به رضای خودش ولی کن من خوب بود حافظه ام خوب بود والا از اون موقع که سعید ما اینطور شد کلا اصلا تازه خوب شدم من لرزش دست و پا دهن نمی توانستم حرف بزنم حافظه ام رو خیلی از دست دادم
ﺲ خدا انشالا بهتان سلامتی بهتان بده
ﺝ باید مثلا نمی توانم از کوچیکی هایش میگم تنها چیزی که میخواست اصلا توقعی نداشت آروم مدرسه اش را میرفت می اومد
ﺲ اهل بازیگوشی نبود اصلا اذیتتان نمیکرد ؟
ﺝ اصلا ، از خانه بیرون نمیرفت
ﺲ حتی قبل از مدرسه؟
ﺝ من خودم میگم توی خانه کار میکردم بافتنی اینها مشتری خیلی داشتم خوب دوتا اتاقم بیشتر نداشتیم راهرو بود میگفت برم کجا مامان توی مصباح وایسم سر کوچه اصلا اهل اینکه دوست باشه ، چرا دوست داشت امثال که هم تیپ شما آقای بوکان آقای چیز
ﺲ یعقوبی فرمودید؟
ﺝ یعقوبی آقای شریفی که پسر عموشان هم شهید شدن با همچین آدم بهرام شریفی با همچین آدمهایی از اولش هم دوست بود هم نشین بود اصلا توی کوچه نمیرفت رادیو اینها فقط میگفت اخبار می اومد میدید خواهراش یک چیزی رو ناراحت میشد تندی میکرد راجع به اون موضوع تندی میکرد با خواهراش میگفت من به شما میگم این آهنگ ها را گوش نکنید داستان داره این رو داره اون رو داره اینها را گوش کنید
ﺲ اون موقع شغل پدرشان چی بود؟
ﺝ راننده بودن
ﺲ راننده تاکسی یعنی؟
ﺝ بله راننده تاکسی بودن
ﺲ بعدا وضع مالیتون خوب بود که رادیو تلویزیون داشتین؟
ﺝ تلویزیون نداشتیم
ﺲ تلویزیون نداشتین رادیو داشتین؟
ﺝ بله رادیو داشتیم
ﺲ خوب مدرسه کجا رفتن؟
ﺝ مدرسه ایشان توی ترک آباد اونطرفه یک رودخانه هستش چطوری بگم
ﺲ اسمش خاطرتان نیست؟
ﺝ بله
ﺲ خوب توی ترک آباده
ﺝ ترک آباد بود یک رودی هست بزرگ که چی بود اسمش اونجا اولیش را رفت بعد هم اومدن چیز توی همون مصباح از پنجم به بعد اومدن بعدش هم دوباره الان یک مدرسه هست اسماش خاطرم نیست دهخدا بودن ، دهخدا بودن بعد که راهنماییشان هم همون روبروی مثلا اونجا درس خواندن بعد سعیدمان هم توی مصباح توی همون مدرسه که نزدیکمان گذاشتم من اونجا درس بخوانه ایشان نگذاشتن گفتن اینجا محیطش خوب نیست در میان از اونور دخترا میان از اونور پسرا باید بیاد اون مدرسه که من درس خواندم اونجا خیلی خوبه مسیرش خوبه حتی خواهر بزرگشان دانشگاه قبول شدن میخواست بره یک مدرسه گفت نه امکان نداره اون مسیر را شما بری اونجا هم مدرسه نگذاشتن
ﺲ خوب تا چه مقطعی درس خواندن؟
ﺝ تا دیپلم درس خواندن چند ماه مانده بود دیپلمشان را یک روز اومد گفتم چطور زود اومدی گفت مامان مگه اخبار را نشنیدی گفتم نه نمیدونم مشغول بودم گفت امام فرمودن حالا دیگه مدرسه هاتون پشت جبهه اول جبهه بعد مدرسه گفتم خوب شما دیپلمت را گفت مامان اصلا یک ساعت هم نمی توانم تحمل کنم فعالیتش خوب بود توی مساجد بود ، مسجد اعظم مسجد اونور کمربندی ترک آباد باز اونجا بودن حتی اون جا با دست خودش ساخته بودن اونجا هم بودن فعالیت خیلی داشتن
ﺲ بسیار عالی توی این فاصله که درس میخواندن درسشان خوب بود ؟
ﺝ درسشان خوب بود
ﺲ تجدیدی می آورد؟
ﺝ نه نه ، درسشان خوب بود ولی خیلی نه چون میگم کار ایشان فقط درس خواندن نبود هم کار میکردن که در آمدی داشته باشن به باباش نگن مثلا پول بده کار میکردن با دوچرخه میرفتن باغبانی میکردن کارگری میکردن خرج خودشان را در می آوردن هم به سپاه سر میزدند یک دفعه اومد گفت مامان نمی دونم رفته بودم چه جایی گفتم کجا؟ همون تلویزیون که همه نشان میدن آدم های عجق وجق رفتم اونجا دیدم یک مایه داره رفتم تیغیدمش یعنی چی اسماعیل؟ رفتم دیدم مال داره دیگه گفتم بگیرم بیام پشت جبهه برای بچه ها خرج کنم
ﺲ یعنی چطوری گرفته بود؟
ﺝ رفته بود ، خیلی زبان شیوایی داشت ، صحبتی که میکرد همه خوششان می اومد یک خانومه بوده ظاهرا مسئول اون بخش گفته بود این آقا هرچی میخواد در اختیارش بگذارین ، فقط گفته بود شما که این همه لطف داریدگفته بود
ﺝ نمیشه یک روسری گفته بود نه متاسم نمی توانم روسری سر کنم گفته بود مگه پول نمیخوای ، پولت را بگیر برو دیگه با روسری من چکار داری
ﺲ اهل ورزش بودن؟ یا اهل هنر ، فعالیتهای غیر درسی شان را برای ما توضیح بدین؟
ﺝ غیر درسی همون وقت میکردن اولا که خوب بچه داشتن خانم داشتن
ﺲ نه توی همون دوازده سالی که درس خواندن؟
ﺝ اون دوازده سالی که درس خواندن میگم بعد اون وقتهایی که فرصت داشتن میرفتن شهریار مخابرات اونجا بودن بعد میرفتن توی باغهای شهریار کمک کشاورزها میکردن وقتی می فهمیدم اونجا میرن که برای من گوجه سبز می آورد می دونستن که من دوست دارم میگفتم اسماعیل شهریار بودی میگفت آره میرفتن کمک روستایی ها میکردن بعد دوباره می اومدن خسته کوفته نجاری انجام میدادن هم کمک میکردن به اونها که نیاز داشتن مدارس و اینها میخواستن به اونها رایگان میساختن میدادن هم برای خودشان خانه خودمان یک دکور خیلی عالی ساختن الان متاسفانه فروختیم ماند اونجا و
ﺲ از کجا یاد گرفته بودن نجاری را؟
ﺝ هیچی همینجوری رفته بودن سر کوچه شان نجاری بود این را دیده بودن شروع کرده بودن برادرم هم تقریبا نجاری بلده البته شهرستان هستن ولی خوب یک دونه رادیو درست کردن ، رادیو درست کردن همه کارش را کردن فقط میخواست چوبش درست بشه که دیگه وقت نکردن چوب دورش را میساختن میشد یک رادیو حسابی مثلا اینطوری بود
ﺲ ورزش چطور؟
ﺝ حویه کاری اینها میکردن
ﺲ ورزش؟
ﺝ ورزش هم بودن توی تربیت بدنی بودن مدال هم دارن الان برین میدان سپاه توی سپاه برین توی یک اتاقی هست مدارکش رو دارن
ﺲ چه ورزشی بوده؟
ﺝ توی ورزشهای رزمی بودن
ﺲ رزمی بودن بیشتر؟
ﺝ بله
ﺲ خوب راجع به شغل و کار کردنشان هم برایمان بگویید؟ که فرمودید حین درس کار میکردن که زیاد ازپدر پول نگیرن
ﺝ میگم میرفت مثلا با دوستاش میرفتن یک آقا رضایی بود باهاش میرفتن کارگری میکردن باغبانی میکردن وقتیکه اعلام میشد میخوایم یک طرفی بریم بسیج سپاه دانش بود اون موقع میرفتن روستاها کمک میکردن خواهراش رو برمیداشت میرفتن اونجا کار میکردن گندم درو میکردن همه کار به روستاییها کمک میکردن می اومدن اصلا یک ساعت خالی نداشت این بچه فعالیت میکرد
ﺲ ازکی شروع کرده بودن به اینجور فعالیتها؟ از چند سالگی؟
ﺝ تقریبا ایشان رفتن راهنمایی میگم اصلا از این رو به اون رو شدن
ﺲ خوب مادر راجع به شغلشان صحبت میکردین ؟
ﺝ بله شغلشان که گفتم خدمتتان همون نجاری بود و بعد که سپاهی شدن اول که بسیج بودن و شدن بسیجی دیگه بعد درجه شان رفت بالا و شدن سپاهی و اینها اون مسئولیتی که توی دانشکده داشتن
ﺲ دانشکده؟
ﺝ دانشکده توی خیابون کشاورزی ، مصلی هست الان خوابگاه بود اونجا دیگه ، خوابگاه دانشجوها بود ایشان مسئولیت جنگ زده ها را داشتن
ﺲ چطور از طرف سپاه یعنی؟
ﺝ بله بله اونجا بودن بعد یک شب نیامد خانه بعد فردا اومد دیدیم که بالای چشمش رو بسته گفتم اسماعیل ابروت چی شده گفتش که هیچی داشتیم با بچه ها شوخی میکردیم چوب درخت ابروم رو یک ذره همچین من که باور نکردم گفتم خوب چرا برنمیداری اون باند رو گفت حالا بگذار خوب بشه عفونت اینها میکنه بعد که برادرش رفته بود بیرون گفت مامان دیدم رفت درمانگاه بخیه اش را کشید اونجا نگو از منافق ها و اینها اومدن درگیری بوده تیر اومده درست از بالای ابروی این رفته که اونجا دوتا بخیه خورده بعد اصلا خستگی نا پذیر بودن
ﺲ مخابرات هم از طرف سپاه میرفتن؟
ﺝ بله مخابرات رو هم از طرف سپاه بودن ، مخابراتی که کارمیکردن بعدها دوستاشون گفتن که حاجی اونجا کار میکرد محل کارش بود اونجا رو تمام اتاق رو نقاشی های خیلی جبهه و با بچه ها و اینها خیلی نقاشی های قشنگی داره کاشکی بتوانید بیایید ببینید ما دیگه توی اون وضعیت هیچکس همت نکرد بعدها منم خیلی گفتم ولی نشد متاسفانه ما بریم اون اتاق را ببینیم که ببینیم چیا کشیده چیزایی نوشته صد درصدخیلی دوست داشتم دوستاشون یک وقتا می اومدن صحبت میکردن میگفتن اسماعیل از ماهاچی میگفت؟ خیلی دوست داشتم ببینم توی اون نقاشی ها از من و باباش چطوری یاد کرده چکار کرده یک دوستشان گفت خانم شما چی میگید همه حرفشان فقط شماها بودین دیگه میگفت فقط تنها ناراحتیم پدر مادرم است اون که همسرمه خودش سپاهیه بسیجیه قبول کرده اومده اونم فرزندمه اگر راه من رو رفتچه بهتر نرفت دیگه خودش میدانه و خدای خودش ولی برای پدرمادرم ناراحتم من هرکاری میخوام بکنم ایشون در آسایش باشن که من خودم چون کار میکردم ایشان حاج آقای ما به هرحال یک فرمایی کارشان اینها من خودم اول خدا کمکم کرد چون خودم پدرم خیلی تعصبی بودن هستن الان شاید بیایند نگذاشتن گفتن دختر من نباید ایشان درس بخواند ، نگذاشتن خودم خیلی آرزوی درس خواندن داشتم بعد که نگذاشتن گفتم نه حالا دیگه هر طوری هست بچه هام باید درس بخوانند خوشبختانه بچه هام هم واقعا درس خوان بودن دیگه به طوریکه اصلا میگفتم بابا چقدر درس میخوانید من خسته میشدم الحمدالله همشان مو فق هستن و یکی شان دوتا لیسانس همزمان دوتا دانشگاه خواندن زبان و جغرافی خواندن یکی شان مهندس کامپیوتر دخترم یکیشان دبیر بود که به عللی نتوانست ادامه بدن
ﺲ خدا حفظشان کنه انشالا
ﺝ پسرم هم مهندس برق هستن
ﺲ خدا حفظشان کنه انشالا
ﺝ تلاشم رو کردم یعنی شما دستهای من را ببینی مثل پسرمی این دستای من از کار است( دستش را نشان میدهد) که مثلا خیلی کار کردم
ﺲ در آمدشان را از این مشاغل مختلفی که داشتن چطور خرج میکردن؟
ﺝ بله ایشان چون میگم یک آدمی بودن که از دنیا هیچی نمی خواستن خیلی کم توقع بودن همینطور از خانواده خیلی قدر دان پدر و مادر بودن اصلا راضی نبودن که پدرشان کار میکنه برای ایشان حتی یک جفت جوراب بخره هزینه خودش را خودش در می آورد بعد کارهایی که میکردن به هر حال یک جوان میگم اسراف نداشتن توی کارشان اون موقع هم درآمدها مگر چقدر بود یک باغبان که میخواست بره یک صبح تا شب مگر چقدر بهش میدادن در اون حد که مثلا اینقدر کار بکنه پول جورکنه یک دچرخه برای خودش بخره دیگه نگفت مثل بچه های دیگه برای من دوچرخه بخر حالا فقط کوچیکیش رو میگیم چیزهای دیگه بماند خودش کار کرد و خودشم دوچرخه خرید ، با اون دوچرخه میرفت که کرایه ماشین نده مثلا از اینجا میره حصارک ، از اونجا میره نمی دونم کجاها بره که برای کار تابستانها مدرسه اش دفتر کتابش رو میدیدم بله دفتر کتابش رو خودش خریده آورده
ﺲ از چند سالگی شروع کرد به کار کردن؟
ﺝ از راهنمایی
ﺲ از راهنمایی ؟
ﺝ بله از راهنمایی کار کردن عاشق امام حسین بود، اصلا من باید از همینجا شروع میکردم واقعا عاشق امام حسین بودن خیلی هیئتی بودن اینطور نه که ظاهر ما که نمی دانستیم بعد ها فهمیدیم که تا خودشان بودن ما نمی دانستیم بعد من این را میدانم که باباش میگفت مثلا این چقدر دیر میاد فلان من می دانستم کجا میره ولی خوب باباشان یک مقدار مخالفت میکرد من تا ایشان بیان بیدار می ماندم که مثلا اومدن پشت اون پرده ای که گفتم جلودر زده بودیم میرفتم الکی تو چرا اینقدر دیر میای چرا اینقدر اذیت میکنی فلان که باباشان بلند نشه چیزی بگه ، بگخ که من مثلا دعواش کردم تنبیهش کردم میخندید میگفت ببخشید مادر فلان که باباش بشنوه اینطوری ما اینها را برگذار میکردیم تمام شد چون من می دانستم کجا میره با کیا میره با کرمانی و با این و اون همش با اینها بود بعد که ازدواج کردن دیگه تقریبا آزاد تر شدن دیگه خانومشان هم بسیجی بودن و گفته بودن قبول کرده بودن موقع ازدواج کردن مادر خانومشان که از اهواز اومده بودن گفتن آره اومد خانه من دیدم پشت پیراهنش انگار یک علامتی رو من دیدم انگار خودش متوجه شد که من دیدم زود برگشت گفتم بگذار ببینم عمو چیه گفتش هیچی چیزی نیست میخوام برم پیراهنم را عوض کنم گفت نه من دیدم یک چیزی هست باید مثلا من ببینم دیگه خیلی روش نشده بود بزرگتر بود حرفش را زمین بندازه گفته خوب باشه شما اینور وایسا من برم لباسم را عوض کنم بیارم پیراهنم را ببین بدنم را نمی گذارم ببینی رفته بود پیراهنش را عوض کرده بود آورده بود دیده بود تمام خونه بعد دیگه خیلی
ﺝ اصرار کرده بود خیلی مثلا گریه کرده بودن دیگه به زور پیراهن این را زده بودن بالا که ما که میریم اونجا سینه زنی میکنیم یک عده هستن که از منافق ها هستن میان مثلا میخوان ما رو آروم کنند به قصد کشت ما را روی سینه روی پشت ما را میکشن میبرن میندازن بیرون بیهوش بشیم هرچی بشیم متوجه نمیشیم من مثلا دیشب اینطوری شدم یک عده بودن که به هر حال ضد انقلاب بودن مال محل خودمان خیلی بودن تمام بدن این بچه همیشه هینطور زخم بود امام حسین اصلا واقعا عاشق امام حسین بود یک وقتی من میگفتم اسماعیل مامان جان شما سهمیه خودت رو رفتی دیگه گفت مامان سهمیه بندی نیست آخه چرا من مثلا یکبار توی همین پارک چمران هست اینجا مانور داشتن گفتن که مامان میخواین بیایید اونجا ما رفتیم اونجا رفتیم و دیگه من خسته شدم اومدیم یک مقدار عملیات آرپی جی زن بودن مثلا یک سری عملیاتشان را انجام دادن ما اومدیم نمی دونم حالا تنها اومدم یا با بچه ها بعد شبش خبر به ما دادن که اسماعیل بیمارستانه خدایا باز چی شد اسماعیل بیمارستان ، بیمارستان مدنی رفتیم بیمارستان مدنی دیدم تمام سر و صورت و بدن این بچه ترکش است گفتم چرا اینطوری گفتش که آقای شریفی با موتور میان انگار از این چیزها هستش
ﺲ نارنجک؟
ﺝ کوچیک ها هستن میندازن منفجر میشه مثل یک توپ میکشن سرش و میندازن
ﺲ نارنجک
ﺝ ایشان این رو که داشته می اومده برای عملیات مانور اونجا انجام بدن وری موتور بوده سیم این بیرون بوده اسماعیل میاد میگه شریفی شریفی سیم نمانه زیر موتور همین که این از دهن اسماعیل در میاد منفجر میشه شریفی که شهید میشه تمام دل و روده اش میریزه بیرون اسماعیل را هم که پرت میکنه تا کجا میره تمام تنش پر ترکش بود من رفتم بیمارستان وگریه زاری مامان جان آخه تا کی گفت مامان چیزی نیست آبکش است دیگه می توانی برنج هم آبکش کنی بعد ایشان سه روز بیمارستان بودن روز سوم برای شریفی میخواستن مراسم بگیرن اسماعیل گفت هر طور هست من را باید ببرین مراسم شریفی را ببینم من رفتم به پرستارها گفتم حالت مسخره آقای حاجی زاده میفرمایند یک ماشین بیاد یک ویلچر بیاد من برم مراسم شریفی در هر صورت پرستار به ما دادن ما بردیم تازه اون موقع هم من نمی دونستم اسماعیل یک همچین مقامی داره من اصلا خبر ندارم یک بچه میره میاد هئتیه مسجدیه نمی دونستم باورتان نشه شاید راضی نشه شاید شب بیاد به خوابم بگه مادر من راضی نبودم این همه درون من را ریختی بیرون باورتان نمیشه وقتی این را روی ویلچر نشاندن خدا میدانه مردهایی بودن که ریش سفیدشان تا سینه شان بود افتادن به دست و پای سعید من گفتن این بچه اصلا این بچه مال کیه خودم رفتم پیش خانومها اصلا طاقت نیاوردم انگار عین امام زاده بخوان این رو پرستش کنن زیارت کنن اسماعیل همچین حالتی بود دیگه دیدن اسماعیل نمی توانه بشینه دراز کردن روی برانکارد تا مراسم تمام شد همونجا با اون حالش سینه میزد اشک میریخت که شریفی رفت من موندم تمام اون اهل محل اصلا انگار امام زاده بود اونجا که اسماعیل را اینطوری می پرستیدن ولی متاسفانه ما متوجه نبودیم که همچین گوهری را ما درایم
ﺲ حالا لابه لای صحبتتان یک سری از شاخص های اخلاقیش را فرمودید حالا اینکه خیلی خبر نمی داده که مردم دار بوده کمک میکرده خوش اخلاق بوده باهاتون وقتش رو هدر نمی داده خیلی توی کار هیئت و امام حسین بوده و اینها حالا بازم اگر از شاخص های اخلاقیش دارید بازم ما می شنویم از اخلاقش اشکال نداره
ﺝ هر چی بگم تمامی نداره، ایشان با اینکه ازدواج کرده بودن امکان نداشت مثلا یازده شب دوازده شب زودتر نمی اومدن خانه امکان نداشت بیاد یک سره بره خانه شان امکان نداشت می اومد اول من را میدید می دونست به هر حال باکفش بیاد توی راهرو مثلا ناراحت میشم از همون قدشم بلند بود دیگه از پشت پرده دراز میکشید تا نزدیکهای در اتاق یک خورده با من سر به سر میگذاشت که مثلا من را ببینه دل من را بده بد بره خانه میگفتم اسماعیل اخه دختر مردم غریبه برای چی مثلاالان این موقع تو کارت چیه سپاهی میری ظهر هم بر میگرده خانه اش الان ساعت دوازده شبه میخندید میگفت مامان جان تو به فکر خودت باش اون میدونه اون وقتی خانم سپاهی شده خودش میدونه اون قبول کرده اومده من اومدم شما را ببینم یک خورده سر به سر زبان ترکی هم نمی دانست درست یک خورده ترکی یک خورده فارسی سر به سر من میگذاشت باباش میگفت لااله الی الله پاشو برو پسر سر خانه زندگیت میخندید میگفت مامان دوست دارم میرفت امکان نداشت یک شب نیاد بهشان گفتیم خوب شما چکاره ای سپاهی هستین ؟ ساعت دو میای باید ساعت دو بیایی خانه دیگه میگفت نه من دوهزاز و پانصد تومن دارم پول مفت دولت میگیرم باید اونقدر کار بکنم که این حلال باشه میگفتم برای دوهزاز و پانصد تومن مگه فقط شمایی مگفت باشه هرکسی را توی قبر خودش میگذارند من اینطور احساس میکنم من باید تقلا کنم که این دوهزاز و پانصد تومن برای من حلال بشه چون ما بعد فهمیدیم که دوهزاز و پانصد تومن را هزینه خانه اش نمی کرد چون خانومش هم درآمد داشت دیگه یا پیرزنی بوده پیر مردی بوده قند و شکر و نفت میخریده نصف شب میبرده در خانه اینها تحویل میداده
ﺲ بعد از شهادتش متوجه شدین؟
ﺝ بله بعد از شهادتش متوجه شدم
ﺲ چطور؟
ﺝ یکی یکی اومدن تقریبا گفتن اونکه روبروی خانه مان بود چند سال ما اونجا بودیم متوجه نشده بودیم ایشان تهران بودن اومده بودن اصلا حجله را دیده بودن چه حالی شده بودن خیلی پیر بودن بعد از این من از کی قند و شکر بگیرم گفتم حاج خانم یعنی چی؟ گفت بعد از این من چطور قند بگیرم پسر تو برام قند می آورد کپنی بود دیگه برای من پسر تو می آورد پول میداد سیگار میکشید اون موقع ، پول میداد قند و شکر برام می آوردنفت نداشتم نفت می آورد گفتم خدمتتان خیلیا پشت یک پنجره کوچیک داشتیم به کوچه باز بود من یک هو میدیدم صدای ناله میاد بلند میشدم میدیدم که از اون کوچه ما اون موقع کاهگلی بود دیوارها دست میکشن به این کاهگل بو می کنند که از اینجا یک امام علی گفتم استخفرالله این را نگین بگین یک آدم مومن یک فرزند پاک مملکت رفت فدای امام خمینی شده چرا میگین امام علی این را نگین بعد ها فهمیدیم که این بچه این بوده از خوردنش از پوشیدنش عروسیش امکان نداشت ، لباس سپاهش رو شب عروسیش از تنش در نیاورد گفت این لباس رو ، این را پوشیدم تا
ﺝ زمانیکه برم زیر خاک الان توی عکس ها مشخصه همه جا توی عروسی لباس سپاه تنش است بعد ایشان که گفتم می آورد شب نما ها را که من بدوزم برایشان یک هو میدیم لابه لای اینها لباس خودشم یک ذره لباس خودشم شکافته شده می آورد اونوقت با شرمندگی روش نمیشد میگفت مامان میگفتم میدونم لباست شکافته منم میگفتم بابا تو دیگه زن داری منم سر به سر میگذاشتم میگفت مامان من که نمی توانم به اون بگم اون اگه به بچه شیر نده من نمی توانم بگم برو شیر بده تو مامانمی می بوسید بعد من اون را چرخ میکردم
ﺝ ازدواجشان یک شب اومدن همینطور که شوخی میکردن با من گفتن که مامان ببخشید من میخوام قاطی مرغ ها بشم من گفتم یعنی چی اسماعیل(خنده) خوب دیگه گفت و رفت زیر زمین اونوقت خجالت کشید من یک خورده فکر کردم دوزاریم افتاد این چی میگه باباش اومد گفتم که اسماعیل اینجوری میگفتش گفت خوب باشه کی هست حالا گفتم نمی دونم رفت زیر زمین دیگه خلاصه اون روز حرف نزد فردا که اومدیم شروع کردیم حرف زدن گفتش آره با علی آقا اونجا همکاریم توی همون دانشکده با هم هستیم جنگ زده بودن دیگه از اهواز اومده بودن از دزفول اومده بودن خانوم اون من خودم براش کار جور کردم توی دفتر دیدم چند وقتیه که تحت نظر دارم اگه شما بپسندی چون اونیکه من میخوام ایشانه از نظر دین و ایمان وحجاب و اینها اونیکه میخواستم هست گفت باشه اصل شما هست دیگه گفت نه اصل شمایین نه باید خودتم بپسندی به هر حال عروست است حالا زد از اونطرف عموم اومد از تبریز و با اونها رفتیم و رفتیم دیدیم خوب دختر خوبه و اونیکه اسماعیل ما از نظر مالی شاید درست نیست بگم صفر بودن یعنی یک طرف اتاقشان گلیم بود یک طرف ما کفشهایمان را در آوردیم ولی اسماعیل گفت وجود خودش را میخواهم من کار ندارم که کین و چین ما هم خوشمان اومد و پسندیدیم قرار شد که اینها ازدواج کنن رفتن اومدن خودشان دو، دفعه رفتن بیرون که مثلا خرید کنند اومد گفتش که مامان اصلا مثلا یک دونه روسری برداشته میگم یک دانه دیگه بردار میگه بسه دیگه دوتا روسری را میخوام چکار کنم اینطوری ازدواجشان را شروع کردن شش ماه نامزد بودن مثلا شاخ نباتتش اینها را گفت مامان بیا بریم با هم انتخاب کنیم از سه راه دانشکده رفتیم انتخواب کردیم و خریدیم آوردیم
مراسماتشان چطور بود؟
ﺝ مراسم هیچ مراسم نداشتن
اصلا؟
ﺝ غذا فقط پختیم گفت مامان خیلی هم اصراف نکن میخواست ازدواج کنه دیگه من از تبریز تمام فامیلام را گفتم اومدن و من عموم یک خورده سر به سرش گذاشت گفت بابا آخه این چه وضعیه اومدیم عروسی بعد خاله ام چون پسرم اسماعیل شیر همدیگر را خورده بودن میگفت این پسرمه دیگه گفت اسماعیل توبخوای نخوای ببخشید من باید بلند شم برقصم گفت میخوای بلند شی برقصی گفت باشه اسماعیل گفت ، رفت بیرون و ما تلفن نداشتیم رفت اون همسایه که تلفن داشت گفتم اسماعیل میخوای چکارکنی میخوام زنگ بزنم بیان جمع کنن این مراسم رو یعنی چی میخوام بلند شم برقصم من مگه با شما حرف نزدم اگر میخواین برای خودتان برقصین من میرم یا زنگ
ﺝ میزنم بیان جمع کنن که من اومدم گفتم خاله اسماعیل اینطوری ناراحته این کار را نکن ، خانومها خانه خودمان بودن دیوار به دیوار همسایه آقایون اونجا بودن توی عکس ها هستش که دیگه ما اینها را گفتیم باشه هیچ کاری نکردیم فقط یک دست زدن و اومدن صلوات فرستادن و شام خوردن هرکی رفت اونهایی که میخواستن ماندن و تا آخر شبم لباسش تن خودشان بود
لباس سپاهی ؟
ﺝ سپاهی تنش بود خانومشم قرار شد بیاد خانه اونم گفته بود ما رسم نداریم هیچی نمیاریم حتی یک بالشت هم نمیاریم من خودم براش یک اتاق درست کردم رفتم اجاره کردم دوتا اتاق و یک آشپزخانه همه چی خریدیم یخچال گاز و فرش ویک دانه پرده و اینها رخت خواب درست کردیم خانه مجردی تقریبا دانشجویی برایشان درست کردیم شب گفت هیچ کس هم با من نیاد ما میریم سر خانه زندگیمان شما هر کاری میخواین بکنید بکنید خانومش را برداشت و رفتن خانه خودشان فردا گفتن بچه ها ما میخوایم یک خورده بخندیم میخوایم چی کنیم گفت نه ، نه خانه مامانم نه خانه خودمان هرجا میخواین برین مهمونها گفتن میخوای ما را بیرون کنی؟ گفت نه قدمتان روی چشم بعد خواهرم گفت آبجی اجازه بده من ببرمشان تهران گفتم ببر مهمونها را همه را بردن تهران مثلا اونجا واسه خودشان یک ذره شادی کردن یک ذره چی کردن که اسماعیل توی اونها نباشه این ازدواجشان بود
بعدا صاحب فرزند هم شدن؟
ﺝ بله ، بعد زا شش ماه که ، انگار شش ماه نامزد بودن بعد که ازدواج کردن و بلافاصله خانومشان باردار شدن و موقع شهادت ایشان دوسالش تمام میشد که تولد دوساله اش را میخواستن بگیرن که رفت منطقه دیگه بر نگشت
فرزندشان آقا مهدی فرمودید ، خوب راجع به جبهه رفتنشان دیگه صحبت کنیم از کی رفتن جبهه ؟
ﺝ جبهه رفتنشان اولین بارش رو که رفتن مجرد بودن تقریبا هفده سالش اینها بود رفتن پادگان تهران اسمش یادم نیست ولی میدونم که با سپاه حضرت محمد رفتن ، من با باباش بلند شدیم که رفتیم بدرقه کنیم گفتن رفتن اتوبوسها دیگه ما اونجا چقدر ناراحت شدیم و اینها که دیگه ندیدیمشان
قبل از اینکه بره شما باهاش مخالفت نکردین نگفتین هنوز سن قانونیت نرسیده هفده سالت است حالا بگذارید موقع خدمت میرسه ، خدمتتان را برید ؟
ﺝ باباش یک وقتهایی میگفت ولی من نه میگفتم خوب دوست داره این همه التماس میکنه بره
باهاتون صحبت میکردن چرا میخوان برن جبهه؟ حالا پیش پدر چطور جواب میدادن که ایشان را راضی کنن؟
ﺝ نه با ایشان خیلی چون میدونست حرفی که میخواد بزنه ایشان تا آخر میگن خیلی بحث نمیکردن که خدای ناکرده بی احترامی نشه ولی با منم شوخی میکرد و هم حرفش رو جدی میگفت با خنده میگفت دیگه اون سری که رفتن دیگه خودم ، من وقتی رفتم دیدم نیست انگار توی دل من خالی شد گفتم این چه کاریه یعنی هیچی بچه من رفت
ﺝ دیگه نمی بینمش اونجا بودن مادرها پدرها دلداری میدادن گفتن هرکی که بره نباید شهید بشه میرن برمیگردن انشالا که دیگه حالا اون روز رو ما چطوری شب کردیم برگشتیم ایشان که منطقه رفتن بعد از بیست و پنج روز
ﺲ همون بار اول
ﺝ بار اول که ما خبر نداشتیم ازشان تلفن هم نداشتیم که برادر شوهرم زنگ زد به همسایه مان اومدن به ما گفتن که بیایین خانه ما برادر شوهرم اسماعیل جبهه است میخواد باهاتون صحبت کنه نگفت زخمی شده آوردن بیمارستان ما رفتیم خانه برادر شوهرم وقتی صحبت کردیم ایشان گوشی را برداشت و نتوانست گریه کرد نتوانست با اسماعیل صحبت کنه من صحبت کردم قشنگ خیلی عادی صحبت کردم گفتم چطوری مامان حالت خوبه فلان گفت آره فقط دلم برای شماها خیلی تنگ شده جام خیلی خوبه خیالتان راحت باشه گفتم کی میای گفت انشالا هرچه زودتر میام انگار دیگه مشکلی به اونصورت نداره میام نگو توی بیمارستان دیگه بعد من یک صدایی شنیدم گفتم اسماعیل چه صدایی بود گفتش هیچی به هر حال بچه ها میرن میان نگو اون عصا از دستش می افته ، بچه ها میرن و میان بعد دیگه ما اونجا یک خورده گریه کردیم و برادر شوهرم اومد ما را رساند که حالا خاطرم نیست مثلا توی بیمارستان بود که چطور این را با آمبولانس آوردن کرج ، آوردن خانه مان ، آوردن خانه مان دیگه به ما نگفته بودن که این زخمیه ، به ما نگفته بودن که زخمیه بعد میگم که از آمبولانس که پیاده میشه از همسایه مان می بینه میگه که من برم به مامانت بگم میگه نه نه نه نرین بگذارین فکر میکنه چطور من را دیدین بگذارین برم ببینه عصا را هم میگذاره کنار بگذارین برم تا پشت در میاد با عصا ، صاحب آمبولانسیه میاد عصا را میده به اون دستش میگیره به در که بتوانه وایسه من ببینم که سر وپاست این که خواست پاش رو برداره دیدم نمی توانه دیگه من همونجا غش کردم افتادم دیگه متوجبه نشدم بعدا هیچی دیگه آمبولانس رفت و اینها آوردن سفارش دادم گوسفند آوردم و اینها این ناراحت شد گفتم پاشو اسماعیل بیا توی حیاط گفت این کارها چیه میکنید فلان وخلاصه ما این گوسفند را کشتیم یک پشتی گذاشتیم ونشست و گفتش که ای بابا کاش من همیشه زخمی باشم ببین چقدر به من میرسن کاش که من همیشه زخمی باشم هی پشتم پشتی میگذارند میگن جگر بخور اینکار را بکن آدم انگار مریض میشه عزیز تر میشه از این شوخی ها خیلی میکردبا من یک روز درمیان باید میرفتن بیمارستان پانسمان پاش رو شستشو میدادن زخمش رو شستشو میدادن عوض میکردن بعد که یک روز میخواست بره ما اولا هرکاری کردیم عصا برنداشت با اون پا بعدشم گفتم من بیام گفت نه اصلا اگه شما بیایی بگذار پام همینطور بمونه خشک بشه خواهرم گفت آبجی بگذار من برم گفتم خوب شما برو رفتن طول کشید تا اینها بیایند اینها بیان اونجا دیگه خیلی انگار توی درمانگاه خیلی گفته بودن آقا یعنی چی پات را نگذاری زمین به هر حال عصا رابه زور داده بودن بهش که حداقل یک دانه بردار خواهرم اومد گفت آبجی خوب شد شما نیامدی نمی دونی از این سرم ها نصف سرم را با سرنگ ، تا مچ دست این آقا میرفت توی پای سعید ، اسماعیل پاش اصلا هیچی نداره هرچی بوده برده اونجا تو مگر می توانستی طاقت بیاری گفتم پس اسماعیل چکار میکرد گفت اسماعیل هیچی فقط چشماش رو بسته بود دندانهایش را به هم فشار میداد گفتم هیچ ای ، گفت اصلا بلند شد خندید گفت چی شد خاله دیدی چی بود میگفت من حالم بعد بود گریه نمی گذاشت حرف بزنم خلاصه تا این پا اومد و بیاد و خوب بشه انگار گفتن که عفونت کرد گفتن از زانوبه پایین باید ببرن گفت امکان نداره فعلا که پاداره من رو میکشه دیگه من چرا برم ببرم بندازم اونور هروقت
ﺝ دیدم با این پا نمی توانم برم ، نمیشه به اونجا نمیرسه اون موقع خدا خودش میدونه چکار کنه تا دوباره که خدمتتان گفتم می اومد حی التماس حالا دیگه ازدواج کرده بود بچه هم داره
ﺲ یعنی قبل از ازدواجش این اتفاق براش افتاده ؟ بعد اینکه خیلی تاکید داشته با عصا نیاد توی کوچه برای چی بوده؟
ﺝ میگفت من الان عصا بردارم میخوام بگم من حالا رفتم جبهه ، جانبازم افتخار کنم به خودم؛ میلنگم حالا ممکنه پام پیچ خورده ول عصا بردارم میدونن همه همسایه ها من رفتم جبهه دیگه فکر میکنن که مثلا من میخوام ببینید من جانبازم به این علت برنمیداشت عصار و
ﺲ بعدش با همین پا دوباره رفت جبهه؟
ﺝ با این پا رفت جبهه به اضافه اینکه این پا عفونت کرده بود زده بود به کلیه ها ؛ کلیه ها ناراحت بود ازدواج هم کردن و بچه هم دارن هی می اومد میگفت من برم میگفتم اسماعیل بسه من دیگه طافت ندارم پس آخه زنت بچه ات میگفت اولا زنم میدانه ، زنم پاسداره دوما بچه ام خدا رو داره سوما مامان هر مادری آرزو داره که پسرش داماد بشه خوب من داماد شدم با شوخی اینها را میگفت ها من داماد شدم خوب بچه دارم شدم ببین نوه ام داری پس آخه بپرس ببین آرزوی پسرت چیه ، نمیخوای بدونی آرزوی پسرت چیه میگفتم خوب آرزوت خوب رفتی دیگه می دونم چی میخوای بگی ولی خوب رفتی سهمت رامیگفت مگه سهمیه بندیه مامان ، مامان اون کوپنه که سهمیه بندیه چطور من بشینم اینجا اهواز پر دشمنه ، دزفول پر دشمن است شما فقط خواهشا یک کاری کن من آخرین آرزوم را برسم یک طوری نمی گفت که مثلا من نه میفهمیدم جدی میگه یا شوخی ، همش با خنده میگفت ، اینها رو همه را پشت سر هم نمیگفت دوتا میگفت من را آماده میکرد میرفت می اومد دوتای دیگه اش را میگفت نمیخواست ته دل من را خالی کنه خلاصه مطلب این بود که شما راضی شو من برم به آرزوم برسم من اومدم به باباش گفتم گفت نه یک بار من امضا کردم رفته دیگه کجا میخواد بره بچه اش را کی میخواد نگه داره خانومش میخواد بشه دیدم دیگه این بچه میره میاد فقط میگم دوازده شب می اومد هیچی هم دستش نمیرسید دامن من را پایین چادر من را می بو سید میگذاشت چشمش میگفت خوب فکر کنا فردا میام سراغتا آخر رضایت رو از تو میگیرم همینطور هی میرفت باباش هم میگفت بابا برو دیگه کم دل این را خون کن میخوای بری برو خوب ، میخندید و میرفت این که میرفت خوب خانه ما یک جا بود یک بنده خدایی بود برادرش منافق بود انگار این رو ترور کرده بودن کشته بودنش خواهرشم دبیر بود این فکر کرده بود اسماعیل این را لو داده هروقت بابای اسماعیل ماشین را میگذاشت جلوی در اینها نامه تهدید آمیز می نوشتن میگذاشتن روی ماشین که ال میکنیم و بل میکنیم اسماعیل ما را ، اسماعیل ما خبر نداشت هم خودش رو کشتن هم خانومش رو کشتن بعدش که اون محله شده بود انگار برای ما یک جایی که دیگه امنیت هم نداشت هر آن امکان بود یک اتفاق برای دخترام بی اوفته که سه تا دختر داشتم با اینکه سه تا دختر داشتم ، اسماعیل من شهید شد دختر بزرگه من را هیچکس ندیده بود مثلا موقع مراسم اسماعیل من فهمیدن من سه تا دختر دارم چون اهل بیرون و اهل کوچه نبودن بعد که اسماعیل من را راضی کنه که آره مامان اجازه بده منم برم به اون آرزوی ته دلم برسم من دیگه واقعا انگار دیگه گفتم خدایا راضیم به رضای خودت این بچه تا حالانشده من یک چیزی بگم بگه نه آخه من چطوری من این همه مرد پسره جوانه غرور داره این همه التماس میکنه خو ب حتما یک چییزی هست که این همه التماس میکنه گفتم برو مادر خدا پشت
ﺝ وپناهت باشه ، برو خدا پشت وپناهت باشه ، نمی دونید چکار کرد پرید بالا پرید پایین هی پاهای من را بوس کرد هی دستهای من را بوس کردنمی دونی چکار کرد الان توی یک دانه از عکسهاش هست میره یک جا که با دوستاش بودن نمیدومم نهار میخورن یا صبحانه سر همون صبحانه میگه من رضایت مامانم را گرفتم بعد بهش میگن که همینطوری نیست که شما بخوای بری حالا که میخوای بری بگذار قرعه کسی کنیم سه بار قرعه کشی میکنند سه بارش هم به اسم اسماعیل دریماد این باز اونجا بلند میشه و چقدر شادی میکنه و میبینه دیگه نه رقتنی هست و باید بره میاد به خانومش میگه من میخوام برم لطفا شما هم چند روز خانه مادرم نرو این را گفتم خدمتتان تا اونها بفهمند من اومدم تولد مهدی هم خودم میام میریم خرید مکنیم تولدم براش میگیریم
ﺲ کلا چند مرتبه رفتن جبهه؟
ﺝ یک مرتبه رفتن که زخمی شدن مجرد بودن ، مرتب هم به اسم اهواز میرفتن که میره خانه پدر خانومم همش میرفته منطقه میرفته به مادر خانومش میگفته زن عمو مو بپز میبرده برای بچه ها پشت خط میبرده بچه ها
ﺲ تا اونجایی که شما طلاع دارین چند مرتبه بود؟
ﺝ دوبار بوده یک بارم که اینجا زخمی شدن
ﺲ آخرین صحنه ای که ازشان دیدین یادتان هست؟
ﺝ که شهید شدن
ﺲ نه آخرین صحنه ای که موقع بدرقه ازشان دیدن ؟
ﺝ نه دیگه ما ندیدیم که
ﺲ آها فرمودید که
ﺝ همسایه مان دیده بود میگفت اونطور نورانی هستن اومد دم درتان برگشت ما ندیدیم بدون خدا حافظی رفته بود که من برم
ﺲ خوب اینجا که راضی تان کرد بهتان نگفت که داره میره ؟
ﺝ نه نگفت ، آخه طول کشید باید اون راضی کردنمان ده دوازده روز طول کشید بله
ﺲ توی این ده دوازده روز بازم اومد پیشتان؟
ﺝ نه ندیدم خودش مخصوصا نیامده بود، میرم نکنه مامان پشیمان شده باشه اینها ، اینها را رعایت کرده بود نیامده بود
ﺲ یعنی این خوشحالی آخرین باری بود میدیدنش
ﺝ بله خوشحالی آخرین بارش بود
ﺲ یعنی دیگه ندیدینش ؟
ﺝ دیگه نه ، ندیدم . اون خانم میگفت دستشم گذاشت روی زنگ من دیدم بابا اسماعیل اومد خانه تان ، اومد خدا حافظی کنه گفتم به خدا اسماعیل خانه مان نیامد نگو از پشت در خدا حافظی کرده
ﺲ خوب ناراحت نیستین ازش؟
ﺝ نه
ﺲ ازتان خدا حافظی نکرد؟
ﺝ نه نه ، ناراحت نیستم چون یک دونه خواسته داشت از ما به اون رسید دیگه من باید اونقدر خودخواه باشم چرا یک مدتی ناراحت بودم میگفتم ای کاش با همون پاش را قطع میکردن می موند میدیدمش حد اقل دیگه نمیرفت جبهه خواهرم گفت اولا آبجی اون با یک پا هم میرفت بعدشم این خودخواهی شما را میرسانه چطوری یعنی بچه را با یک پا جلو چشمت عذاب میکشید تو میدیدی اون که با اون یک پا هم میرفت بعدش این دفعه آخر که شهید شده بود رفته بود اونجا فرمانده حتی ، اون دفعه هم که اومده بودن اینجا صحبت میکردن بچه های بنیاد اینجا بود میگفت این اصلا کلیه درد شدیدی داشت اومد منطقه توی قایق نشسته بود با چند نفر فرمانده به این دستور میده که حق نداری بری جلو باید برگردی عقب اصلا خیلی دیگه به خودش می پیچیده از کلیه درد بعد میگه باشه چشم برمیگردم ، بچه ها این را بر میگردانند اهواز اونجا میره درمانگاه به این آمپول میزنند بلا فصله بهش آمپول میزنند مادر خانومش اینها می بینند چه وضعی است فکر می کنند اومده که نره ذوق میکنند و فلان و حمام آماده است اینها میگه حمام نه زن عمو نون پختی ؟ میگه آره میگه هرچی داری دستت درد نکنه جمع کن ماشین دم در است بعد میگه تو الان کجا بودی؟ بوی الکل نمی دونم چی میدی میگه درمانگاه بودم یک ذره کمرم ددر میکرد بعد میاد میگه من که میدانم تو کلیه هاته شالی چیزی سفت کمر این را میبنده میگه تورو خدا میری شب برگرد ، اینها را برسان به بچه هادشب برگرد که دیگه میره هر چی نان و خرما و نون بوده میبره دیگه برنمیگرده اونجا هواپیما که میاد بمباران میگنه میاد تو ی ماشین همون دجا دیگه ترکش میخوره و اونجا ترکش میخوره و شهید میشه
ﺲ توی ماشین شهید میشه ؟
ﺝ توی ماشین شهید میشه اونطور که به ما گفتن گردن خودش دوربین بوده بعد که دیگه سرش می افته روی گردن راننده اون برمیداره این عکس را میگیره با دوربین خودشان من چون ببخشید اول خدا، اول و آخر خدا ولی هرچی دارم وجودم رو که دارم و اینها با این همه مکافاتی که من کشیدم از نفش اسماعیلم ، ما هر چی داریم از اسماعیل داریم نه که بگیم مادی نه که بگیم هیچ ، اصلا یک روحیه ای به من داد من اسماعیل ایمانش بعد ها با گفتن های من عجیب من آدمی بودم متوجه میدشم یک همچین گوهری من توی خانه ام دارم چطوری من متوجه نشدم نمازی میخواند که اصلا تن و بدنش میلرزید نماز میخواند گر دن تا شانه ها خم میشد اونقدر ذلیلانه نماز میخواند اصلا یک بچه ای بود که نباید میماند اگر می ماند این وضعیت را میدید مگه می توانست تحمل کنه مال اینجا نبود اصلا
ﺲ از نماز و روزه اش بیشتر برایمان بگویید؟ از چند سالگی شروع کرد خواندن
ﺝ چند سالگیش این پنهانی نمازمیخواند ، چون نمازش واجب نشده بود خوب حالا ما دوتا اتاق بیشتر نداشتیم که هی غایمکی اینور اونور حالا ما کار نداشتیم با نماز خواندنش که یا روزه میگفت همچین بنیه ، روزایی که من دعواش میکردم میگفتش خوردم ، رفتم خوردم ، روزه اش را هم میگرفت
ﺲ از چند سالگی ؟
ﺝ تقریبا از هشت سالگی به بعد روزه اش را میگرفت
ﺲ این روحیه دینی از کجا توش اینقدر قوی شده بود؟ یعنی این محبت به دین روزه نماز امام حسین از کجا بود ؟
ﺝ به هر حال ما یک آدمی بودیم که خودمان به شخصه من همینی که میبینی الان از اون موقع که خودم را شناختم همین بودم یعنی من همینجوری بودم که الان میبینید نه که بعدا بگم انقلاب شد با حجاب شدیم یا مثلا بچه بودم بی حجاب بودم نه باباش هم خیلی تعصبی بود محرم که میشد اول محرم ما رادیو دیگه نباید روشن میکردیم به جز اذان اصلا نباید روشن میکردیم تلویزیون هم که خریدیم همینطور نباید روشن میکردیم دوماه را ما باید عزاداری میکردیم منتهی باباشون مخالفت میکردن برن بیرون توی هیئت ها و اینها به اصطلاح شرکت کنند توی خانه خودم هر وقت مثلا مراسمی بود مثلا رادیو روضه خانی بود بود با اونها گریه میکردم بعدش هم اینقدر من شب و روز کار میکردم که دیگه فرصت اصلا بیرون رفتن ندارم خانواده نمی خوام بگم مذهبی بودیم ولی خوب مقید بودیم به خیلی چیزها
ﺲ خوب شما توی تربیتشان بیشتر روی چی تاکید داشتین؟
ﺝ راستگویشان ، چشم پاکیشان ، میره توی خیابان با فلان پسر که میشناسیم یک موقع میشناختیم اصلا هم کلام نشو
ﺲ بهشان تذکر میدادین ها؟
ﺝ بله ؟
ﺲ تذکر میدادن حواستان بود
ﺝ بله حواسم بود بعدش دیگه چون من کارم یکجوری بود که با خانومها بود وقتی میدیدم دوتا اتاقه درسته هشت نه سالش بود ولی میگفتم اسماعیل پاشو یک خورده بیرون میگفت مامان کجا برم؟ با فلانی که من حرف نمیزنم فلانی ها هم که باید باشن نیستن میرفت خودش رو تو ی حیاط توی زیرزمین با همون چوبها می تراشید هلیکوپتر درست میکرد نمیدونم چکار درست میکرد خودش رو سرگرم میکرد شبم که دیگه مسجد و توی خانه ها دسرکشی کردن و همینطو میگم توی رفتگرها بیرون کمک کردن نمیدونم ایست بازرسی و ساختن مقر برای بازرسی دادن جلوی در مسجدها و با اینها بود
ﺲ از این کارهای پنهانی که شما بعد متوجه شدین انجام میداد ؟
ﺝ اینها را میدانستم بله
ﺲ خوب از این فعالیتها حالا چه پنهانی چه اونهایی که شما خبر داشتین بازم چیزی هست که بهمان نگفته باشین؟
ﺝ تا اونجا که می دانستم الان ذهنم یاری میکنه اونها بودن حالا شاید خیلی چیزها هست که فراموش کردم
ﺲ الان هر چند وقت یکبار میرین؟
ﺝ من قبلا خیلی زیاد میرفتم بعد ها دیگه یک مشکلاتی برام پیش اومد ماهی یکبار اینها میرفتم الانم همون این پسرم هم که رفته یک مقدار تواناییم کم شده ماهی پانزده روز بعضی موقع ها خوب میبینم مثلا ناراحتا و اینها به خوابم میان میرم دیگه اگه پنج شنبه نتوانم برم جمعه را میرم
ﺲ خوب آخرین بار کی رفتین؟
ﺝ آخرین بار دوهفته پیش رفتیم
ﺲ تقریبا پانزده روزتان شده
ﺝ بله ، نامهربان شدم دیگه
ﺲ خدا نکنه ، الان دلتان تنگ نشده 15 روز شده
ﺝ برای خودشان یا برای مزارشان ؟
ﺲ هم برای خودشان هم برای مزارشان؟
ﺝ چرا اولا سعیدم را که فکر نمیکنم رفته هرکی ام میگه مردو خدابیتامرز و واقعا بهم بر میخوره چون اصلا این بچه ها مردنی نبود که بمیره ، سعید هم همینطور یعنی روزی سه بار حداقل فکر میکنم یکی در را باز کرد اومد نفسش را توی خانه احساسا میکنم اسماعیل را هم ناراحت نیستم
ﺲ دلتان تنگ میشه؟ از دلتنگیتان میخوام بگین؟
ﺝ دلتنگیم خوب چرا هر مادری دلتنگ میشه اونجا که بودن میرفتن لباسهایشان را بو میکردم همسرش مثلا میگفت ببینید لباسهایش را همه را حفظ کرده بود میگفت حقوقی هو که خودم میگیرم میگذارم توی جیب اسماعیل ، توی اورکتش بعد از اونجا برمیدارم خرج میکنم اساس کنم اسماعیل هنوز بالا سرم هست بعد ای پسرشم که گفتم خیلی وابسته به ما بود خیلی وابسته به ما بود می اومد خانه ما شب مثلا میخواست بره نمی رفت گریه میکرد به زبان بچه گی اش مامان ببین عزیز اینها بالش دارن عزیز اینها پتو دارن بخوابیم اینم نه میگفت باید بریم خانه خودمان بچه را توی راهرواینقدر راه میبرد خوابش تا خوابش ببره میگفتم خوب شما این را میبرین صبح بیدار میشه خوب میبینه شما بهش دروغ گفتین میگفت باشه بهتر ه که مثلا اینجا بمانه بعد ها ما متوجه شدیم که چون مهدی خیلی به ما وابسته است ، نامه ای که خودش برای ما نوشت که من دیدم مهدی خیلی به شما وابسته است بعد من که اسماعیل را از دست دادم بعد بیاینو مهدی را از من بگیرین من دیگه هیچی ندارم توی زندگیم به خاطر اون بود که من نمی گذاشتم مهدی پیش شما بمانه ، بعد از پنج سال این جمع کرد رفت خانه پدرش اونها هشت نه تا بچه بودن دیگه گفت میگن بیان بچه ها بازی می کنند مهدی با اونها سرگرم بشه اسن بچه روحیه اش یک خورده بهتر میشه
ﺲ الان دلتان تنگ نشده سرتان را بگذارین روی سینه اقا مهدی؟
ﺝ چرا میاد میره
ﺲ هنوزم ؟
ﺝ بله میره ما میایم اونا میان
ﺲ میگم اقا مهدی ببخشید منظورم شهید بود؟
ﺝ مگه میشه نباشه من میرم اونجا سنگش رو ، میگن سنگ را نباید بوسید من اسماعیلم را دارم انگشتاش پاهاش همیشه زخم بود بس که توی کوچه ها بود بوس میکنم پاهاش رو میگم اسماعیلم نمی دونم انگشتهای پات خوب شده یا نه ، ناخونت را میخوای بکشی بالا سرش را میبوسم چرا تنگ نشه مگه میشه تنک نشه ولی حسودیم هم میشه بهش به اون ایمانش به اون جایی که خوابیده
ﺲ از وصیت نامه اش یک فرازی رو بیرون ظبط بهمان گفتین که دوست نداشت روش سنگ بگذارین حالا به غیر از خوابش اونم برایمات تعریف کنید یا با خواب؟ هر طور راحتین
ﺝ بله همون سنگ گفته بودن انگار من سپاهیم ، سپاهی نیستم بسیچی هستم ، من بسیجی هستم مثلا نمیخوام مقامم بره بالا بعدش من که شهید شدم ببرین بهشت زهرا ولی سنگ نگذارین روی مزام ، روی مزارم سنگ نگذار بگذارین خاک بمانه قبرستان بقیع را می بینی مگه من از اونها عزیزترم اونها خاک هستن بگذاریم اونطوری بمونه خاک من، ما دلمان نیامد دیگه مادر دیگه به هر حال شایدم اشتباه کردیم سنگ رو انداخت که یکش ب من خواب دیدم اسماعیلبهشت زهراست این دستش رو بلند کرده هوای این سنگ رو به این بلندی داره بلند میکنه گفتم که من مگه به شما نکفتم این سنگ را نگذاین اینجا این سنگ جای من نیستش من از خواب هراسان از خواب بیدار شدم باورتان میشه هفته دیگه رفتم بهشت زهرا دیدم سنگ شکسته ، هنوزم شکسته هست هون هفته رفتم بهشت زهرا دیدم سنگ شکسته یک گوشه اش سکسته
ﺲ اگر مطلبی خاطره ای بازم صحبتی هست ما در خدمتیم اگر نه که یک ذره دعامان کنید هم ما هم کل جوانها را
ﺝ خواهش میکنم انشالا که موفق باشین زحمت کشیدین
ﺲ ببخشید وقت شما را گرفتیم
ﺝ شهدای ما من خودم به شخصه میدونم اسماعیل من شاید خیلی چیزها را راضی نبود که من مثلا بگم همونطور که میخواست پستش و مقامش را خودش بدانه و خدای خودش بعضی وفتها جسارت میکنم میپرسن من ناراحت میشم
ﺝ به مملکتش علاقه داشتن رفتن یک جوانی که توی اون شور و حال باید جوانی کنه بره و بیاد همه اینها را گذاشت کدوم پدری دوست نداره بابا گفتن پسرش رو نشنوه ولی این نبودسید که نکنه این را ببوسم دیگه نتوانم بروم نمیرفت ده روز دیگه می شنیدکه مهدی بهش گفت بابا ولی این را به اون بهشته فروخت فقط امید وارم اونهایی که خون این جوانها را به هر نوع از اون بالا تا این پایین فرق نمی کنه از رهبرمان گرفته تا الانش همه شان اگر خون اینها را دارن خیانت میکنند خدا ازشان نگذره خدا ازشان نگذره برای اینکه اینها برای کسی نرفتن برای مملکت رفتن برای پست ومقام وپول و اسم نرفتن که باخدا معامله کردن نباید با بعضی حرفها که میشنویم به خانواده شهدا میگن اینها بر میگرده به رسانه های ما اینها بر میکرده به بزرگهای ما باید یک جوری باشه که من مادر یک جا شاکی نباشم که یک حرفی بشنوم که نیستم من من بچه ام جایی نرفته بود که من ، همون که حاج آقا گفتن فرشمان را ، فرش را بردن بلند شد خوابیده بود دیگه بلند شد گفت چی شد مامان گفتم فرش را بردن گفت بابا چرا غصه میخوری پسرت پاسداره پاشو برو مسجد محله دوتا بهت میدن مردم فکر میکردن بله دیگه خانواده شهدا نونشان توی روغنه درصورتی که نه شهدا وقتی ایشان شهید شد یک قرآن از طرف رهبر امام خمینی بیست هزار تومن بود این رو من قبول نمیکردم چون گفتم دست سیده و لای قرانه این رو قبول کردم من بچه ام نرفته بود که من برم اونجا وایسم بگم به من چیزی بدین نه توراهشان رفتن خوش به سعادتشان ای کاش این بچه ام هم شهید میشد این همه نمی سوختم که ای کاش اینم شهید میشد تازه یک دونه دارم اونم لازم باشه بره شهید بشه برای اینکه
ﺝ ایمان دارن عقیده دارن بره شهید بشه من افتخار میکنم لایق هم نیستما من مادری نبودم که همچین پسری باشه ، داشته باشم ولی خوش به سعادت خودش
ﺲ نه حتما از برکت وجود شما بوده دعا مون میکنید
ﺝ زنده باشین انشالا ،اول فرج امام زمان را میخوایم دعاش پشت سر تمام جوانها باشه خدا به دولت و رهبرمان طول عمر بده بتوانند خدمت بیشتری مخصوصا برای جوانها بکنند
ﺲ انشالا ممنونم
ﺝ زنده باشین خیلی زحمت کشیدین
کارگردان: آرش غلامی
تصویر بردار: اقبال امین خاکی
مصاحبه کننده: مهران کاظمی
تدوین: حامد صمصامی
ارسال فیلم و عکس با کلیک روی 09213166281 ایتا